http://www.mazaheb.ir

وبلاگ مذهبی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:47  توسط بچه خاکی  | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:39  توسط بچه خاکی  | 

اسلام درلغت به معناى انقياد وتسليم شدن است شخص فرمانبردار ومطيع رادر لغت مسلم يا
مسلمان مى‏گويند.

دراصطلاح عبارت است از گفتن شهادتين بازبان است «لا اله الا الله محمد رسول الله» كه
اولين مرتبه اسلام است كه شيعه وسنى در آن اتفاق دارند.

ايمان واسلام يكى هستند يا غير يكديگر:

بدون شك اسلام وايمان داراى مراتبى هستند كه ميتوان آن را به ايمان باطنى وايمان ظاهرى
تقسيم كرد .

ازنظر اهل حديث، شافعيان، معتزله وخوارج ايمان واسلام مترادف هستند .ايشان ميگويند
درقرآن كريم ايمان واسلام بريكديگراطلاق شده اند اما به عقيده محققين اهل سنت بين اين
هردوفرق وجود دارد چراكه حقيقت ايمان تصديق قلبى است وحقيقت اسلام تسليم وانقياد
ظاهرى همراه با تسليم باطنى است بنابر حكمتهايى گاه يكى بجاى ديگرى‏به كار برده
مى‏شود.(1)

ديدگاه علماى شيعه:

اسلام وايمان غير يكديگرند واز مصداق اين دو، گاه به صورت متحد وگاه به صورت متفاوت،
بجاى يكديگر بكار برده مى شوند مورد اتحاد آن مرحله ظاهرى هردو ومورد اختلاف آنها مرحله
اسلام ظاهرى با ايمان قلبى است مرحوم شيخ مفيد مى‏نويسد ايمان غير از اسلام است لذا به هر
مومنى مسلمان گفته مى‏شود اما به هر مسلمانى مومن گفته نمى‏شود. «قالت الاعرابُ آمنّا قل لم
تومنوا ولكن قولوا اسلمنا ولمّا يدخل الايمان فى قلوبكم»


(1) عقايد تطبيقى ص/ 262 تاليف شيخ حسين رجبى نشر دفتر نمايندگى مقام معظم رهبرى

صحيح بخارى ومسلم باب ايمان وكفر ج‏اصول كافى ج/ 2 كتاب ايمان وكفر

 

ترجمه: اى رسول خدا اعراب بر تو منت گذارده ومى گويند ما ايمان آورده ايم به آنها بگو
ايمان شما به قلبتان وارد نشده است هنوز ايمان حقيقى نياورده ايدبلكه شما بايد بگوييد ما
اسلام آورده ايم. (1)

نسبت در بين اسلام وايمان:

در نصوص استعمال آنها بر سه قسم وارد شده است 1. برترادف 2. برتباين 3. تداخل، مثال
ترادف «فاخرَجنا مَن كانَ فِيها مِنَ المَومِنينَ فمَا وَجَدنا فِيها غَيرَ بَيتٍ مِنَ المُسلِمِين»(2)

درجاى ديگر خداوند مى‏فرمايد«قال يا قوْمِ اِن كُنتمْ آمَنتمْ بِاللهِ فَعلَيهِ توَكلوا اِنْ كنتمْ
مُسْلِمِين»(3) دراين دو آيه ايمان براسلام اطلاق شده است معلوم مى‏شود كه ايمان واسلام
دولفظ داراى يك معنى هستند همچنين در حديث پيامبر(ص) مى‏فرمايد «بنى الاسلام على
خمس، شهادة ان لا اله الا الله الخ» سپس در حديث وفد القيس همين پنج ركن را در تفسير ايمان
بيان مى‏كند از اين دو حديث هم معلوم مى‏شود كه ايمان و اسلام مترادف المعنى هستند (يعنى
دو لفظ داراى يك معنى)(4)

مثال تباين :

درقرآن كريم است «قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا ولكن قولوا اسلمنا » (5) ازاين آيه معلوم
مى‏شود كه ايمان واسلام غير يكديگر هستند چراكه اعراب گفتند كه ما مومن هستيم چونكه ايمان
نداشتند خداوند در جوب آنها به پيامبر(ص) گفت: بگواى پيامبر نگوييد كه ما مومن هستيم بلكه
بگوييد ما مسلمان هستيم چونكه اسلام بر اعمال ظاهرى اطلاق مى شود آنها اعمال ظاهرى
انجام مى‏دادند به اين خاطر ادعاى ايمان كردند اما ايمان تعلق آن با دل وقلب است كه در دل آنها
چونكه ايمان نبود به اين خاطر خداوند آنها را رد كرد.

(1) عقايد تطبيقى حسين رجبى ص/264

(2)سوره يونس /84


(3) سوره ذاريات /35 و36

(4)كشف البارى شرح صحيح البخارى ج/1 ص/606 تاليف شيخ سليم الله جان چاپ مكتبه
فاروقيه

(5) سوره حجرات /14

 

و هم چنين در حديث جبرائيل وقتى كه ازايمان سوال كرد پيامبر(ص) تفسير ايمان را با عقايد
معين ومعلوم بيان كرد وتفسير اسلام را با اعمال معلوم ومعين بيان كرد.

مثال تداخل :

چنانچه در حديث است كه از پيامبر(ص) پرسيدند كه «اى العمل افضل؟ قال الايمان بالله
ورسوله» دراين حديث پيامبر(ص) اعمال ظاهرى را كه متعلق به اسلام است ايمان مسمَّى كرد
معلوم مى‏شود كه اسلام در ايمان داخل است هم چنين روايت عمرو بن عبسر است كه از
پيامبر(ص) سوال كردند «فاَيُّ الاسلام افضل؟ قال الايمان»(1) در اين حديث هم پيامبر، اسلام را
در ايمان داخل كرده.

خلاصه اينكه ايمان واسلام حقيقت شرعى جداگانه‏اى دارند چنانچه حقيقت جداگانه‏ى
لغوى دارند چونكه ايمان نام اعتقاد مخصوص است واسلام نام انجام دادن اعمال شرعى ظاهراً
است ليكن هر دو با هم تعلق تكميلى دارند چنانچه يك معتقد، مومن كامل نمى‏شود تا وقتى كه
اعمال ظاهرى را انجام ندهد همينطور كه يك مسلم،مطيع كامل نمى‏شود تا وقتى كه با دل يقين
وتصديق نكند اگر كلمه اسلام وايمان يكجا ودر مقام سوال وارد بشوند حقيقت آنها جداودر مقام
سوال نباشند پس در اين صورت مى‏شود كه آنها رادر يك ديگر داخل كرد .(2)

حافظ ابن رجب حنبلى(رح) مى‏فرمايد وقتى كه ايمان واسلام جداجدا بيان شوند درهر دو
هيچ فرقى نيست وقتى كه هردو يكجا ذكر شوند پس در آنها فرق مى‏شود . مى‏فرمايد «فالايمان
والاسلام كاِسم الفقير والمسكين اذا اجتمعا افترقا واذاافترقا اجتمعا» يعنى اين هردو لفظ مانند
لفظ مسكين وفقير هستند وقتى كه اين هردو لفظ يكجا باشند حقيقت آنها جدا وغير يكديگر
مى‏شوند وقتى كه جدا جدا ذكر شوند در يكديگر داخل مى‏شوند.(3)


(1) صحيح مسلم ج/1 مقدمه كتاب الايمان ص/102

(2)فتح البارى ج/1 ص/115 كتاب الايمان باب سوال جبرائيل النبى(ص) عن الايمان
والاسلام

(3)فتح الملهم ج/1 ص/428 و429 البحث الاول فى موجب اللغة

 

بيان مذاهب درحقيقت ايمان،آيا ايمان مركب است يا بسيط؟:

گروههاى اسلامى به دو قسمت تقسيم مى‏شوند 1. اهل باطل 2. اهل حق. اهل باطل به پنج
گروه تقسيم مى‏شوند كه عبارت‏اند 1. جهميه 2. كرّاميه 3. مرجئه 4. معتزله 5. خوارج.

گروه جهميه:

پيرو جهم بن صفوان هستند در مورد ايمان عقيده شان اين است كه ايمان فقط اسم معرفت
قلبى است خواه آن معرفت اختيارى باشد يا غير اختيارى باشد به نزد آنها تصديق انقياد قلبى
والتزام شريعت ضرورى نيست بنابرمذهبشان هِرقل مومن است به اين خاطر براى او معرفت
حاصل بود بلكه مى‏گويند براى هرقل فقط معرفت نبود بلكه معرفت اختيارى هم بود .(1)

گروه كرّاميه:

ايشان پيرو محمد بن كرّام هستند به نزد ايشان براى ايمان فقط اقرار باللسان كافى است .اين
مذهب باطل است چراكه اگر اين مذهب بر حق باشد ايمان منافقين لازم مى‏آيد چونكه منافقين
اقرار مى‏كردند كه مامسلمانيم كلمه را مى‏خواندند وتمام اعمال ظاهرى را انجام مى‏دادند امّا
خداوند براى آنها وعيدى سخت بيان مى‏كند مى‏فرمايد«ان المنا فِقِينَ فِى الدركِ الاسفلِ مِنَ النار»
ترجمه: همانا منافقين در پايين ترين طبقه ى جهنم هستند.

گروه مرجئه:

ازارجاء گرفته شده است ارجاء به معناى موخر كردن.درقرآن كريم است كه «وآخرون مُرْجَوْن
لامْرِ اللهِ »(2)

اين آيه در مورد آن صحابه نازل شد كه در غزوه تبوك شركت نكردند در محضر آن
حضرت(ص) به تقصير خود اعتراف كردند معامله آنها بطرف حكم وفيصله خداوند موّخر شد .


به نزد مرجئه براى ايمان تصديق قلبى كافى است همين تصديق فقط براى نجات كافى است
براى اعمال نيازى نيست.

(1)فضل البارى ج/1 ص/245

(2)سوره توبه/106

 

آنها عمل را موخر كردند به اين خاطر به آنها مرجئه گفته مى‏شود آنها مى‏گويند همين طور كه
انسان بدون ايمان به بهشت نرود هرچند اعمال نيك انجام دهد هر چند كه مجسمه اخلاق
وديانت باشد وقتى كه ايمان نداشته باشد او هرگز به بهشت نمى‏رود وآن براى هميشه درجهنم
مى‏ماند وآنها مى‏گويند همين طور اگر كسى تصديق بالقلب موجود است هرچند كه گناه زياد
داشته باشد هرگز به جهنم نمى‏رود همين طور كه بدون ايمان انسان هرگز به بهشت نمى‏رود همين
طور با ايمان وتصديق قلبى بخاطر گناهان هرگز به جهنم نمى‏رود آنها قائل به اين هستند كه
«الطاعة لا تفيد والمعصية لاتضر »به نزد آنها نه عمل بالاركان ونه اقرار باللسان هيچكدام ضرورى
نيستند.(1)

گروه معتزله وخوارج:

اين دوگروه مى‏گويند ايمان مركب است از سه جز، گروه اول مى‏گفتند ايمان بسيط است .اين
دوگروه مى‏گويند ايمان مركب از سه جز است 1. تصديق بالقلب 2. اقرار باللسان 3. عمل بالاركان،
اين هرسه تا اجزاى ايمان هستند. عقيده اين دو گروه اين است كه اگر يك كسى عمل را ترك كرد
آن كس براى هميشه جهنمى است پس خوارج مى‏گويند كه از ايمان بيرون مى‏شود ودر كفر داخل
مى‏شود .اما معتزله قائل بر اين هستند كه بخاطر ارتكاب گناه كبيره از ايمان بيرون مى شود اما در
كفر داخل نمى‏شود بلكه فاسق مى‏شود چرا كه معتزله منزلة بين المنزلتين را قائل هستند يعنى بين
ايمان وكفر مى‏گويند كه منزله ى ديگرى است كه فسق است .

خلاصه اينكه همين طور كه كافر را براى هميشه جهنمى مى‏دانند منافق را هم براى هميشه
جهنمى مى‏دانند ازاين معلوم مى‏شود كه عقيده آنها يكى است اما اختلاف فقط لفظى است .در
اين جا معتزله، خوارج و مرجئه در مقابل هم قرار دارند معتزله وخوارج مى‏گويند كه مرتكب گناه
كبيره براى هميشه جهنمى است در مقابل مرجئه مى‏گويند كه اگر كسى تصديق قلبى داشته با شد
هرچند كه گناه زياد داشته باشد هرگز جهنم را نمى‏بيند. (2)

(1)كشف البارى شرح صحيح البخارى ج/1 ص/577 و578

(2)فضل البارى ج/1 ص/246 جاپ دهلى

معناى لغوى ايمان :

لفظ ايمان از (امن) گرفته شده است امن ضد ترس وخوف است (امن) اطمينان وآرامش را
مى‏گويند وقتى كه از باب افعال باشد متعدى مى‏شود بمعناى ازاله ترس وخوف مى‏شودپس
بعضى وقتهامتعدى به يك مفعول مى‏شود مانند(آمنته).

كه بمعناى اينكه من از او ترس وهراس را زائل كردم وآنرا مطمئن كردم . بعضى وقتها متعدى به
دو مفعول مى‏شود مانند (آمنته غيرى) بمعناى اينكه من اورا از غير خودم مطمئن كردم پس وقتى
كه از باب افعال باشد بمعناى ازاله خوف وترس مى‏آيد وقتى كه متعدى به دو مفعول باشد بعضى
وقتها بر مفعول دوم آن (مِن) داخل مى‏شود مانند (آمنهم من خوف) كه اين جا از باب افعال است
«هم» و«خوف» دو مفعول آن هستند، مفعول دوم كه خوف است بواسطه «من» متعدى شده
است.(1)

بعضى وقتها ايمان باصله «با» استعمال مى‏شودآن وقت ايمان به معناى تصديق مى‏شود پس
بعضى وقتها آن «با» بر ذوات داخل مى‏شود مانند «آمنت بالله» وبعضى وقتها بر احكام داخل
مى‏شود مانند «آمن الرسول بما انزل اليه من ربه والمومنون» (2) وهمچنين بعضى وقتها ايمان
متعدى با لام مى‏شود مانند «وماانت بمومن لنا ولو كنا صادقين» دراين مورد مى‏گويند كه ايمان
معناى انقياد را متضمن است چرا كه صله انقياد لام مى‏آيد لهذا «وما انت بمومن لنا» به معناى‏اين
است كه توما را قبول ندارى واز سخن ما پيروى نمى‏كنى همچنين «اَنومن لبشرين مثلنا» معنايش
اين است كه آيا ما براى اين چنين دو مرديكه مثل ما هستند مطيع باشيم وسخن آنها را پذيرا
باشيم.(3)

خلاصه اينكه ايمان بر چهار طريقه استعمال مى‏شود يكى اينكه متعدى بنفسه مى‏شود
خواهى بطرف يك مفعول يا بطرف اول اعم از اينكه مفعول دوم بواسطه حرف جر آورده شود يا
بدون واسطه حرف جر آورده مى‏شود.

(1)كشف البارى ج/1 ص561 تاليف شيخ سليم الله خان چاپ فاروقيه بنقل از فضل البارى
ج/1 ص/226

(2)سوره بقره/285

(3)نبراس شرح عقائد ص/245 تاليف محمد عبدالعزيز فرهادى نشر مكتبه حقانيه

 

سوم اينكه متضمن معناى انقياد باشد با صله «لام» استعمال مى‏شود چهارم اينكه معناى
اعتماد را متضمن باشد در اين صورت با صله «على » مى‏آيد واين صورت كه با صله على بيايد
خيلى كم است .(1)

فرق درميان تصديق لغوى ومنطقى :

ايمان بمعنى تصديق است .تصديق بر دو قسم است 1. لغوى 2. منطقى. تصديق لغوى مانند
اينكه يك شخص از يك چيزى خبر مى‏دهد، خبرآنرا با اختيار خودش تصديق نمايد وآن مخبر را
صادق قرار دهد اين تصديق لغوى است تصديق منطقى به اين معناء است «علم نسبت تامّه
ودرك كردن آن » الآن مى‏بينيم كه علم نسبت تامه بعضى وقتها بدون اختيار مى‏شود.

مثلا بوقت ظهر كه خورشيد مى‏درخشد در اين وقت تصديق طلوع خورشيد غير اختيارى
حاصل شده است همين طور درتمام بدهيات حكم همين است علم نسبت تامه وادراك آن
حاصل مى‏شود اما اختيار را در آن دخالتى‏نيست.(2)

تعريف معناى شرعى واصطلاحى ايمان :

علماء براى ايمان شرعى تعريفهاى زيادى بيان كرده اند چنانچه جمهور علماء آن را تعريف
كرده اند «هو التصديق بما علم مجى النبى(ص) به ضرورةً تفصيلاً فيما علم تفصيلاً واجمالاً فيما
علمَ اجمالاً» ترجمه: يقين كردن به اشياى كه آشكارا معلوم هستند كه پيامبر(ص) آنهارا آورده
است يقين وايمانى تفصيلى در احكامى كه پيامبر(ص) آنها رامفصل بيان كرده است وايمان
اجمالى در احكاماتى كه از پيامبر(ص) اجمالا فهميده شده اند مثلا از پيامبر(ص) ثابت شدن
غذاب قبر اجمالا با تواتر است لهذا اجمالا تصديق عذاب قبر براى ايمان لازمى است .


تفصيلاتى كه براى عذاب بيان شده است از اخبار احاد ثابت شده اند درحالى كه ثابت شدن
نفس عذاب قبر از احاديث متواتر است وآن بدهى وآشكار است ويا مثلا نماز وتعداد ركعات
واوقات آن .

(1)تمام تفصيلات لغوى در لسان العرب ج/13 ص/26-21 وتاج العروس ج/9
ص/124و125

(2)كشف البارى ج/1 ص/563 تاليف شيخ سليم الله خان چاپ مكتبه فاروقيه

 

واين كه در هر ركعت يك ركوع وقيام ودو سجده بالتفصيل با حديث متواتر ثابت است واين
بدهى وآشكار است كه در عوام وخواص مشهور است پس براى اين ايمان وتصديق مفصل
ضرورى است در رابطه با انبياء(ع) قرآن مى‏فرمايد كه «منهم من قصصنا عليك ومنهم من
لم‏نقصص عليك» (المومن/78) .

ترجمه : از انبياء(ع) كسانى هستند كه من واقعه آنهارا بيان كردم وكسانى هستند كه واقعه آنها را
بيان نكردم.رسول اكرم(ص) هم باز انبياء را اجمالا بيان كرده است هرآن پيامبرى كه ذكر آن اجمالا
شده است برآن ايمان اجمالى لازمى‏است وهر پيامبرى كه بيان آن مفصل شده است بر آن ايمان
تفصيلى ضرورى است.(1)

سوال :

درتعريف ايمان لفظ ضرورةً بيان شده است ضرورة به معناى بداهت وآشكار است به معنى
تصديق كردن اشياى كه بين عوام وخواص مشهور باشند تصديق آنها براى ايمان ضرورى است
وتصديق كردن غير مشهور اگر چه قطعى هم باشند ضرورى نيست .

جواب :

حضرت شيخ الاسلام علامه شبير احمد عثمانى(رح) اين سوال را جواب داده است كه اين
جا از مشهور مراد اين نيست كه به نزد هر كس وناكس مشهور باشد بلكه مراد اهل علم وشريعت
هستند وكسانى كه با شريعت واسطه واز اصول آن اطلاع دارند به نزد آنها مشهور باشد .بنابر اين
هيچ حكم نيست كه آن قطعى باشد وآن به نزد اهل علم ودين وكسانى كه رابطه شان با علم ودين
است اما حكم قطعى به نزد آنها مشهور نباشد.(2)

علامه تفتازانى(رح) درتعريف ايمان لفظ ضرورةً به معناى يقين است يعنى آن اشياى كه از
پيامبر(ص) با يقين ثابت شده اند اعم از اين كه مشهورباشند يا نباشند تصديق آنها براى ايمان
ضرورى هستند وانكار آنها را علماء كفر قرار داده اند .امام غزالى(رح) در «التفرقة بين الايمان
والزندقه» ايمان وكفر را تعريف كرده است مى‏فرمايدايمان نامى است براى «تصديق النبى‏بجميع
ماجاء به »

(1)روح المعانى ج/1 ص/151 . فضل البارى ج/1 ص/240 و241 در بحث كتاب الايمان

(2)فضل البارى ج/1 ص/240

 

يعنى براى ايمان ضرورى است كه تصديق كردن تمام اشياى كه از پيامبر(ص) با يقين ثابت
هستند .(1)

درمورد كفر مى‏فرمايد «تكذيب النبى(ص) فى شى‏ءٍ ممّا جاء به» از پيامبر(ص) اشياى كه با
قطع ويقين ثابت شده اند اگر يكى از اين اشياء را تكذيب كنند كافر مى‏شوند براى ايمان تصديق
تمام اشياء ضرورى است وبراى كفرانكار تمام اشياء ضرورى نيست ازپيامبر(ص) اشياى كه با
يقين ثابت هستند اگر يكى را از آنها انكار كند كافر مى‏شود.(2)

سوال : وقتى كه براى ايمان تصديق وبراى كفر تكذيب ضرورى است وكسى است كه نه
تصديق مى‏كند ونه تكذيب مى كند به اين شخص شما چه مى‏گوييد در حالى كه در تعريف ايمان
قيد تصديق ودر تعريف كفر قيد تكذيب را ضرورى قرار داده ايد ويك شخصى لا نصدق ولا
نكذب مى‏گويد يعنى نه تصديق مى‏كنم ونه تكذيب مى‏كنم بالاتفاق كافر است ليكن بنابر اين
تعريف حكم آن معلوم نمى‏شود بنابر اين امام رازى(رح) كفررا تعريف مى‏كند «عدم تصديق
الرسول(ص) من شى‏ءٍ مما علم بالضرورة مجيئه» ترجمه: از رسول اكرم(ص) آن چيزهايى كه با
قطع ويقين ثابت هستند اگر كسى يكى از آنها را تصديق نكند كافر مى‏شود (3)

شيخ عبدالقادر جيلانى(رح) وعلامه ثناء الله پانى پتى وحضرت شاه ولى الله محدث
دهلوى(رح) مى‏فرمايند كه يكى صورت ظاهرى ايمان است آن تصديق بالقلب واقرار باللسان
وعمل بالاركان است ويكى حقيقت ايمان است آن اين است كه« لا يومن احدكم حتى يكون هواه
تبعا لما جئت به» يعنى آن چيزى را كه شريعت مى‏خواهد طبيعت آن چيز را بخواهد هر آن چيزى
كه شريعت اظهار بيزارى ونفرت كرده است طبيعت از آن متنفر وبيزار باشد اين حقيقت ايمان
است.(4)

حضرت شاه عبد العزيز(رح) ايمان را تعريف مى‏كند قرآن را ظاهراً وباطناً تصديق كردن سپس
اقرار كردن سپس تعيين كردن معانى قرآن طبق مقصد قرآن وپيامبر(ص) ايمان است وبا زبان ودل
قرآن را كلام درست و صادق دانستن خدا و همچنين معانى آيات قرآن را قبول كردن ايمان است،
اگر يك كسى ظاهراً وباطناً با دل وزبان حقانيت قرآن را اقرار مى‏كند ليكن در تعيين معانى قرآن
مقصد قرآن وپيامبر(ص) رعايت نمى‏كند معناى قرآن را خلاف مقصد قرآن وپيامبر(ص) بيان
مى‏كند آن كس زنديق است مومن نيست .

مثلاً در قرآن شريف بحث بهشت ودوزخ آمده است قرآن خودش وپيامبر(ص) مصداق آن را
بيان كرده‏اند ليكن يك كسى مى‏گويد ازبهشت مراد سرور وخوشحالى ظاهرى وباطنى است واز
دوزخ مراد غم واندوهى ظاهرى وباطنى‏است آن كس بهشت ودوزخ كه تفصيلات آن در قران
وسنت آمده است قبول نمى‏كند حالانكه ظاهراً وباطناً قرآن را تصديق مى‏كند ليكن معناى براى
قرآن بيان مى‏كند كه مراد قرآن وپيامبر(ص) است.

اما از جنت مراد آن جنت كه در آخرت است مراد نمى‏گيرد آن بهشت كه در آن باغها وحورها
وراحتها وآسايشها هستند كه در شان آنها پيامبر(ص) مى‏فرمايد «مالا عينٌ راتْ ولا اذنٌ سَمِعَتْ
وَلا خَطَرَ عَلى قلبِ بَشر» ترجمه :كه نعمتهاى بهشت را نه چشم ديده است ونه گوشى شنيده
است همين طور از دوزخ آن جاى عذاب را مراد نمى‏گيرد آن جايى كه فرشته ها براى عذاب دادن
مقرر هستند آن جايى كه عذابهاى گونا گون داده مى‏شود وكافر تا ابد الآباد در آن مى مانند پس آن
كس مومن نيست بلكه زنديق است وآن منكر آخرت هم است سكون وآرامش وخوشحالى همين
دنيا را بهشت مى‏گويد وسختى ها ومشكلات همين دنيا را دوزخ مى‏داند واگر يك كسى ظاهراً
اقرار مى‏كند ودر دل آن انكار مخفى است پس آن منافق است .

(1)نبراس شرح شرح عقايد ص392


(2)نبراس ص/392

(3)تفسير كبير امام رازى ج/2 ص/38 نشر احياء التراث

(4)مشكوة المصابيح ج/1 ص/30 كتاب الايمان باب الاعتصام بالكتاب والسنة،الفصل الثانى

 

امام محمد(رح) مى‏فرمايد كه ايمان شرعى آن است، آن اشياى كه از پيامبر(ص) ثبوت آنها
قطعى ويقينى است آنهارا قصد بكند به همراه آن تصديق از تمام ما سواى آن اظهار بيزارى
وبرائت كند دليل مى‏گيرد از آيه قرآن كه «قد كانت لكم اسوة حسنة فى ابراهيم والذين آمنوا معه اذ
قالوا لقومهم انا برآءُ منكم ومما تعبدون من دون الله » (الممتحنة/4)1

شيعه ايمان را اصطلاحا مانند اهل سنت وجماعت تعريف مى‏كنند:

مى‏فرمايند كه ايمان در اصطلاح شريعت عبارت است از باور قلبى، نبوت،  معاد و هر آنچه كه
از پيامبر(ص)

(1)كشف البارى شرح مشكوة المصابيح ج/1 ص568 تاليف شيخ سليم الله خان چاپ مكتبه
فلروقيه بنقل از تنظيم الاشتات شرح مشكوة ج/1 ص/34

 

با خبر قطعى ومتواتر ثابت شده باشد ودر روايات اركان ايمان را اينطور معرفى مى‏كنند . ايمان
به خدا،  فرشتگان،  كتابهاى آسمانى، پامبران الهى،  روز رستاخيز، قضاوقدر . تا اين جا اهلسنت
واهل تشيع با هم اتفاق دارند اما تشيع چند اصل ديگر را هم در ايمان لازم مى‏دانند، اعتقاد به
امامت حضرت على (رض) واولاد ايشان ونيز اعتقاد به الهى‏بودن منصب امامت است .(1)

مذهب اهل سنت والجماعت :

اهل سنت والجماعت براين اتفاق است اگر براى كسى باور قلبى واقرار باللسان وجود دارد
بقول ابن تيميه(رح) با وجود ارتكاب معاصى آنكس مومن ومسلمان است، اين ممكن است كه
خداوند اورا ابتداءاً با فضل وكرم خودش به بخشد مستقيم اورا به بهشت بفرستد واين هم ممكن
است كه خداوند اورا بخاطر گناهايش چند مدتى به دوزخ بفرستد بهر حال اورا از جهنم بيرون
مى‏كند وبه بهشت مى‏فرستد وهميشه درجهنم نمى‏ماند برخلاف مذهب معتزله وخوارج كه آنها
مى‏گويند مرتكب گناه كبيره براى هميشه درجهنم است (2)

البته اگر آنكس چنان گناهى انجام داد كه بخاطر آن گناه معلوم شد كه دردل او تصديق نيست
پس بدون شك آن كس كافر مى‏شود مانند اينكه در شان پيامبر(ص) گستاخى كرد ويا قرآن مجيد
رادر نجاست انداخت ويا براى بت سجده كرد با انجام دادن اين گناهان آن كافر مى‏شود هرچند كه
او ادعا كند كه در دل من باور قلبى است اما بخاطر سجده تعظيمى انسان كافر نمى‏شود واگر
چيزى را سجده كرد كه سجده كردن آن شعار مشركين است مانند بت پس او كافر مى شود اگرچه
او بگويد كه من سجده ى تعظيمى كردم سجده تعبدى نكردم اين ادعاى او اعتبارى ندارد بعلت
اينكه او شعار كفر وشرك را اختيار كرده است اختيار كردن شعار كفر وشرك دليل براين است كه در
دل او تصديق وجود ندارد.

اهل سنت والجماعت با هم در رابطه با ايمان اختلاف دارند :

امام بخارى(رح) مى‏فرمايد كه ايمان وَهُوَ قَولٌ وَفِعْلٌ . جمهور محدثين مى‏فرمايند كه «الايمان
معرفة بالقلب واقرار باللسان وعمل بالاركان» امام ابوحنيفه(رح) ومتكلمين مى‏فرمايند كه«
الايمان هو التصديق بالقلب والاقرار باللسان شرط لاجراء الاحكام والعمل بالاركان منتجة
التصديق وثمرة الايمان »

(1)عقايد تطبيقى حسين رجبى ص/ 263 انتشارات نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى

(2)كشف البارى ج/1 ص/579 تاليف شيخ سليم الله خان انتشارات فاروقيه

 

ترجمه : ايمان به معناى تصديق است اقرار با زبان براى اجراى احكام شرط است، اعمال
صالح نتيجه تصديق وثمره ايمان است از امام اعظم(رح) اين نقل شده است كه اقرار با زبان براى
ايمان شرط است .خلاصه اينكه به نزد امام اعظم ومتكلمين به معناى باور قلبى است عمل را
ثمره ايمان ونتيجه آن قرار دادند.

تعريف كفر واقسام آن :

لفظ كفر به معناى پوشاندن است ودر اصطلاح عبارت است از انكار توحيد،  نبوت،  معاد،  ويا
منكر ضرورتى در دين باشد اما انكار ضروريات مذهب توسط پيروان مذهب ديگر موجب كفر
نمى‏شود قاضى عبد الرحمن ايچى مى‏گويد «فهو عندنا عدم التصديق الرسول فى بعض ما علم
مجيئه به ضرورة» از نظر ما كفر عبارت است از نپذيرفتن بعضى از دستورات ضرورى كه توسط
پيامبر(ص) ابلاغ شده است به اتفاق علماء شيعه وسنى سب پيامبر(ص) العياذ بالله انكار
خاتميت،اعتقاد به علم غيب ذاتى واستقلالى براى غير خدا، اعتقاد به نبوت افرادى پس از
پيامبر(ص)، اعتقاد به اولوهيت غير خدا وانكار ضروريات دين كفر محسوب مى‏شود .اما مسائل
اختلافى واجتهادى كه از ضروريات دين شمار نمى‏شود موجب كفر نمى‏شوند.

اقسام كفر:

علماء براى كفر چهار قسم بيان كرده‏اند(1) كفر انكار(2) كفرجحود(3) كفر عناد(4) كفر
نفاق.(1)

كفرانكار:

كفر انكار آن است كه در دل هم انكار باشد وبا زبان هم منكر باشد نه دردل تصديق موجود
است ونه از زبان اقرار وتسليم ديده مى‏شود مانند كفر عموم كفار.

كفر جحود:

كفر جحود به آن مى‏گويند كه معرفت وشناخت قلبى دارد حقابيت ايمان را مى‏داند لكن با
زبان انكار مى‏كند مانند كفر شيطان كه با دل همه چيز را مى‏داند ليكن با زبان انكار مى‏كند .

كفر عناد:

اين است كه با دل مى‏داند وبا زبان اقرار هم مى‏كند ليكن التزام طاعت وشريعت نمى‏كند،
استسلام وانقياد باطنى را قبول نمى‏كند آماده نيست كه زندگى خودرا دراختيارپيامبر(ص) بگذارد
مانند كفر هرقل پادشاه روم.

(1) فيض البارى شرح صحيح البخارى ج/1 ص170 كتاب الايمان باب اقسام الكفر تاليف
علامه انور شاه كشميرى

 

كفر نفاق :

اين است كه با زبان اقرار مى‏كند اظهار والتزام طاعت هم مى‏كند ليكن دردل منكر است، دردل
براى قبول كردن وپذيرفتن آماده نيست، تمام اعمال ظاهرى را انجام مى‏دهد اما عقيده قلبى ندارد
مانند كفر منافقين كه به نزد پيامبر(ص) ومومنين مى‏آمدند ومى گفتند ما با شما هستيم وقتى به نزد
دوستان خود از كفار مى‏رفتند مى‏گفتند ما با شما هستيم ما آنها را استيزا ومسخره مى‏كنيم .(1)

علامه طباطبايى در تفسير الميزان، براى كفر پنج قسم بيان مى‏كند بنقل مى‏فرمايد كه زبيرى
مى‏گويد كه به امام جعفر صادق گفتم كه در كتاب خدا چند قسم كفر بيان شده است ؟ امام جعفر
در جواب گفت كفر در كتاب خدا به پنج قسم است . يكى از آنها كفر جحود است وكفر جحود بر
دو قسم است(1) كفر ترك كردن اوامر خدا(2) كفر برائت وكفر النعم.

تعريف كفر جحود مانند منكر ربوبيت خداوند ومنكر بهشت ودوزخ، آنها مى‏گويند لا رب ولا
جنة ولا نار . اين عقيده اى از ملحدان وبى دينان است كه به آنها دهرى مى‏گويند وعقيده آنها اين
كه «وما يهلكنا الا الدهر » ما را هلاك نمى‏كند مگر زمانه چونكه اعتقاد به خالقيت وربوبيت
خداوند ندارد، خداوند در مورد اعتقاد ايشان مى‏فرمايد :اين فقط گمان ازآنها است وگر نه خالق
ورب حقيقى خداوند است وهمچنين خداوند مى‏فرمايد«ان الذين كفروا سواءٌ عليهم اَاََنذرتهمَ ام
لم تنذرهم لايومنون» يعنى به توحيد الله، فهذا احد وجوه الكفر؟ترجمه: همانا آنهاييكه كفررا
اختيار كرده اند مساوى است براى آنها انذار وعدم انذار آنها ايمان نمى‏آرند به توحيد ويگانگى
خداوند پس اين يكى از اقسام كفر است.

قسم دوم كفر جحود : آن جحد وانكار با معرفت وشناخت حق است وهو يعلم اَنه حق قد
استقر عنده وقد قال الله عزوجل«وجحدوا بها واستيقنتها انفسهم ظلماً وعلواً » آن مى‏داند كه اين
دين بر حق است وبراى آن حقانيت دين ثابت شده است.خداوند مى‏فرمايد انكار كردن به دين
ويقين كرده بود بر حقانيت آن نفس آنها اما انكار آنها به ظلم وبرتر دانستن آنها بود.

(1)كشف البارى ج/1 ص/576 بنقل از فضل البارى ج/1 ص/245

 

يعنى خودشان را بر ديگران برتر مى‏دانستند، اين تفسير دو قسم كفر جحود است.(1)

قسم سوم كفر: كفر نعمت آن مانند قول خداوند است كه حكايت مى‏كند قول حضرت
سليمان(ع) را «هذا من فضل ربى ليبلونى اَ اَشكر اَم اَكفر ومَن يّشكر فاِنّما يَشكر لنفسِه وَمَن يكفر
فاِنّ اللهَ غَنِى كريم» اين از فضل وكرم رب من است كه من را آزمايش مى‏كند كه آيا من شكراو را
بجاى مى‏آورم ويا اينكه كفران نعمت مى‏كنم و كسى كه شكر بكند براى‏خودش مى‏كند وهر كس
كه كفر مى‏كند خداوند بى نياز است .

در جاى ديگر مى‏فرمايد: «لئن شكرتم لاَزيدنكم ولئن كفرتم ان عذابى لشديد» اگر شما شكر
بكنيد من براى شما نعمتها را بيشتر مى‏كنم واگر كفر ورزيديد همانا عذاب من سخت است.
ودرجاى ديگر خداوند مى‏فرمايد من را ياد كنيد من شما را يادمى كنم وشكر من را بجا بياوريد
وكفر نورزيد .

قسم چهارم كفر: ترك اوامر خداوند مانند قول خداوند «واذ اخذنا ميثاقكم لا تسفكون
دمائكم»، «وانتم تشهدون ثم انتم هولاء تقتلون انفسكم»، «آفتومنون ببعض الكتاب وتكفرون
ببعض» فكفرهم بترك ما امر الله عزوجل.

خداوند مى‏فرمايد وقتى كه ما گرفتيم از شما وعده اينكه خونريزى نكنيد خون همديگر را
نريزيد يعنى همديگر را قتل نكنيد وشما گواه وحاضر بوديد پس شما كسانى هستيد كه مى‏كشيد
همديگر را آيا شما به بعض كتاب ايمان مى‏آوريد وبه بعض ديگر كفر مى‏ورزيد پس خداوند كافر
قرار داده است بخاطر ترك كردن اوامر خداوند.

قسم پنجم كفر: كفر برائت است، قول خداوند است كه حكايت مى‏كند قول حضرت ابراهيم
خليل الله را«وكفّرنا بكم وبدأ بيننا وبينكم العداوة والبغضاء حتى تومنوا بالله وحده» ترجمه: كفرنا
اينجا به معناى تبرّأنا يعنى بيزارى است يعنى‏ما بيزار هستيم از شما وپيداء شده است در بين ما
وشما دشمنى وبغض تا اينكه ايمان بياوريد برخداوند يكتا وحده لاشريك له، وهمچنين ياد
مى‏كند شيطان را وبيزارى آنرا از دوستان انسانى او در روز قيامت، شيطان مى‏گويد «انى كفرت بما
أشركتمون من قبل» «وقال انما اتخذتم اوثانا من دون الله مودّة بينكم فى الحيوة الدنيا ثم يوم
القيامة يكفر بعضكم ببعض ويلعن بعضك ببعض» يعنى تبرّأ بعضكم من بعض.

(1)تفسير الميزان ج/1 ص53 تاليف علامه سيد محمد حسين طباطبايى چاپخانه اسماعيليان
ايران قم

 


ترجمه : همانا من كفر مى‏ورزم با آنچه شما من را شريك كرده از قبل ومى گويد جز اين نيست
كه شما بت هارا براى‏خود بدون خداوند دوست گرفته ايد در زندگى دنيا پس روز قيامت بيزار
مى‏شود بعضى از شما از بعضى ديگر ولعنت مى‏كند بعضى از شما بعضى ديگر را يعنى عابد ها از
معبودان باطل خويش بيزارمى شوند ومعبودان از عابدان خويش اظهار بيزارى مى‏كنند. (1)

تقى الدين سبكى مى‏فرمايد :كافرخواندن ديگران خطر ناك است وابن حزم به نقل از ابن ابى
ليلى مى‏فر مايد : ابوحنيفه، شافعى،  سفيان ثورى وداود بن على سب را موجب كفر نمى‏دانند
بلكه كينه وعناد به خداوپيامبران را كفر مى دانند از آنچه كه بيان شد روشن گرديد كه معيار تكفير
انكار يكى از اركان ايمان ويا يكى از ضروريات دين كامل محمدى است كه علماء شيعه وسنى بر
اين اعتراف دارند امّا انكار مسائل غير ضرورى ومسائل اجتهادى موجب كفر نمى‏شود.

تكفير از ديدگاه شيعه :

ترديد وانكار الوهيت، توحيد،  قيامت،  رسالت،  پيامبر(ص) وانكار ضروريات دين اسلام
موجب كفر است هرچند كه از روى نادانى وجهالت باشد وهمچنين غلوّ مانند اينكه براى غير
خدا قائل ربوبيت باشد، اعتقاد به جسمانيت خداوند (حدوث ونياز به مكان) استخفاف نماز،
انكار واجبات نظير انكار حرمت شراب وزنا، دشنام دادن واهانت به اهل بيت كسانى كه على را
كافر مى‏دانند وازآن اطاعت نكردند بغض اهل بيت وعلى به دل داشتند از موجبات كفر شمرده
شده است.

معيارهاى ايمان وكفر در روايات :

در جاهاى متعددى در روايات معيار هاى اسلام وكفر وايمان بيان شده است كه تنها با بيان
يك روايت اكتفاء مى‏كنيم ابن عباس مى‏گويد پيامبر(ص) فرمود: « أتدرون ما الايمان بالله وحده ؟
قالوا : الله ورسوله اعلم .قال :شهادة ان لا اله الا الله وان محمدا رسول الله واقامة الصلوة
وايتاءالزكوة وصيام رمضان وان تعطوا من المغنم الخمس».

(1) همان مرجع

 

ترجمه : آيا مى‏دانيد ايمان به خداى متعال چيست؟ عرض شد :خدا ورسولش دانا ترند
فرمود: شهادت به يكتايى‏خدا ورسالت محمد(ص) واقامه نماز، پرداخت زكات، روزه رمضان
وپرداختن خمس از آنچه كه با غنيمت به دست آورده ايد. (1)

موجبات كفر از ديدگاه اهل سنت :

منكر مسح خفين، برترى دادن ولى برپيامبر، حمل آيات وروايات برخلاف ظاهر آن، حلال
شمردن گناه صغيره وكبيره، حلال دانستن حرام وبعكس، شرب خمر همراه با نام خدا، نماز در
جهت غير قبله و بدن طهارت، نا اميد شدن از رحمت خدا و ايمن بودن از عذاب او، آرزو داشتن
كه كاش پيامبرى نمى‏آمد، نسبت كفر به ديگران، سب و طعن صحابه، در صورتى كه مخالف دليل
قطعى و بدون دليل باشد، اهانت به ساحت مقدس پيامبر واهل‏بيت، بغض و كينه نسبت به
اهل‏بيت و جواز علم غيب براى غير خداوند از موجبات كفر نزد اهل‏سنت است البته انكار
خلافت ابى‏بكر(رض) به موجبات كفر ملحق شده ولى عده‏اى از علماء اهل سنت انكار خلافت
را موجب تكفير نمى‏دانند اضافه بر اينها نفى صفات از خداوند، انكار افعال توسط خداوند و
همچنين انكار رويت خداوند از موجبات كفر شمرده مى‏شود.

تكفير در نگاه اهل‏سنت:

علماء اهل سنت در فتاواى خويش در اين مسئله از خود حساسيت نشان داده‏اند كه اهل قبله
را نبايد تكفير كرد واين مطلب به عنوان قاعده واصل از امام ابوحنيفه تا فخر رازى وابوالحسن
اشعرى بيان شده است.(2)

(1) مجموعه مقالات دومين همايش علمى تحقيقى وحدت - زاهدان سال 1372 ص/42

(2) همان مرجع

 

موجبات كفر:

موجبات كفر را مفتى كفايت الله اين چنين بيان مى‏كنند و مى‏فرمايند كه موجبات كفر
عبارت‏اند از.

1) انكار خداوند بزرگ

2) انكار صفات خداوند

3) اعتقاد به تعد د خدايان


4) انكار فرشتگان

5) انكار يكى از كتابهاى آسمانى

6) انكار نبوت

7) انكار تقدير

8) انكار قيامت

9) انكار يكى از احكام قطعى خداوند.(1)

علامه آلوسى ذيل آيه «فلا وربك لايومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم» از امام صادق
روايت مى‏كند «لو ان قوماً عبدواالله تعالى واقاموا الصلوة وآتواالزكوة وصاموا رمضان وحجوا
البيت ثم قالوا لشى‏ءٍ صنعه رسول الله(ص) الا صنع خلاف ما صنع اوجدوا فى انفسهم حرجاً
لكانوا مشركين ثم تلا هذه الآية».

ترجمه: اگر كسى خدارا عبادت كند واقامه نماز كند، زكات، روزه رمضان وحج خانه خدا را
انجام دهد پس در پذيرش رفتار وگفتار رسول الله(ص) شك وترديد كند وبگويد چرا رسول الله
اين كار را كرد وبر خلاف آن كارى انجام نداد چنين شخصى مشرك است، آنگاه اين آيه را تلاوت
فرمود.(2)

موجبات ارتداد :

شكى نيست كه مسلمانان را تكفير كردن كفر است به دليل آنچه كه از شيخين روايت شده
است كه رسول الله(ص) فرمودند «ايما رجل قال لاخيه كافر فقد باء بها احدهما» دوم حديث
حضرت ابوذر(رض) است كه پيامبر(ص) فرمود «لايرمى رجل رجلاً لفسوق ولايرميه باالكفر الا
ارتدت عليه ان لم يكن صاحبه».

ترجمه: هيچ كسى نسبت كفر وفسق به مسلمانى نمى‏دهد جز آنكه اگر طرف استحقاق آن را
نداشته باشد به گوينده باز مى گردد به اين خاطر علماء ما جانب احتياط را گرفته اند .از فقهاء ابن
عابدين مى‏گويد در گفتار عده اى از اهل مذهب نسبت دادن كفر به ديگران واقع شده است.

(1)تعليم الاسلام ص/204

(2)روح المعانى ج/5 ص/65 تاليف علامه آلوسى چاپ بيروت

 

«لكن ليس من كلام الفقهاء الدين هم المجتهدون بل من غيرهم ولا عبرة بغير الفقهاء والمنقول
عن المجتهدين ما ذكرنا» (1).

ترجمه : يعنى نسبت كفر به ديگرى شيوه فقهاء ومجتهدين نيست بلكه غير فقهاء روش تكفير
را اختيار كرده اند كه گفته ى آنها ارزش واعتبارى ندارد .علامه على القارى وعلامه طحاوى مى‏فر
مايند كه از امام ابوحنيفه(رح) روايت شده است كه « لم نكفر احداً من اهل القبلة وعليه اكثر
الفقهاء» (2). البته بايد توجه داشت كه مقصد از اهل قبله تنها كسى‏نيست كه در نماز رو به قبله
مى‏كند بلكه مراد كسانى هستند كه منكر ضروريات دى مبين اسلام نباشند.

(1)رد المختار ج/4 ص227 تاليف ابن عابدين

(2)شرح فقه اكبر ص/189 تاليف ملا على قارى چاپ مجتبايى


منابع ومآخذ :

1. عقايد تطبيقى ص/262 تاليف شيخ حسين رجبى چاپ نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى

2. كشف البارى شرح صحيح البخارى ج/1 ص606 تاليف شيخ سليم الله خان چاپ مكتبه
فاروقيه

3. قرآن كريم سوره يونس /84 - سوره ذاريات /35و 36

4. صحيح مسلم ج/1 مقدمه كتاب الايمان ص102 تاليف امام مسلم شيرازى

5. فتح البارى ج/1 ص/115 كتاب الايمان باب سوال جبرائبل النبى(ص) عن الايمان
والاسلام .تاليف ابن حجر عسقلانى(رح) چاپ التراث بيروت

6. فتح الملهم ج/1 ص 428 و429 البحث الاول فى موجب اللغة تاليف علامه شبير احمد
عثمانى

7. فضل البارى شرح صحيح البخارى ج/1 چاپ 245 كتاب الايمان

8. كشف البارى شرح صحيح البخارى ج/1 ص/577 و578

9. فضل البارى ج/1 ص 246 چاپ دهلى

10. نبراس شرح عقايد ص 245 - تاليف محمد عبد العزيز فرهادى چاپ مكتبه حقانيه

11. روح المعانى ج/1 ص/151 تاليف علامه آلوسى چاپ بيروت

12. تفسير كبير امام رازى ج/2 ص/38 نشر احياء التراث

13. مشكوة المصابيح ج/1 ص/ 30 كتاب الايمان باب الاعتصام بالكتاب والسنة - الفصل
الثانى

14. فيض البارى شرح صحيح البخارى ج/1 ص/17 كتاب الايمان باب اقسام الكفر تاليف
علامه انور شاه كشميرى

15. تفسير الميزان ج/1 ص/53 تاليف علامه سيد حسين طباطبايى چاپخانه اسماعيليان قم

16. مجموعه مقالات دومين همايش علمى تحقيقى وحدت 1372 ص/42

17. تعليم الاسلام ص/ 204 تاليف مفتى كفايت الله چاپ زاهدان 1370

18. رد المختارج/4 ص 227 تاليف ابن عابدين

19. شرح فقه اكبر ص/189 تاليف ملا على قارى چاپ مجتبايى

20. روح المعانى ج/5 ص65 تاليف علامه الوسى چاپ بيروت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:37  توسط بچه خاکی  | 

تعریف در لغت و اصطلاح

شیعه در لغت بر دو معنا اطلاق می‌شود، یکی توافق و هماهنگی دو یا چند نفر بر مطلبی، و دیگری، پیروی کردن فردی یا گروهی، از فرد یا گروهی دیگر.[۱][۲] در زبان عربی در اصل به معنای یک، دو یا گروهی از پیروان است. در قرآن این لفظ چندین بار به این معنا به کار رفته‌است. برای نمونه در آیه ۱۵ سوره قصص درباره یکی از پیروان موسی از عنوان شیعه موسی[۳] و در جای دیگر از ابراهیم به عنوان شیعه نوح یاد می‌کند.[۴] در تاریخ اسلام لفظ شیعه، به معنای اصلی و لغوی‌اش برای پیروان افراد مختلفی به کار می‌رفت. برای مثال، گاهی از شیعه علی بن ابی‌طالب و گاهی از شیعه معاویه بن ابی‌سفیان نام برده شده. اما این لفظ به تدریج معنای اصطلاحی پیدا کرد و تنها بر پیروان علی که به امامت او معتقدند اطلاق می‌شود.[۵] و با تعالیم جعفر بن محمد به صورت یک مذهب مستقل درآمد.

«شیعه» در اصطلاح به آن عده از مسلمانان گفته می‌شود که به خلافت و امامت بلافصل علی معتقدند، و بر این عقیده‌اند که امام و جانشین پیامبر اسلام از طریق نصّ شرعی تعیین می‌شود، و امامت علی و دیگر امامان شیعه نیز از طریق نص شرعی ثابت شده‌است.[۶][۷] همچنین است که از جابر بن عبدالله انصاری نقل شده است:

ما نزد رسول الله بودیم که علی بن ابی طالب وارد شد در این هنگام پیامبر فرمودند: «قسم به کسی کـه جـان من در قبضهٔ قدرت اوست این مرد (اشاره به علی) و شیعهٔ او روز قیـامت رستـگارانند» آنگاه بود که آیه خیرالبریه نازل شد. [۸]

﴿إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَٰئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ﴾(سورهٔ بینة-آیهٔ ۷)

باورها

باورهای سازمان‌یافته و کلامی شیعه امروز بر این است که تبیین و تفسیر امر دین پس از پیامبر و اداره امور مسلمانان بر عهده اشخاصی است، که از سوی خدا معین شده و دارای ویژگیهایی همچون عصمت و عدالت هستند، این افراد امام نامیده می‌شوند. نخستین امام شیعیان علی است. بر پایه باور شیعه، اصول دین شیعیان پنجگانه‌است و علاوه بر سه اصل دین توحید، نبوت و معاد به دو اصل دیگر یعنی عدل و امامت نیز باور دارند. اصل عدل بین شیعیان و معتزله تا حدی مشترک است و اصل امامت ویژه این مذهب‌است. شیعیان همچنین مانند بسیاری دیگر از فرق اسلامی بر معاد جسمانی بسیار تاکید دارند[۹] وگرچه برخی شبهه‌ها و احتمالات درباره روحانی بودن معاد مطرح شده‌است، [۱۰] اما همواره از طرف علمای شیعه و سنی از جمله شیخ طوسی، خواجه نصیرالدین طوسی و امام محمد غزالی جواب داده شده و بر جسمانی بودن معاد تاکید شده‌است، تا آنجا که ابن سینا با آنکه معاد را در دوصورت جسمانی و روحانی قابل تصور می‌داند، اما می‌گوید: ... معادی که در شرع نقل شده‌است، راهی برای اثبات آن جز از طریق شرع و تصدیق إخبار پیامبر نیست. وآن معادیست که برای بدن است...[۱۱] اگرچه قرنها پس از وی، صدرالمتالهین شیرازی به اثبات آن فائق آمد.[۱۲] و در واقع اینکه، این ضرورت در دین، اعتقاد به معاد جسمانی است نه معاد مادّی وطبیعی.[۱۳]

همچنین شیعیان قرآن را کتابی محفوظ می‌دانند[۱۴] و همه آنها مدعی پیروی از قرآن و سنت محمد هستند و بخاطر پیروی از سنت پیامبر اسلام و دستور خداوند- شیعه تعیین جانشین پیامبر را تنها ویژه خدا و پیامبر می‌داند.

باور به ظهور یا بازگشت منجی (نجات دهنده) و موعود در اکثر فرق اسلامی و همچنین دیگر ادیان روشن و غیرقابل کتمان است، آنچنانکه یهودیان چشم به راه پادشاه بنی‌اسرائیل‌اند و مسیحیان به بازگشت عیسی باور دارند، در باورهای زرتشتیان، بودیسم و برخی دیگر ادیان نیز می‌توان گونه‌های مشابه این باور را یافت، در فرق اسلامی، مخصوصا فرق شیعه، در قرون پس از اسلام، این باور بسیار رایج و مشهود بوده‌است. کیسانیه قائم را محمد حنفیه فرزند دیگر علی بن ابیطالب می‌دانند، اسماعیلیه نیز قائم را اسماعیل فرزند ارشد جعفر بن محمد صادق می‌دانند. اما باور شیعیان اثنی عشری، این است که منجی آخرالزمان از آل محمد است و او را قائم آل محمد یا مهدی می‌نامند و معتقدند او آخرین و امام دوازدهم شیعیان، حجت بن حسن عسکری است.

اعتقاد به رجعت به معنای زنده شدن بعضی از مردگان در این دنیا و در هنگام ظهور مهدی، از دیگر باورهای شیعه‌است، برخی از علمای شیعه، رجعت را از ضروریات شیعه نمی‌دانند، [۱۵] اما هیچیک بدلیل ادله عقلی و نقلی و قرآنی آن را انکار نمی‌کنند.[۱۶] اگرچه برخی ادیان و حتی فرق اسلامی به گونه‌هایی از بازگشت به زندگی پس از مرگ در اشکال مختلفی چون بازگشت روح در بدنی دیگر یا به تناسخ یا بشکل حلول باور دارند، اما دیدگاه بخصوص شیعه در رجعت، یکی از بزرگ‌ترین تفاوت‌های شیعه با دیگران است، بدین معنی که شیعیان نه تنها به معاد جسمانی باوری عمیق دارند، بلکه معتقدند که در آخر زمان و پس از ظهور قائم آل محمد، [۱۷]

برخی از انبیاء مانند عیسی مسیح و اولیاء خدا مانند مالک اشتر و برخی از امامان شیعیان و همچنین برخی از اشقیاء و بدکاران دورانهای بشری رجعت نموده، به دنیا باز می‌گردند. بدین ترتیب در آخرالزمان، نیکوکاران بر دنیا حکمرانی نموده و بدکاران به مجازات خواهند رسید.[۱۸]

امامت

شیعه معتقد است قرآن و سنت پیامبر اسلام برای ایمان حقیقی لازم و کافی است. یک مسلمان برای شناخت وظیفه خود و سلوک به سوی خدا در هر زمان نیازمند پیشوایی است، که راه شناس و درستکار باشد و او را به سوی خدا راهنمایی کند؛ در غیر این صورت هر کس بر اساس تشخیص شخصی‌اش امر دین را تفسیر می‌کند و گمراه می‌گردد. این پیشوا حجتی است که توسط خدا انتخاب و توسط پیامبر و امامان پیشین به مسلمانان معرفی می‌گردد. بنابراین امامت مفهومی بسیار بنیادی است و امام ویژگیها و مسئولیت‌های متعددی از جمله تبیین و تفسیر دین و هدایت مردم دارد. خلافت پایین مرتبه‌ترین سطح وظایف امام است و تنها وقتی امام به خلافت دست می‌یابد که مسلمانان او را بخواهند و یاری نمایند. چنانکه علی در زمان خلافت می‌گوید :

«اگر نبود حضور حاضران و اقامه حجت به واسطه یاران و اگر نبود عهدی که خدا از آگاهان گرفته‌است تا بر ستمگری ظالم و ستم بر مظلوم آرام نگیرند، افسار شتر خلافت را وا می‌نهادم.(خلافت را نمی‌پذیرفتم.)»[۱۹]

البته یکی از منابع فقهی شیعه اجماع است درصورتی که کاشف از رأی معصوم باشد و روایات ائمه و پیامبر سنت نامیده می‌شوند.[نیازمند منبع]

حکومت اسلامی

از نظر شیعه، حکومت تنها از آن خدا است و هر حاکمی که از جانب خداوند حکم نکند و فرمانش حق نباشد( غیر معصوم باشد)، لزوما به باطل حکم کرده و طاغوت می باشد. (چرا که بعد از حق چیزی جز باطل نیست [۲۰]) [۲۱][۲۲][۲۳][۲۴] و دروغ زن به خدا و پیامبر او و غاصب ولایت آنها خواهد بود و مخالفت با آن واجب است، مگر از باب تقیه. بنابراین، شیعیان معتقدند که خداوند امامانی را از جانب خود تعیین و مشخص نموده است و تنها آنان شایستگی تشکیل حکومت و قرار گرفتن در رأس آن را دارا می باشند و اطاعت از هر حاکمی غیر از ایشان، شرک تلقی شده و موجب جاودانگی در آتش خواهد شد. [۲۵][۲۶] [۲۷][۲۸][۲۹] [۳۰][۳۱][۳۲][۳۳] [۳۴] [۳۵][۳۶] [۳۷][۳۸]

نظریه ی ولایت فقیه که توسط برخی شیعیان مطرح شده است نیز تنها ناظر به زمان غیبت بوده و تحت عنوان «اضطرار» پذیرفته می شود.

در نگاه شیعیان خداوند در تمامی زمانها یک نفر را به عنوان امام و سرپرست الهی قرار داده است و زمین هرگز از «حجت» خالی نیست اما این راهبران الهی، همانگونه که در بالا گفته شد، تنها زمانی دست به تشکیل حکومت می زنند که اقبال و خواست عمومی برای این امر وجود داشته باشد. شیعیان علت عدم ظهور و تشکیل حکومت آخرین امامشان -که وی را منجی می خوانند- را نیز عدم خواست واقعی مردم برای تشکیل حکومت الهی می دانند. [۳۹]

عصمت

نوشتار اصلی: عصمت

واژه «عصمت» در لغت عربی به معنای نگاه داشتن، حفاظت و ممانعت است[۴۰]. اما این کلمه در اصطلاح علم کلام، به معنای مصونیت از گناه یا لغزش برای برخی از انسان‌ها مانند پیامبران و امامان آمده‌است.

دانشمندان علم کلام اسلامی مانند خواجه نصیر الدین طوسی در کتاب تجرید الاعتقاد و علامه حلی در شرح تجرید، به این نکته اشاره کرده‌اند که بحث عصمت در سه سطح مطرح می‌گردد:

سطح اول: عصمت به معنای باز دارندگی از اشتباه در ابلاغ رسالت. در این زمینه دانشمندان علم کلام اعم از اهل تشیع و اهل تسنن، عصمت به معنای یادشده را در مورد پیامبر اسلام تایید می‌کنند. زیرا آیه سوم از سوره نجم با صراحت این امر را بیان کرده‌است که هرگز پیامبر از روی هوا و هوس سخن نمی‌گوید و سخن او چیزی جز وحی الهی نیست.[۴۱]

سطح دوم: عصمت به معنای باز دارندگی از گناه و معصیت. در این زمینه عموم علمای علم کلام شیعه، معتقد به عصمت پیامبران و امامان و فاطمه زهرا هستند.[۴۲]

سطح سوم: عصمت به معنای باز دارندگی از هرگونه لغزش و اشتباه. در این زمینه میان دانشمندان علم کلام شیعه اتفاق نظر نیست، اما از نظر اکثریت آنان، پیامبر اسلام، دخترش فاطمه زهرا و ائمه شیعیان در مرتبه‌ای قرار دارند که از هر گونه خطا و اشتباه مبرا می‌باشند. از این رو به آنان معصوم گفته می‌شود. در مقابل اکثریت یادشده، برخی از دانشمندان شیعه مانند شیخ صدوق در مبحث "سهو النبی"، صدور لغزش‌های کوچک در قضایای شخصی و غیر مبحث ابلاغ و حی و رسالت را محال نمی شمارند.[۴۳][۴۴][۴۵][۴۶]

زیر شاخه‌های شیعه

دین اسلام در اصل دارای یک مذهب و یک مرام بوده‌است. اما این دین به مرور زمان به زیر شاخه‌های بسیار دسته‌بندی گردید. شیعیان نیز از سده دوم هجری به بعد به چندین زیرگروه منشعب شده‌اند. امروز بیشتر شیعیان را «شیعیان دوازده امامی (اثناعشری)» تشکیل می‌دهند. مهم‌ترین مذاهب دیگری که از شیعه منشعب شده‌اند، عبارت‌اند از اسماعیلیان، زیدیه، کیسانیه، واقفیه و فطحیه. تمام این مذاهب علی رغم تفاوتهای آشکار اعتقادی و فقهی در مسأله ضرورت «امامت» اشتراک نظر دارند. البته تفسیر هر یک از امام و مصداق آن منحصربفرد است.

مفاتیح‌العلوم شیعیان را به شش زیرگروه بخش می‌کند، اثنی عشری معتقد به دوازده امام ،زیدیه (پیروان زید بن علیکیسانیه (پیروان کیسان غلام علی بن ابیطالب)، عباسیه (منسوب به آل عباس بن عبدالمطلبغالیه، و امامیه[نیازمند منبع]. وی امامیه را به ۷ تیره تقسیم می‌کند، ناؤوسیه (منسوب به عبدالله بن ناؤوسمفضلیه (منسوب به مفضل بن عمرقطعیه (که وفات موسی بن جعفر را تأیید کرده‌اند)، شمطیه (منسوب به یحیی بن اشمطواقفیه (که در امامت موسی بن جعفر متوقف شده‌اند و وی را زنده می‌دانند)، ممطوره، و احمدیه (منسوب به احمد بن موسی بن جعفر که وی را امام هشتم خود می‌دانند). در کتاب فرهنگ فرق اسلامی از دکتر محمدجواد مشکور زیرشاخه‌های بیشتری برای شیعه ذکر شده است.

فرقه غالب

شیعه دوازده امامی در ابتدای قرن بیست و یکم، بزرگترین شاخه از فرق شیعه است[۴۷].

خاستگاه

همه شیعیان معتقد به انتخاب امامت توسط خدا و ابلاغ آن توسط پیامبر هستند و بنابراین بر اساس حدیث غدیر (و آیاتی چون آیه ولایت[۴۸] و آیه تطهیر[۴۹] و احادیث متواتر دیگر، همچون حدیث منزلت و حدیث ثقلین.)[۵۰] علی را امام بر حق می‌دانند، اما اهل سنت به شورا اعتقاد دارند، كه هيچ سندي از طرف پيامبر در مورد انتخاب وصي بعد از او به وسيله شورا در دست نيست.

شیعیان بر این باورند که محمد در زمان حیاتش، جانشین پس از خود را تعیین کرد و پسر عمو و دامادش علی بن ابیطالب را به عنوان وصی و خلیفه پس از خود اعلام نمود. شیعیان بر این باورند که اساس و خاستگاه شیعه، دفاع از اسلام و ولایت و عدل[نیازمند منبع] است.

همچنین شیعیان در اثبات حقانیت خود به روایاتی از پیامبر اسلام در منابع اهل سنت استناد می‌کنند، که در آنها به «شیعه علی» اشاره شده‌است. از جمله سیوطی سنی مذهب روایت می‌کند زمانی پیامبر رو به علی کرد و گفت: «سوگند به آن که جانم به دست اوست این شخص - علی - و کسانی که شیعه و پیرو اویند در قیامت رستگارند.» [۵۱] علامه امینی از علمای شیعه‌است که از محبوبیت خاصی در میان شیعیان برخوردار است. وی تمامی روایات درباره واقعه غدیر را از کتب اهل سنت جمع‌آوری نموده و در چهل مجلد الغدیر منتشر نمود.

برخی، تشيع را به فردی بنام عبدالله بن سبا نسبت می‌دهند. اگرچه برخی از تواریخ و «کتب ملل و نحل»، وی را از غالیان شیعه و موسس فرقه سبائیه می‌دانند که قائل به الوهیت علی بوده‌است و بهمین دلیل مورد لعن و تکفیر علی بن ابیطالب واقع شده‌است و حتی برخی اخباری نقل می‌کنند که وی و پیروانش، بدستور علی در آتش سوزانده شده‌اند. مرتضی عسکری در کتاب خود و همچنین برخی از خاورشناسان و حتی علمای سنی در قرون اخیر، عبدالله بن سبا فردی خیالی و ساخته و پرداخته مخالفان شیعه می‌دانند.[۵۲]

برخی از اهل سنت، نظیر شیخ شلتوت، مفتی اعظم الازهر معتقدند که تقلید از فقه مذهب جعفری، نظیر مذاهب چهارگانه اهل سنت معتبر است.[۵۳]

امامان شیعیان دوازده امامی

اکثریت شیعه، را شیعه امامیه یا اثنا عشریه (دوازده امامی) تشکیل می‌دهد، از آنجا که آنان جانشینان پیامبر اسلام را ۱۲ نفر می‌دانند، اثنا عشریه (دوازده امامی) نامیده شده‌اند. [۵۴]

نام و خصوصیات امامان دوازدهگانه در احادیثی که از پیامبر اسلام روایت شده، بیان گردیده‌است. آنان عبارتند از:

  1. امام علی بن ابی طالب امیرالمومنین
  2. امام حسن بن علی
  3. امام حسین بن علی (سید الشهدا)
  4. امام علی بن الحسین (سجاد/زین العابدین)
  5. امام محمد بن علی (باقر)
  6. امام جعفر بن محمد (صادق)
  7. امام موسی بن جعفر (کاظم)
  8. امام علی بن موسی (رضا)
  9. امام محمد بن علی (تقی)
  10. امام علی بن محمد (نقی)
  11. امام حسن بن علی (حسن عسکری)
  12. امام حجت بن الحسن (المهدی)

فقه

نوشتار اصلی: فقه امامیه

مذهب فقهی شیعیان دوازده‌امامی به فقه امامیه مشهور است.

علایم ظاهری شیعیان

در روایتی که از حسن عسکری نقل شده‌است، [۵۵] ۵ چیز علامت مومن است:

  1. پنچاه و یک رکعت نماز گزاردن (۱۷ رکعت فریضه و ۳۴ رکعت نافله در شبانه‌روز).
  2. انگشتر در دست راست کردن.
  3. اظهار(با صدای بلند خواندن) بسم الله الرحمن الرحیم در نماز(ابتدای حمد و سوره نمازهای یومیه)
  4. زیارت امام حسین در روز اربعین
  5. پیشانی را در سجده بر خاک گزاردن.

شیعیان این علامات را مخصوص خود می‌دانند. چه آنکه اهل سنت انگشتر در دست چپ و «بسم‌الله» را در نماز آهسته میخوانند و در سجده نیز پیشانی بر سجده‌گاه خود میگذارند.

شیعیان همچنین در نحوه وضوگرفتن با اهل سنت تفاوت دارند. همچنین در بعضی از آداب نماز که بعضی از آنها از ارکان نماز محسوب می‌شوند. از آن جمله، شیعیان با دست باز نماز می‌گزارند. همچنین است در قیام بعد از رکوع[نیازمند منبع]و نحوه سلام دادن در آخر نماز.

از دیگر آثار ظاهری شیعیان شهادت به ولایت علی بن ابیطالب در اذان[۵۶] است. این عبارت اگرچه در قرون ابتدایی اسلام توسط مفوضه و به منظور تظاهر به تشیع استفاده می شده [۵۷] اما بعدها، با استفاده شیعیان از آن، بعنوان سنت و شعار اصلی شیعیان بشمار می‌آید.[۵۸] البته شهادت به علی بن ابیطالب در اذان به عنوان استحباب و تبرک گفته می‌شود و جزو اجرای اصلی اذان نیست.

جغرافیای تشیع

نوشتار اصلی: جغرافیای تشیع
میزان نسبی پراکندگی مسلمانان شیعه و سنی در سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا. سبز پررنگ نشانگر شیعیان است.
نقشه پراکندگی مذاهب اسلامی.

شیعیان حدود ۱۶٪ تا ۳۰٪ از کل جمعیت مسلمانان را تشکیل می‌دهند.[۵۹] بیشتر شیعیان دوازده‌امامی در هند, ایران، عراق، آذربایجان، لبنان، افغانستان، پاکستان و کشورهای حاشیه خلیج فارس مانند یمن و بحرین زندگی می‌کنند. بر اساس آمار سیا ورلد فکت‌بوک ۸۹ درصد مردم ایران[۶۰]، ۶۰ تا ۶۵ درصد مردم عراق[۶۱] و ۳۰ درصد مردم کویت[۶۲] و ۲۰ تا ۳۰ درصد مردم افغانستان[۶۳] [۶۴] و ۱۶ درصد مردم امارات متحده عربی[۶۵] شیعه دوازده‌امامی هستند. از شیعیان لبنان، آذربایجان، عربستان سعودی، بحرین و قطر آمار دقیقی در دست نیست. همچنین بنابر آمار ۲۰٪ مردم پاکستان [۶۶] شیعه هستند که بخشی از آنها بخصوص در کشمیر، اسماعیلی هستند. شیعیان یمن، عمدتاً از زیدیه هستند، اما از آنان نیز آمار دقیقی در دست نیست. همچنین بخشی از مردم ترکیه و سوریه نیز علوی هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:37  توسط بچه خاکی  | 
الف -  فرق کلامی :

                       1- فرقه اهل سنت :

                                             + سلفی: سلفی قدیم (اهل حدیث)  و  سلفی جدید (وهابیت) 

                                              + معتزله

                                              + اشاعره 

                                              + طحاویه

                                              + ماتریدیه

                                              + قدریه

                                               + مرجنه

                                               + کرامیه

                                               + خوارج

2 - شیعیه امامیه

3- زیدیه

4- اسماعیلیه

5- کیسائیه

6- غلات و اهل حق

7- شیخیه

8- بابیت

9- بهائیت

ب- فرق فقهی :

                       = فرق فقهی اهل سنت   

                       = شیعه امامیه (اثنی عشری)

                       = سایر فرق فقهی

ج- فرق صوفیه:

1- قادریه 2- بدویه 3- سهروردیه 4- شاذلیه 5- نقشبندیه 6- چشتیه 7- شطاریه 8- مولویه 

9- بکتاشیه 10- نعمت اللهیه 11- ذهبیه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:37  توسط بچه خاکی  | 

تاريخ وهابيت

منابع مقاله:

فصلنامه مكتب اسلام، شماره 3، ؛

 

بيانيه علماى مكه و نجد

علماى مكه در راس آنها، شيخ عبدالقادر شيبى كليددار خانه كعبه، به ديدن ابن‏سعود آمدند، ابن سعود سخنانى ايراد كرد و در ضمن آن از دعوت محمد بن عبدالوهاب ياد كرد و اظهار داشت كه احكام دينى ما، طبق فقه احمد بن حنبل است، حال اگر اين سخنان در نزد شما پذيرفته است، بياييد تا براى عمل كردن به كتاب خدا و سنت‏خلفاى راشدين با يكديگر بيعت كنيم. همه با او بيعت كردند.

سپس يكى از علماى مكه، از ابن سعود درخواست كرد كه مجلسى ترتيب بدهد تا علماى مكه و نجد در اصول و فروع به مباحثه بپردازند، وى اين پيشنهاد را پذيرفت و در روز يازدهم جمادى الاولى، پانزده نفر از علماى مكه و هفت نفر از علماى نجد، اجتماع كردند و مدتى باهم بحث كردند و در پايان بيانيه‏اى از طرف علماى مكه صادر شد، مبنى بر اين كه در پاره‏اى از مسائل اصولى، ميان علماى مكه و علماى نجد، موافقت گرديد، از جمله اين كه هركس ميان خود و خدا واسطه قرار دهد، كافر است و تا سه بار توبه داده مى‏شود و اگر توبه نكرد، بايد كشته شود. ديگر ساختمان بر روى قبور و چراغ روشن كردن در اطراف قبور و نماز خواندن در كنار آنها حرام است. و نيز اگر كسى خدا را به جاه و مقام كسى بخواند، مرتكب بدعت‏شده و بدعت در اسلام حرام است (1).

ويران ساختن مقابر و مشاهد حجاز به وسيله وهابيان

وقتى كه وهابيان وارد طائف شدند، گنبد مدفن ابن عباس را خراب كردند، چنان كه اين كار را يكبار ديگر نيز انجام داده بودند و هنگامى كه وارد مكه شدند، قبه‏هاى قبرهاى عبدالمطلب جد پيامبرصلى الله عليه وآله و ابوطالب عموى پيامبر و خديجه ام‏المؤمنين (همسر اول پيامبر) و همچنين بناى زادگاه پيامبر و فاطمه زهراعليها السلام را با خاك يكسان نمودند.

در جده قبه قبر حوا را ويران ساختند و به‏طور كلى تمام مقابر و مزارات را در مكه، جده و طائف و نواحى آنها از بين بردند و زمانى هم كه مدينه را محاصره كرده بودند، مسجد و مزار حمزه و مقبره شهداى احد را كه بيرون شهر بود، خراب كردند.

مرحوم علامه امين مى‏نويسد:

«و شايع است كه آنها گنبد مرقد مطهر نبوى را هم به توپ بستند، اما خود وهابيها منكر چنين چيزى هستند. چون اين خبر به گوش ملت ايران رسيد، سخت دچار نگرانى شد و علما و بزرگان اجتماع كردند و اين پيش‏آمد را امرى بزرگ تلقى نمودند و ما در دمشق از يكى از علماى بزرگ خراسان و از شهر مقدس مشهد تلگرافى دريافت نموديم كه طى آن حقيقت قضيه را از ما سئوال كرده بودند، سپس دولت ايران گروهى را براى تحقيق به حجاز اعزام داشتند، تا از حقيقت ماجرا دولت‏خويش را مطلع سازند (2).

پس از تسلط وهابيها بر مدينه منوره قاضى القضات وهابيها، شيخ عبدالله بن‏بليهد در ماه رمضان 1344 از مكه به مدينه آمد و اعلاميه‏اى صادر نمود و ضمن آن از اهل مدينه سئوال كرد كه درباره خراب كردن قبه‏ها و مزارات چه مى‏گويند؟ بسيارى از مردم از ترس جوابى ندادند و بعضى از آنان خراب كردن را لازم دانستند و متن سئوال و جواب را منتشر ساخت‏» .

مرحوم علامه سيد محسن امين در اين باره مى‏نويسد:

«مقصود شيخ عبدالله ز اين سئوال استفتاء حقيقى نبود، زيرا وهابيها در وجوب خراب كردن تمام قبه‏ها و ضريح‏ها حتى قبه روى قبر پيامبرصلى الله عليه وآله هيچ ترديدى ندارند، اين 2قاعده و اساس مذهبشان مى‏باشد و سئوال مزبور تنها براى تسكين خاطر مردم مدينه بود» .

بعد از سئوال مذكور، آنچه در مدينه و اطراف آن گنبد و ضريح و مزار بود، ويران ساختند از جمله گنبدهاى ائمه مدفون در بقيع كه عباس عموى پيغمبرصلى الله عليه وآله نيز در آن مدفون بود و ديوارها و صندوق روى قبور، همه را خراب كردند، همچنين گنبدهاى عبدالله پدر پيامبرصلى الله عليه وآله و آمنه مادر آن حضرت و نيز گنبدها و قبور زوجات پيامبرصلى الله عليه وآله و گنبد عثمان بن عفان و اسماعيل بن جعفر الصادق‏عليه السلام و مالك پيشواى مذهب مالكى را ويران ساختند، خلاصه سخن اين كه در مدينه و اطراف و در ينبع قبرى باقى نگذاشتند» (3).

باز مى‏نويسد:

«وهابيها از ترس نتيجه كارشان از خراب كردن گنبد و بارگاه رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله خوددارى كردند و گرنه آنان هيچ قبر و ضريحى را استثناء نكرده‏اند، بلكه قبر پيامبر از جهت آن كه بيشتر مورد احترام و علاقه مردم است، از نظر آنها اولى به خرابى است، اما آنچه كه پادشاه سعودى اظهار داشته كه «ما قبر پيامبر را محترم مى‏دانيم‏» بدون شك چنين كلامى برخلاف عقائد آنهاست و اين سخن را جز براى مصلحت و جلوگيرى از تحريك عواطف جهان اسلام، بر ضدشان، نگفته است و اگر از اين نظر خاطر جمع مى‏شدند، حتما قبر پيامبرصلى الله عليه وآله را نيز ويران مى‏ساختند، بلكه نخست و پيش از ساير مزارات آنجا را خراب مى‏نمودند.

چون اين عمل زشت وهابيان در حجاز و آنچه را كه نسبت‏به قبور ائمه بقيع كرده بودند، به گوش مسلمانان در نقاط مختلف جهان رسيد، اين جنايت را بزرگ شمردند و در محكوميت آن، تلگرافهائى از عراق و ايران و ساير كشورها به ابن سعود مخابره شد و به عنوان اعتراض درسها و نماز جماعتها تعطيل گشت و مجالس سوگوارى تشكيل گرديد (4).

مطلبى كه بيشتر موجب نگرانى شد، انتشار اين موضوع بود كه گنبد روى قبر مطهر پيامبرصلى الله عليه وآله را نيز به گلوله بسته‏اند (و حتى قبر مقدس را خراب كرده‏اند) اما بعدا معلوم شد اين خبر صحت نداشته خود وهابيها هم آن را انكار كردند» .

جابرى انصارى در كتاب «تاريخ اصفهان‏» در ضمن وقايع سال 1343 هجرى به داستان حمله وهابى به حجاز و ويران ساختن قبور اشاره مى‏كند و مى‏نويسد:

«ضريح پولادى كه حاج امين السلطنه در سال 1312 ه دستور داد در اصفهان دو سالى ساختند، برداشتند (از روى قبور ائمه بقيع) و چون وهابيها خواسته بودند وارد مرقد مقدس ختمى مرتبت‏شوند، يكى از آنان، اين آيه را خوانده بود: «يا ايها الذين آمنوا لا تدخلوا بيوت النبى ...» لذا از آن جسارت گذشتند (5).

بمباران مدينه و انعكاس آن در ايران و ساير ممالك اسلامى

مؤلف كتاب «تاريخ بيست‏ساله ايران‏» حسين مكى، زير عنوان فوق مى‏نويسد:

«تقريبا در اوايل شهريور 1304 برابر اوايل صفر 1343 در نتيجه محارباتى كه بين طائفه وهابى‏ها (ابن السعود ملك نجد و حجاز) كه بعدها به نام كشور عربى سعودى موسوم گرديد، و صاحب الاحساء و ملك حسين شريف مكه و مدينه روى داد، برخى از شهرهاى مكه و مدينه بمباران گرديد و پس از تصرف مدينه شهر مزبور نيز از طرف قواى ابن السعود بمباران شد، بعضى از مقابر صحابه و مساجد و مقابر ائمه شيعه ويران گرديد. خبر اين بمباران در عالم اسلام و مخصوصا عالم تشيع صداى عجيبى كرد و عواطف مذهبى مردم را سخت تحريك نمود، از تمام نقاط ايران تلگرافاتى به علماى تهران شد و علماى مركز نيز جلساتى تشكيل داده و در اطراف اين موضوع به مذاكره و بحث پرداختند. سردار سپه نيز در اين زمينه بخشنامه زير را صادر نمود:

«متحد المآل تلگرافى و فورى است. عموم حكام ايالات و ولايات و مامورين دولتى.

به موجب اجبار تلگرافى از طرف طائفه وهابى‏ها اسائه ادب به مدينه منوره شده و مسجد اعظم اسلامى را هدف تير توپ قرار داده‏اند. دولت از استماع اين فاجعه عظيم بى‏نهايت مشوش و مشغول تحقيق و تهيه اقدامات مؤثره مى‏باشد، عجالتا با توافق نظر آقايان حجج اسلام مركز تصميم گرفته شده است كه براى ابراز احساسات و عمل به سوگوارى و تعزيه‏دارى يك روز تمام مملكت تعطيل عمومى شود، لهذا مقرر مى‏دارم عموم حكام و مامورين دولتى در قلمرو ماموريت‏خود به اطلاع آقايان علماى اعلام هر نقطه، به تمام ادارات دولتى و عموم مردم اين تصميم را ابلاغ و روز شنبه شانزدهم صفر را روز تعطيل و عزادارى اعلام نمايند.

رياست عاليه كل قوا و رئيس الوزراء - رضا» .

مكى مى‏افزايد:

«بر اثر تصميم فوق روز شنبه شانزدهم صفر تعطيل عمومى شد، از طرف دستجات مختلفه تهران مراسم سوگوارى و عزادارى به عمل آمد و بر طبق دعوتى كه به عمل آمده بود، در همان روز علما در مسجد سلطانى اجتماع نمودند و دستجات عزادار با حال سوگوارى از كليه نقاط تهران به طرف مسجد سلطانى عزيمت كرده در آنجا اظهار تاسف و تاثر به عمل آمد و عصر همين روز يك اجتماع چندين ده هزار نفر در خارج دروازه دولت تشكيل گرديد و در آنجا خطبا و ناطقين نطقهاى آتشين و مهيجى كرده، نسبت‏به قضاياى مدينه و اهانتى كه از طرف وهابيها به گنبد مطهر حضرت رسول به عمل آمده بود، اظهار انزجار و تنفر شد (6).

وضع قبور ائمه بقيع پيش از خراب كردن وهابيها در سفرنامه‏هاى حج، وضع قبور ائمه بقيع قبل از خراب كردن وهابيها به تفصيل شرح داده شده و تصاويرى از آنها ارائه گرديده است از جمله اين سفرنامه‏ها، سفرنامه ميرزا حسين فراهانى است. وى در سال 1302قمرى توفيق زيارت حج پيدا كرده و درباره قبور ائمه بقيع چنين نوشته است:

«قبرستان بقيع، قبرستان وسيعى است كه در شرقى سور (بارو) مدينه متصل به دروازه سور واقع شده و دورتادور آن را ديوار سه‏ذرعى از سنگ و آهك كشيده‏اند و چهار در دارد دو درب آن از طرف غرب و در كوچه پشت‏سور است و يك درب طرف جنوب و درب ديگر آن شرقى و طرف حش كوكب است كه در كوچه باغهاى بيرون شهر است و از بس در اين قبرستان سرهم دفن كرده‏اند، اغلب قبرستان يك ذرع متجاوز از سطح زمين ارتفاع بهم رسانيده است و در اوقات آمدن حجاج به مدين، همه روزه درهاى اين قبرستان تا وقت مغرب باز است و هركس مى‏خواهد مى‏رود و در غير وقت‏حج، ظهر روز پنجشنبه باز مى‏شود و تا نزديك غروب روز جمعه بعد بسته است مگر آن كه كسى بميرد و آنجا دفن كنند.

چهار نفر از ائمه اثنى عشر صلوات‏الله عليهم اجمعين در بقعه بزرگى كه به‏طور هشت ضلعى ساخته شده، واقعند و اندرون و گنبد او سفيدكارى است و بناى اين بقعه معلوم نيست از كه و چه وقت‏بوده اما محمد على پاشاى مصرى در سنه 1234 به امر سلطان محمود خان عثمانى تعمير كرده و بعد همه ساله از جانب سلاطين عثمانى اين بقعه مباركه و ساير بقعه‏جات واقعه در بقيع تعمير مى‏شود در وسط اين بقعه مباركه، صندوق بزرگى است از چوب جنگلى خيلى ممتاز و در وسط اين صندوق بزرگ دو صندوق چوبى ديگر است و در اين دو صندوق پنج نفر مدفونند: يكى امام ممتحن حضرت حسن و يكى حضرت سجاد و يكى حضرت امام محمد باقر و يكى حضرت صادق‏عليهم السلام است و يكى عباس عم رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله است كه بنى‏عباس از اولاد اويند و در وسط بقعه متبركه در طاقنماى غربى مقبره‏اى است كه به ديوار يك طرف او را ضريح آهنى ساخته‏اند و مى‏گويند: قبر حضرت فاطمه زهرا عليها السلام است.

چند محل است كه مشهور به قبر صديقه طاهره است: يكى در بقيع در حجره‏اى كه بيت‏الاحزان مى‏گويند و به همين ملاحظه اغلب در بيت‏الاحزان نيز زيارت صديقه كبرى‏عليها السلام را مى‏خوانند و در جلو همين قبر مبارك، پرده گلابتون دور گنبد آويخته و از گلابتون بيرون آورده‏اند كه: سلطان احمد بن سلطان محمد بن سلطان ابراهيم، (سنه احدى و ثلثين و ماة بعد الالف 1131)» .

مرحوم فراهانى مى‏افزايد:

«در اين بقعه مباركه ديگر زينتى نيست مگر دو چلچراغ كوچك و چند شمعدان برنز، و فرش زمين بقعه، حصير است و چهار، پنج نفر متولى و خدام دارد كه ابا عن جد هستند و مواظبتى ندارند و مقصودشان اخذ تنخواه (پول) از حجاج است.

حجاج اهل تسنن بر سبيل ندرت در اين بقعه متبركه به زيارت مى‏آيند و براى آنها ممانعتى در زيارت نيست و تنخواهى از آنها گرفته نمى‏شود. اما حجاج شيعه هيچ‏يك را بى‏دادن وجه نمى‏گذارند داخل بقعه شوند مگر آن كه هر دفعه تقريبا از يك قران الى پنج‏شاهى به خدام بدهند و از اين تنخواهى كه با اين تفصيل از حجاج مى‏گيرند، بايد سهمى به نائب الحرم و سهمى به سيد حسن پسر سيد مصطفى كه مطوف عجم است، برسد و بعد از دادن تنخواه هيچ نوع تقيه در زيارت و نماز نيست و هر زيارتى سرا يا جهرا مى‏خواهند بكنند آزاد است و ابدا لسانا و يدا صدمه‏اى به حجاج شيعه نمى‏رسانند. پشت گنبد ائمه بقيع بقعه كوچكى است كه بيت‏الاحزان حضرت زهراعليها السلام است‏» .

فراهانى، سپس به تعريف و توصيف قبور بقيع و بناى روى آنها مى‏پردازد (7) از جمله سفرنامه‏نويسان حاج فرهاد ميرزا است كه در سال 1292 قمرى به سفر حج رفته و در سفرنامه خود به نام «هدية‏السبيل‏» مى‏نويسد:

«از باب جبرئيل درآمده به زيارت ائمه بقيع‏عليهم السلام مشرف شدم كه صندوق ائمه اربعه‏عليهم السلام در ميان صندوق بزرگ است كه عباس عم رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله نيز در آن صندوق است، ولى صندوق ائمه كه در ميان همان صندوق بزرگ است، مفروز است كه دو صندوق است‏» .

مرحوم فرهاد ميرزا مى‏گويد:

«متولى آنجا در ضريح را باز كرده به ميان ضريح رفتم و طوافى دور ضريح كردم و طرف پائين پا خيلى تنگ است كه ميان صندوق و ضريح كمتر از نيم ذرع است كه به زحمت مى‏توان حركت كرد (8) » .

مؤلف كتاب «تحفة‏الحرمين‏» نائب الصدر شيرازى كه در سال 1305 ه ق به مسافرت حج تشرف يافته در سفرنامه خود، چنين نوشته است:

«وادى بقيع به دست راست است، مسجد پوشيده‏اى است مانند اطاق بر سر او نوشته: «هذا مسجد ابى بن كعب و صلى فيه النبى غير مرة‏» (اين مسجد ابى بن كعب است كه پيغمبر مكرر در آن نماز گزارد) بقعه ائمه بقيع جناب امام حسن و امام زين‏العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق‏عليهم السلام در يك ضريح مى‏باشند. مى‏گويند: عباس بن عبدالمطلب آنجا مدفون است و آثارى در آن بقعه در پيش‏روى ائمه به طرف ديوار مانند شاه‏نشين ضريح و پرده دارد مى‏گويند جناب صديقه طاهره مدفون هستند» (9).

ابراهيم رفعت پاشا كه در سالهاى 1318 و 1320 و 1321 و 1325 ه ق كه در سفر اول به عنوان رئيس نگهبان محمل قافله حجاج مصر و سفرهاى بعدى به عنوان اميرالحاج مصر بوده، براى سفرهاى چهارگانه خود سفرنامه مفصلى به نام «مرآة‏الحرمين‏» نوشته است وى در اين كتاب ارزشمند وضع قبور اجداد پيامبر و ام‏المؤمنين خديجه در مكه و قبور ائمه مدفون در بقيع را قبل از سال 1344ه ق يعنى قبل از خراب كردن وهابيها به تفصيل شرح داده و تصاويرى روشن از آنها ارائه داده است وى وضع قبور بقيع و افراد معروفى كه در آن مدفونند از صحابه پيامبر صلى الله عليه وآله و غير آنان ذكر كرده و گفته است كه قبه اهل بيت عليهم السلام (مقصود ائمه مدفون در بقيع) از بقعه‏هاى ديگر بلندتر است‏» (10).

رفعت پاشا در ضمن ذكر وضع بقعه‏ها; عكسها و تصاويرى از بقاع بقيع كه بقعه و گنبد ائمه از همه آنها مجلل‏تر و بلندتر است، و از صحن و سراى باشكوه حضرت خديجه در مكه، ارائه كرده است.

خلاصه; تا سال 1344 قبل از تسلط وهابيها بر حجاز، قبور مدفون در بقيع و پاره‏اى قبور ديگر در مكه و مدينه داراى گنبد و بارگاه و فرش و شمعدان و چراغ و قنديل بوده است، بسيارى از كسانى كه قبل از اين تاريخ آنجا را ديده‏اند، وضع بنا و ديگر خصوصيات مربوط به مقابر را با ذكر جزئيات و احيانا با ارائه تصاويرى در گنبد و بارگاه آنها، در سفرنامه‏هاى خود ذكر كرده‏اند.

پى‏نوشت‏ها:

1) تاريخ المملكة‏العربية‏السعودية، ج‏2، ص 344.

2) كشف الارتياب، ص 55.

3) كشف الارتياب، ص 55.

4) همان مدرك.

5) تاريخ اصفهان، ص 392.

6) حسين مكى، تاريخ بيست‏ساله ايران، ج‏3، ص 365 و 366.

7) سفرنامه فراهانى، ص 281 به بعد.

8) هدية‏السبيل، ص 127 به بعد.

9) تحفة‏الحرمين، ص 227.

10) مرآة‏الحرمين، ج‏1، ص 426، چاپ مصر، 1344ه - 1925م.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:36  توسط بچه خاکی  | 
تفاوت اساسی مذهب شیعه وسنی

اگر بخواهيم به تمام تفاوت های شيعه و سنی اعم از فقهی، کلامی، حديثی، تاريخی و...بپردازيم وقت و صفحات فراوانی را به خود اختصاص می دهد که مجال آن نيست. لذا تنها به تفاوتهای اصلی اشاره می شود.
1) اختلاف اساسي شيعه و سني برسر خلافت اسلامي و مرجعيت ديني است. اهل سنت امامت را به عنوان رهبري اجتماع قبول دارند، ولي امامت به معناي مرجعيت ديني و به معني ولايت را نمي پذيرند. اهل تسنن براي هيچ كس حتي براي ابوبكر و عمر و عثمان چنين منصبي را قائل نيستند، از اين رو عصمت را در امام و خليفه لازم نمي دانند، ولي شيعه امامان خود را معصوم از خطا مي دانند. از اين رو استاد مطهري(ره) اختلاف سني و شيعه را در بحث امامت ريشه اي مي داند و مي گويد: "آن چيزي كه شيعه به نام امامت معتقد است، غير از آن چيزي است كه آن ها به نام امامت معتقدند. آن چه اهل تسنن به نام امامت معتقدند، يك شأن دنيايي امامت معتقدند. امام همان حاكم ميان مسلمين، فردي از افرادي مسلمين كه بايد او را براي حكومت انتخاب كنند. آن ها بيش از حكومت بالا نرفتند، ولي امامت در شيعه مسئله اي است تالي تلو نبوت و بلكه از بعضي از درجات نبوت بالاتر است".

در هر صورت امامت نزد سنی يك مسئلة فرعي مثل نماز خواهد بود، اما امامت در شيعه مفهومي است نظير نبوت. در حقيقت ولايت ادامه نبوت است. اين از رو بايد در كنار نبوت به عنوان يكي از اصول و پايه های دين مطرح گردد.
شيعيان پيرو حضرت علي‌و معتقد به جانشيني بي‌واسطة آن حضرت بعد از پيامبر گرامي‌و نص و تصريح ولايت آن حضرت در غديرخم از طرف پيامبر اكرم‌مي‌باشند كه در پي آن پيامبر اسلام‌مردم را در صحراي گرم و سوزان "خُم‌ْ" متوقف كرد و با بيان خطبه‌اي از جمله فرمود: "من كنت مولاه فهذا علي مولاه‌; هر كس من مولا و ولي او بوده‌ام‌، علي‌ مولا و ولي او است‌..." و به همين مناسبت آية 62، سورة مائده نازل شد.(الكافي‌، محمد بن يعقوب كليني‌;، ج 1، ص 420، دارالكتب الاسلامية‌، تهران‌.) و حديث مذكور در منابع و كتاب‌هاي معتبر اهل تسنن نيز نقل شده است‌.(ر.ك‌: الدر المنثور، جلال الدين السيوطي‌، ج 3، ص 98، داراحيأ التراث العربي‌، بيروت‌.)
به اعتقاد شيعيان ولايت و امامت حضرت علي بن ابيطالب‌ در قرآن كريم نيز مورد تأكيد قرار گرفته و شأن نزول آية 55، سورة مائده كه به آيه ولايت معروف است ـ و نيز بسياري ديگر از آيات قرآن كريم دربارة حضرت علي‌مي‌باشد.(ر.ك‌: تفسير مجمع البيان‌، مرحوم طبرسي‌;، ج 2، ص 126ـ129، منشورات دارمكتبة الحياة‌، بيروت‌.)
شيعه معتقد است كه پس از حضرت علي‌امامام معصوم‌: يكي پس از ديگري جانشين پيامبر و بيان كننده قرآن و احكام الهي هستند و معتقدند كه تمام وظايف و شئوون پيامبر به جز دريافت وحي تشريعي‌، براي آنان ثابت است‌، به همين جهت احكام و معارف اسلامي را از آنان دريافت نموده و پيرو مكتب اهل بيت‌: مي‌باشند.
شيعيان همچنين معتقدند كه پيشواي مسلمانان بايد عادل‌، عالم و معصوم باشد و چنين كسي منصوب شده از ناحيه خداوند متعال است و شخص غيرمعصوم نمي‌تواند امامت و ولايت مسلمانان را بر عهده بگيرد و آيه تطهير(احزاب‌،33) دليل روشني بر عصمت اهل بيت‌: مي‌باشد.(ر.ك‌: تفسير نمونه‌، آيت الله مكارم شيرازي و ديگران‌، ج 17، ص 297ـ306، دارالكتب الاسلامية‌، تهران‌.)
ولي اهل تسنن چنين اعتقادي را ندارند و جانشيني پيامبر گرامي‌را به بيعت جمعي از مسلمانان با فردي و يا وصيت يك خليفه نسبت به خليفة بعد از خود و... معتبر مي‌دانند و اعتقاد دارند كه براي خلافت و رهبري مسلمانان عصمت شرط نيست و مردم هر كس را برگزيدند گر چه عادل هم نباشد، كفايت مي‌كند! آنان بعد از رحلت پيامبر گرامي‌به خلافت ابوبكر، عمر و عثمان معتقد هستند و حضرت علي‌را خليفة چهارم‌! مي‌دانند.
آنان منصبي را كه شيعيان براي امامان معصوم‌: قائلند، قبول ندارند و اغلب آنان در احكام و معارف اسلامي از فتاواي چهار امام معروف خود و احاديثي كه در كتاب‌هاي روايي خود مانند "صحاح ستة‌" و... جمع آوري شده‌، پيروي مي‌كنند.
از آن جا كه شيعيان براساس دلايل عقلي و نقلي معتبر مانند: حديث "ثقلين‌" و دلايل ديگر در احكام و معارف اسلامي پيرو مكتب اهل‌بيت‌: ]قرآن و عترت‌[ مي‌باشد; ولي اهل سنت از آنان پيروي نمي‌كنند; به همين جهت بين شيعه و اهل سنت در معارف اسلامي و احكام شرعيه مانند: وضو، نماز و... تفاوت‌هايي وجود دارد كه در اين باره (اختلاف معارف و احكام شرعي‌) كتاب‌هاي مستقلي نوشته شده كه كتاب "الخلاف‌" مرحوم شيخ طوسي; بحوث في الملل والنحل‌، آية الله جعفر سبحاني‌; الفقه المقارن للاحوال الشخصية بين المذاهب الاربعه السنية والمذهب الجعفري‌، بدران ابوالعينين بدران‌; و... از جمله آن‌ها است‌.

2) اختلاف ديگر سني و شيعه در مورد صحابه رسول الله است. اهل سنت معتقدند همة صحابه عادل اند. ابن حجر مي گويد: "اهل سنت اجماع دارند بر اين كه همة صحابه عادل اند.
اما شيعه معتقد است در صحابه منافق نيز وجود داشته و آيه "افك" گواه بر اين مدعا است. از طرفي در منابع شيعه و سنی پيامبر اكرم(ص) ملاك جدايي مؤمن و منافق را محبت امام علي و بغض آن حضرت قرار داده اند.
از اين رو هر كس بغض علي(ع) را داشته باشد و با او بجنگد، منافق خواهد بود و در اين جهت فرقي بين صحابه و غير صحابه نيست.
شايان ياد آوري است كه امروزه برخي از اهل سنت، عدالت صحابه را قبول ندارند.

3- اختلاف اصلي ديگر در منابع استنباط احكام اسلامي است. اهل سنت در كنار كتاب و سنت و اجماع،‌ قياس، استحسان واجتهاد صحابه و... را نيز به عنوان يكي از منابع اصلي شناخت و تعيين احكام بر شمرده‌اند كه منظور از اجتهاد،‌ عمل به رأي است. نزد شيعه و اهل بيت، قرآن و سنت دو منبع اساسي براي احكام الهي است و قياس و عمل به رأي و اجتهاد جايگاهي ندارد. اهل بيت خود نيز حكمشان را مستند به قرآن و سنت رسول مي كردند.به صورت كلي به اعتقاد شيعه اماميه , هيچ كس جز نبي اكرم (ص ) حق تشريع , تفسير و تبيين احكام الهي را ندارد. پيامبر اكرم (ص ) از طريق اتصال به منبع غيب , از احكام الهي مطلع مي شدند و مأمور به تبليغ اين احكام بودند. پس از پيامبر اسلام طبق نص و تصريح ايشان , ائمه (ع ) براي تبيين احكام الهي (و نه تشريع آن) منصوب شده اند. از جمله طبق حديث مورد اتفاق جميع فرق مسلمين : «اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي ما ان تمسكتم بها لن تضلوا ابدا ; دو شيء گرانبها ميان شما باقي مي گذارم : كتاب خدا و اهل بيتم , مادامي كه به اين دو چنگ بزنيد گمراه نخواهيد شد».
البته اختلافات ديگري نيز در مسائل جزئي و امور عبادي وجود دارد، مانند نحوه وضو گرفتن، نحوه نماز خواندن كه همه به مبناي كلامي واعتقادي بر مي گردد كه توضيح داده شد.
البته شباهت هاي سني و شيعه زياد است. در اصل اعتقاد به توحيد و نبوت و معاد و قرآن و كعبه و وجوب نماز و روزه و زكات و بقيه فروع دين بسياري از احكام و محرمات مانند حرمت قمار و شراب و دروغ و غيبت و... وحدت نظر وجود دارد.

4- همچنانكه اشاره شد اهل سنت چون به امامت و عصمت اعتقادندارند درنتيجه كليه مسائل اعتقادي و احكام و ساير آموزه هاي مذهب خود را از افراد و غير معصوم گرفته اند و اما شيعه كليه آموزه هاي ديني را از امامان معصوم فراگرفته اند . شيعه تحت تعليم امامان معصوم است و اهل سنت عمده مباني اعتقادي و فرعي را از اشخاص حداقل قرن بعد از پيامبر مثل ابو حنيفه - احمدبن حنبل - مالك - شافعي ميگيرند لذا از همين رهگذر اختلافاتي در فروعات فقهي و اصول اعتقادي داريم ضمن اينكه در اصل توحيد - نبوت - معاد اصل نماز روزه و مسائل ديگر اشتراكاتي داريم اما مواردي هم مثلاً در صفات خدا - شرائط نبي و مباحثي مثل رجعت و چگونگي نماز وروزه و 000 اختلافاتي داريم .

‌5- با ارتحال جانسوز پيامبر گرامي اسلام‌و قطع ارتباط مسلمانان با غيب و وحي دراثر استفاده از رأي و اجتهاد شخصي‌، اختلاف‌هاي فراواني بين مسلمانان بوجود آمد که از جمله آنها اختلاف در آوردن قلم و كاغذ طبق درخواست پيامبر گرامي‌پيش از وفات آن حضرت بود.
6- اختلاف ديگر در رحلت پيامبر گرامي اين بود که ‌به اين معنا كه آيا آن حضرت مي‌ميرد و يا مثل حضرت عيسي به آسمان برده مي‌شود که عمر بن خطاب منکر رحلت آن حضرت بود!
7- اختلاف در محل دفن آن حضرت.
‌8- اختلاف در فدك كه متعلق به حضرت زهرا( سلام الله عليها) بود و... هر كدام از اختلاف‌هاي مذكور براي اسلام و مسلمانان زيان‌هايي را در بر داشت‌، ولي مهمترين و برجسته‌ترين اين اختلافها بحث امامت و جانشيني پيامبر گرامي‌بود كه ساير اختلاف‌ها را تحت الشعاع خود قرار داد.

كتاب جهت آشنايي بيشتر
1- كتاب محمدرضا مظفر ( عقايد شيعه ) ترجمه استشهادي
2- كتاب سيد عبدالحيسن شرف الدين ( اجتهاد در مقابل نص ) جهت آشنايي با مسائل شيعه و سني مراجعه فرمايد .
3- ملل و نحل جعفر سبحاني
4- كتاب معالم المدرستين يا ترجمة آن به نام نشانه هاي دو مكتب علامه سيد مرتضي عسگري مراجعه فرماييد.

 


تاريخ بشر گواهي مي دهد كه هميشه، وقتي كه يك دين اعم از دين آسماني و غير آسماني ظهور كرده است، پيروان آن به علل و عوامل مختلف اجتماعي، رواني و اخلاقي باعث انشعاب و تفرقه در دين گرديده و موجب ايجاد فرقه ها و مذاهب مختلف شده اند.
دين اسلام به دليل اينكه يك دين الهي(1) و مبتني بر حقيقت و نيازهاي مادي و معنوي بشر و همسو با فطرت ثابت انسان(2) مي باشد، هيچگونه تغيير و تبديلي در حقيقت آن از طرف هيچ كس امكان پذير نمي باشد. بنابراين با انشعاب و ايجاد فرقه هاي متعدد خود دين منشعب نگرديده بلكه اين مسلمانان هستند كه راه هاي مختلفي را در پيش گرفته و هر كسي راه خود را دين اسلام تلقي نموده و آن را حق پنداشته است.
اين مسلم است كه خداي متعال دين كاملي را با رسالت خاتم الانبياء ـ صلي الله عليه و آله ـ براي بشر نعمت بزرگي قرار داده است.(3) در اين راستا يكي از برنامه هاي مهم رسمي و الهي پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ بيان و تثبيت نعمت امامت و خلافت بعد از خودش بود(4) و تلاش ممتدي را براي اين امر مهم در زمان ها و مكان هاي متعددي نمودند. روايات و حوادث تاريخي متعددي از آن جمله حديث ثقلين(5)، حديث منزلت(6)، حديث و واقعة تاريخي غدير(7)، حديث قلم و دوات(8) و... دلايل قطعي بر اين مطلب مي باشند.
عدة محدودي از اصحاب بر اساس آيات قرآن كريم، هم سخنان و سفارشات رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ را وحي الهي دانسته(9) و هم معتقد به وجوب پيروي از آن حضرت بودند(10)، لذا از سخنان و دستورات آن حضرت در مسئلة امامت پيروي نمودند و بر اصل اسلام باقي ماندند و اين روايات را سرلوحة هدايت خودشان قرار داده و بعد از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اعتقاد به امامت امام علي ـ عليه السلام ـ و ساير اهل بيت ـ عليهم السلام ـ را در حوزه ديني خودشان حفظ نمودند. اين دسته از مسلمين توسط خود پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ شيعه ناميده شدند(11) و بعد از رحلت آن حضرت بر همين نام تا امروز باقي ماندند.
اما عده اي از صحابه حالا به هر علتي از اين اصل انحراف نموده و به دستورات پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ اعتنا نكرده و در روز وفات حضرت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در حاليكه علي ـ عليه السلام ـ با ساير بني هاشم مشغول كفن و دفن بودند، خودسرانه با توجه به اينكه قبلاً هم با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ در مسئلة امامت و خلافت به مشاجره پرداخته بود(12) شورايي را تشكيل داده و بعد از جدال و منازعات شديد بين مهاجرين و انصار، مهاجرين موفق مي شوند كه ابوبكر را به دستور عمر به عنوان خليفه تعيين كنند.(13) و بدين گونه زمام حكومت و امور سياسي و نظامي امت اسلامي را قبضه نمايند. و بعد از آن با شگردها و روش هاي مختلفي براي ابوبكر بيعت گرفتند.
اين دسته از مسلمين در ابتداء عنوان خاصي نداشتند بلكه به عنوان طرفداران عمر و ابوبكر معروف بودند و بنابر قول ابوحاتم رازي بعد از كشته شدن عثمان در زمان معاويه و بعد از آن به «عثمانيه» ناميده مي شدند و شيعيان علي ـ عليه السلام ـ در اين زمان به نام علويه معروف بودند تا اينكه در زمان عباسيان نام علويه و عثمانيه نسخ گرديدند و علويه بنام پيشين خود يعني شيعه برگشتند و بر ديگران اسم اهل سنت گذاشته شد و اين اسم تا امروز ادامه دارد.(14)


شيعه از نظر عقايد اسلامي و فقهي خود را وابسته به ائمه ـ عليهم السلام ـ مي داند. و امام را كسي مي داند كه از درياي علم پيامبر بهره مند و با عصمت و درايت به تفسير حقيقي اسلام و بيان سنت اصيل مي پردازد. و با استناد به حديث ثقلين كه اهل سنت نيز آن را روايت كرده اند، ائمه را ثقل و مفسري در كنار قرآن مي داند. و با چنين پشتوانه اي به آرامش برخورداري از اسلام ناب مي رسد. امّا اهل سنت برخلاف وصاياي قرآن و پيامبر، راهي جداگانه براي خود برگزيدند. كه ريشه در دلِ تاريخ سياسي بعد از رحلت پيامبر داشت. آنها از نظر كلامي (علم عقايد اسلامي) پيرو واصل بن عطا (80-180 هـ) و ابوالحسن اشعري (270-335 هـ) شدند. كه دسته اول به معتزله و گروه دوم به اشاعره مشهور شدند. بعدها اشاعره جهت تضعيف پايگاه اجتماعي معتزله، اصطلاح اهل سنت را براي خود برگزيدند.(1) پيروان معتزله بعدها توسط متوكل عباسي نابود شدند و از آن هنگام به بعد، اكثريت اهل تسنن تابع ابوالحسن اشعري مي باشند. امّا از نظر فقهي، هر بخشي از اهل سنت تابع يك پيشوا مي باشند. حنفي ها تابع ابوحنيفه (80-150 هـ) و مالكي ها از مالك بن انس (95-179هـ) و شافعي ها از شافعي (150-204 هـ) و حنبلي ها از احمد بن حنبل (165-241 هـ) تبعيت مي كنند. و به دليل اينكه ابوالحسن اشعري از نظر فقهي تابع شافعي بوده، اكثريت اهل تسنن پيرو شافعي هستند. فرقة وهابيت كه اخيراً در ميان اهل تسنن پيدا شده، پيروان محمد بن عبدالوهاب مي باشند كه وي تابع ابن تيميه حنبلي شامي بوده است. او مدعي شد كه برخي از افكار مسلمانها مثل اعتقاد به شفاعت و بعضي از كارهايشان مثل توسل جستن به پيامبران و اولياء الهي، شرك است. ولي ساير مسلمانها نظر وهابيت را ردّ نموده و اينگونه اعتقاد و اعمال را مخالف توحيد در عبادت نمي دانند.(2)

ريشة جدايي: از آنجا كه ريشه جدايي شيعه از اهل سنت، مسأله امامت مي باشد، ابتدا بحث كوتاهي درباره امامت بيان مي نمائيم.
قاضي ابوبكر باقلاني از بزرگان اشاعره دربارة امامت مي گويد: «امامت فقط با نص يا انتخاب بايد صورت پذيرد.» وي آنگاه وجود نص را به دليل اين كه چنين نصي به دست ما نرسيده است، باطل دانسته و تنها راه تعيين امامت را، انتخاب مردم مي داند.(3) ولي شيعه معتقد است كه امامان دوازده گانه براساس نصوصي كه از پيامبر و ائمه قبلي وجود داشته به امامت رسيده اند.(4) پس دربارة امامت، نص وجود داشته و نوبت به انتخاب مردم نمي رسد.
پس از امامت، اهل سنت دربارة برخي ديگر از مسائل مربوط به اصول عقايد، نگاه متفاوتي دارند كه به برخي از آنها اشاره مي شود:
1. صفات خداوند: اهل سنت (اشاعره) معتقد به عدم وحدت صفات با ذات خداوند هستند. ولي شيعه به دليل برخورداري از ديدگاه بلند توحيدي، صفات خداوند را عين ذاتش دانسته و تعدد صفات با ذات را مخالف توحيد مي داند.
2. عدل الهي: اهل سنت (اشاعره) قائلند كه تعابير عدل و ظلم در خدا راه نداشته و هر آنچه خداوند انجام دهد، عين عدل است. اين برداشت دربارة عدل الهي، در واقع به منزله انكار آن است. ولي شيعه معتقد است عقل انسان در برخي از موارد مي تواند زشتي يا زيبايي امري را تشخيص دهد و كار زشت از خداوند صادر نمي شود.(5)
3. عصمت انبياء: اهل سنت مي گويد خطاي پيامبران از روي سهو و فراموشي اشكال ندارد و پيش از نبوت، ارتكاب گناه كبيره نيز از آنها جايز است(6) ولي نظر اماميه اين است كه پيامبران معصوم بوده و هيچ گونه گناهي، خواه بزرگ باشد يا كوچك.قبل از بعثت يا پس از آن، مرتكب نشده اند.(7)
همانطوري كه اهل سنت از نظر اعتقادي، نگاهي متفاوت با ديدگاه شيعه دربارة عقايد داشت، از نظر احكام فقهي و اعمال عبادي نيز در برخي موارد، متفاوت با شيعه عمل نموده كه به بعضي از اين موارد اشاره مي شود:
1. وضو. اهل سنت به هنگام وضوء، دستهاي خود را از پايين به بالا شسته و پاهاي خود را مي شويند. برخلاف شيعه كه دستها را از بالا به پايين (آرنج تا سر انگشتان دست) شسته و پاهاي خود را مسح مي كنند. اين اختلاف ناشي از تفسير آيه ششم از سورة مائده مي باشد، خداوند در اين آيه فرموده: فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الي المرافق(8) صورت و دستهاي خود را تا آرنج بشوييد. اهل سنت مي گوييد كه چون آيه گفته دستها را تا مرفق بشوييد، پس بايد مرفق را انتهاي شستشو قرار داده و دستها را از پايين به بالا بشوييم، ولي شيعه مي گويد آيه صرفاً در صدد بيان مقدار شستشوي دست ها مي باشد و طبيعي است كه انسان دستهاي خود را از بالا به پايين مي شويد. در بخش ديگر همان آيه آمده: و امسحوا برؤوسكم و ارجلكم الي الكعبين(9)، سر را مسح و پاها را تا برآمدگي روي آن، مسح نماييد. تصريح اين آيه به روشني بر مسح سر و پاها دلالت مي كند نه شستن پاها كه اهل تسنن انجام مي دهند. و از نظر سنت، نبوي امام باقر ـ عليه السّلام ـ در حديثي از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ وضوي ايشان را به همان ترتيبي كه شيعه انجام مي دهند نقل نموده اند.(10)
2. سجده بر فرش: اهل سنت سجده بر فرش را جايز مي دانند، ولي شيعه سجده بر زمين و آن چه كه از آن مي رويد، به شرط اين كه خوردني و پوشيدني نباشد، جايز مي داند در حديثي از رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه اهل سنت نيز آن را روايت كرده اند، آمده است و جعلت لي الارض مسجداً و طهورا،(11) براي من زمين محل سجده و پاك كننده (جهت تيمم) قرار داده شده است.
3. نماز خواندن در پنج زمان: اهل سنت نمازهاي روزانه را در پنج زمان جداگانه مي خوانند، ولي شيعه معتقد است نمازها داراي دو وقت اختصاصي و اشتراكي مي باشند و مي توان نماز ظهر را با عصر و نماز مغرب را با عشاء خواند. هر چند بهتر است هر يك از اين نمازها را به صورت جداگانه و در وقت فضيلت آن انجام دهيم. اهل سنت نيز از پيامبر نقل كرده كه ايشان اين نماز ها را در حالت عادي به صورت جمع خوانده است(12) و علت اين كار را راحتي امت خود دانسته است.(13)
د- نماز خواندن با دست هاي بسته: يكي ديگر از موارد جدايي اهل سنت از شيعه، نماز خواندن به صورت دست بسته مي باشد. در حالي كه اين گونه نماز خواندن از پيامبر نقل نشده است. و علي ـ عليه السّلام ـ از آن نهي نموده و مي فرمايد: لايجمع المسلم يديه في صلاته و هو قائمٌ بين يدي الله يشبه باهل الكفر من المجوس(14) مسلمان نبايد دست هاي خود را در نماز، در حالي كه در برابر خداوند ايستاده است، به روي هم قرار دهد، (چه اينكه با اين عمل) شبيه اهل كفر از مجوس شده است.


پاورقی:
1. ر.ك: مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، بخش عدل الهي، صدرا، 68، ج 1، ص44.
2. جهت دستيابي به نقطه نظرات وهابيت و ردّ آن، رجوع شود سبحاني، جعفر، آئين وهابيت، انتشارات اسلامي.
3. باقلاني، التمهيد، ص 167-168، به نقل از تحقيقي در مسائل كلامي، السعد شيخ الاسلامي، اميركبير،63، ص144.
4. اصول كافي، انتشارات مسجد چهارده معصوم، ج 2، كتاب الحجة، ص40.
5. مظفر، اصول فقه، ج1، ص 216، و نيز شهيد مطهري، عدل الهي، ص 6 و نيز علامه حلي، كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 305.
6. شرح عقايد نسفي، ص 221.
7. ر.ك: شريف، سيدعلي، تنزيه الانبياء، ص 2، و نيز علامه حلي، انوارالملكوت، ص196.
8. مائده:6.
9. همان.
10. صدوق، علل الشرايع، قم، مكتبة الداوري، ص 279، باب190.
11. صحيح بخاري، كتاب تيمم، بيروت، دار ابن كثير، پنجم،1414 هـ ، ج 1، ص 128، حديث 2.
12. صحيح مسلم، بيروت، دارالكفر، دوم،1389 هـ ، ج1، ص 489، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر.
13. مالك، شرح زرقاني بر موطأ، بيروت، دارالكتب العلميه،1411 هـ ، ج 1، ص 413، باب الجمع بين الصلاتين في الحضر و السفر.
14. وسائل الشيعه، اسلاميه، پنجم،1398 هـ ، ج 4، ص 1265، ابواب قواطع الصلاة و ما يجوز فيها، باب 15، حديث 7.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:24  توسط بچه خاکی  | 
مذاهب اسلامی از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد پرش به: ناوبری، جستجو این مقاله نیازمند تمیزکاری است. لطفاً تا جای امکان آن‌را از نظر املا، انشا، چیدمان و درستی بهتر کنید، سپس این الگو را از بالای مقاله بردارید. محتویات این مقاله ممکن است غیر قابل اعتماد و نادرست یا جانبدارانه باشد یا قوانین حقوق پدیدآورندگان را نقض کرده باشد. بخشی از مجموعه مقاله‌های: اسلام اصول
توحید · نبوت · معاد خاص تشیع: امامت ·عدل فروع نماز · روزه · زکات · حج · جهاد خاص تشیع: خمس · امر به معروف · نهی از منکر ·تولی · تبری منابع اسلامی قرآن ·عقل · سنت (حدیث) شخصیت‌ها محمد · علی · فاطمه · اهل بیت · خلفای راشدین · امامان شیعه ·صحابهٔ محمد مذاهب تسنن · تشیع · تصوف علوم حدیث · تفسیر · فقه · کلام ·فلسفه · عرفان تاریخ امویان · عباسیان · فاطمیان · مملوکان · عثمانیان · صفویان ·آخرالزمان جغرافیا مکه · مدینه · بیت‌المقدس · کوفه · نجف · کربلا · سامرا · کاظمین · مشهد · قم · شیراز · دمشق ·جهان اسلام(کشورهای اسلامی) · لباس های اسلامی حجاب اسلامی · چادر عربی · برقع · روبنده · دشداش · روسری ·چادر · فرهنگ و جامعه درگاه اسلام  ن • ب • و  نقشه پراکندگی اهل سنت در کشورهای اسلامی پیروان دین اسلام از دیدگاه فقهی و کلامی این دین را به مذاهب گوناگونی تقسیم کرده‌اند که برخی از این مذاهب خود به فرقه‌های مختلف و گاه هر فرقه به انشعاباتی چند تقسیم می‌شود. در بررسی بسیاری از فرقه ها در جهان اسلام، آنچه شرط انصاف است رعایت نمی شود [۱] گاه نظر غیر قابل قبول یک فردِ نزدیک به فرقه را به همان فرقه نسبت می دهند و یا نظر تردید آمیز فردی را که در فرقه پذیرفته نشده است، دیدگاه ضروری آن فرقه می شمرند، یا دیدگاه­های مغرضانة دشمنان و مخالفان را دیدگاه­های مسلّم یک فرقة دیگر ذکر می کنند. این وضعیتی است که از گذشته وجود داشته و همچنان هم ادامه دارد. [۲] منظور از دیدگاه فقهی، نوع احکام شرعی پذیرفته و بکاررفته در هر مذهب و منظور از دیدگاه کلامی، درجهٔ پذیرش خردگرایی در هر یک از مذهب‌ها است. مذاهب و فرقه‌های اسلامی از لحاظ عقاید، آداب و رسوم و مقتدا به چهار گروه عمده تقسیم می‌شوند: شیعیان اهل تسنن صوفیه مذاهب شبه اسلامی محتویات [نهفتن]  ۱ هفتاد و دو ملت ۲ مذاهب شیعیان و یا وابسته به عقاید شیعیان ۲.۱ ناووسیه() ۲.۲ اسماعیلیان خاص ۲.۳ خطابیه ۲.۴ شمیطیه یا سمیطیه ۲.۵ افطحیه ۲.۶ موسویه یا اثنی عشریه ۳ مذاهب فقهی و کلامی اهل تسنن ۳.۱ مذاهب فقهی ۳.۱.۱ مالکی ۳.۱.۲ حنفی ۳.۱.۳ شافعی ۳.۱.۴ حنبلی ۳.۲ مذاهب کلامی ۳.۲.۱ ماتریدی ۳.۲.۲ اشعری ۳.۲.۳ اثری ۳.۲.۴ معتزلی ۴ جنبشهای فکری ۴.۱ سلفیه ۴.۲ دیوبندی ۴.۳ ظاهری ۵ صوفیه ۵.۱ بکتاشیه ۵.۲ چشتیه ۵.۳ حروفیه ۵.۴ دسوقیه ۵.۵ سهروردیه ۵.۶ شاذلیه ۵.۷ صفویه ۵.۸ ملامتیه ۵.۹ مولویه ۵.۱۰ نعمت‌اللهیه ۵.۱۱ نقشبندیه ۵.۱۲ نقطویه ۵.۱۳ نوربخشیه ۶ مذاهب شبه اسلامی ۶.۱ یزیدیان ۶.۲ یارسان ۷ پانویس ۸ پیوند به بیرون هفتاد و دو ملت [ویرایش] در متون قدیم شمار فرقه‌های اسلامی را ۷۲ فرقه می‌شمردند و به آن‌ها اصطلاحا «هفتاد و دو ملت» یا «هفتاد و دو گروه» می‌گفتند. در این متون، فرقه‌های اسلامی به شش گروه رافضیه، خارجیه، جبریه، قدریه، جهمیه، مرجیه تقسیم می‌شد و برای هر گروه ۱۲ زیرگروه نام برده می‌شد.[۳] ابوالقاسم رازی هفت فرقه دیگر نیز نام می‌برد به این شرح: کرامیه، هریه، حالیه، باطنیه، اباحیه، براهمیه، اشعریه. در برخی متون نام فرقه‌های سوفسطائیه، فلاسفه، سمنیه، و مجوسیه نیز دیده می‌شود.[۴] فرقه زیرگروه‌ها رافضیه علویه، ابدیه، شیعیه، اسحاقیه، زیدیه، عباسیه، امامیه، ناوسیه، تناسخیه، لاعنیه، راجعیه، مرتضیه خارجیه ازرقیه، ریاضیه، ثعلبیه، جازمیه، خلفیه، کوزیه، کنزیه، معتزله، میمونیه، محکمیه، سراجیه، اخنسیه جبریه مضطریه، افعالیه، معیه، تارکیه، بحثیه، متمنیه، کسلانیه، حبیبیه، خوفیه، فکریه، حسبیه، حجتیه قدریه احدیه، ثنویه، کیانیه، شیطانیه، شریکیه، وهمیه، رویدیه، ناکسیه، متبریه، قاسطیه، نظامیه، متولفیه جهمیه معطلیه، مترابصیه، متراقبیه، واردیه، حرقیه، مخلوقیه، عبریه، فانیه، زنادقیه، لفظیه، قبریه، واقفیه مرجئه تارکیه، شائیه، راجیه، شاکیه، نهمیه، عملیه، منقوصیه، مستثنیه، اثریه، مدعیه، مشبهه، حشویه هفت فرقه کرامیه، هریه، حالیه، باطنیه، اباحیه، براهمیه، اشعریه متفرقه سوفسطائیه، فلاسفه، سمنیه، و مجوسیه[۵] در متون امروزی دسته‌بندی فرقه‌های اسلامی به صورتی که در این جدول آمده دیده می‌شود: [نمایش] ن • ب • ومذهب‌ها و فرقه‌های اسلامی وجه تمایز مذهب فرقه‌ها فقهی سنی حنفی  • مالکی • شافعی • حنبلی شیعه اخباریان • اصولیان • شیخیه تصوف بکتاشیه • چشتیه • حروفیه • دسوقیه • سهروردیه • شاذلیه • صفویه • ملامتیه • مولویه • نعمت‌اللهی • نقشبندیه • نقطویه • نوربخشیه • (ببینید: فهرست کامل طریقت‌های تصوف) اباضیه وهبیه • حارثیه • طریفیه • نکّار • نفاثیه • خلیفیه • عمریه • حسنیه • سکاکیه • حفصیه • یزیدیه زیدیه جارودیه • سلیمانیه/جریریه • صالحیه/ابتریه • ناصریه • هادیه کرامیه - جحمیه بخاریه • حرقیه • غیریه • متراقبه • میلیه • کلامی اشعریان - خوارج اباضیه • ازارقه • حروریه • بیهسیه • ثعالبه • شمیطیه • صفریه • عجارده • محکمه • زیادیه • نجدات سلفی قدیم: اهل حدیث • جدید: وهابیت شیعه
/امامیه دوازده‌امامی/اثنی‌عشری • اسماعیلیه/باطنیه (آقاخانیه، دروزیه، قرمطیه، نزاریه/حشاشین) • زیدیه • فاطمیان· قرمطیان· نصیریه/علویه • (ببینید: فهرست کامل فرقه‌های شیعه) طحاویه - عثمانیه - غُلّات اهل حق • غالیان/غلو • غرابیه • غمامیه • (ببینید: فهرست کامل فرقه‌های غلات) قدریه - ماتریدیه - مرجئه یونسیه • عبیدیه • غسانیه • تومنیه • توبانیه • صالحیه معتزله واصلیه • هذیلیه • نظامیه • خابطیه/حدثیه • بشریه • معمریه • مرداریه • ثمامیه • هشامیه • جاحظیه • خیاطیه/کعبیه • جبانیه/بهشمیه احمدیه/قادیانیه - گروهی از منابع اسلامی بابیت و بهائیت را آئینی در اصل منشعب از کلام‌شناسی شیعه ([۱]، [۲]) می‌دانند و گروهی دیگر از منابع به مستقل بودن این دو از اسلام اشاره دارند ([۳]، [۴]). مذاهب شیعیان و یا وابسته به عقاید شیعیان [ویرایش] جعفر بن محمد الصادق امام ششم شیعیان، موسس مکتب فکری و عقلی و فقه جعفری است. عارف تامر، استاد لبنانی، در کتاب القرامطه درباره مکتب فکری امام صادق با ذکر آنچه می‌گوید دور از تعصب و طرفداری و عاری از نژادپرستی است، شرح مفصلی می‌نویسد: ناگزیرم اعتراف کنم که مکتب فکری امام، مجموعه‌ای فلسفی قائم به ذات و سرشار از جنبش زندگانی عقلی، با روحی متجلی از پاکی و خرد خلاق و ابتکار بود. خردی که بر استنباط علوم و ابداع اندیشه‌های ابتکاری و سنن و احکام دینی استوار بود.[۶]' ناووسیه() [ویرایش] این گروه منسوب به عجلان بن ناووس می‌باشند و عقیده داشتند که امام صادق زنده‌است و جاوید، و او مهدی قائم است، و می‌گفتند که آن حضرت فرموده‌است: «اگر هر آینه کسی بر شما فراز آید و بگوید که مرا بیمار یافته و مرده مرا شسته و کفن کرده‌است باور نکنید، و بدانید که من سرور شما و دارنده شمشیر هستم.» ابوالفتح محمد بن عبدالکریم شهرستانی گوید: واین طایفه از آن امام کامل و بحر زاخر روایت کنند که فرمود: اگر سر من از فراز کوهی بر جانب شما منحدر شود، در کشتن من جازم مباشید که من صاحب شما و امام با اهتداء و صاحب شمشیر ایالت و ظهورم.[۷] اسماعیلیان خاص [ویرایش] این گروه معتقدند که پس از امام صادق پسرش اسماعیل امام بود، مرگ اسماعیل را در زمان پدرش انکار کرده و گفتند: او نمرده و نخواهد مرد، و او مهدی قائم است، زیرا پدرش پس از خود، به امامت او اشاره کرده، پیروان خود را پایبند ولایت او ساخت. مادر اسماعیل و برادرش عبدالله، دختر حسین بن حسن بن علی بن ابیطالب بود و فاطمه نام داشت.[۸] از اسماعیلیان خاص، فرقه مبارکه منشعب شدند که معتقد بودند، پس از جعفر صادق نوه او محمد بن اسماعیل که مادرش کنیز بود امام است و می‌گفتند در روزگار جعفر بن محمد، پسرش اسماعیل، بدان کار نامزد بود و چون درگذشت، امام صادق، پسر او را جانشین خود ساخت و امامت حق محمد است و دیگری را شایسته نیست. چه پس از حسن و حسین امامت از برادر به برادر دیگر نرسد و جز در فرزندان و بازماندگان امامان روا نباشد و عبدالله و موسی دو برادر اسماعیل را حقی در امامت نیست.[۹] برخی منابع سنت و شیعه اثنی عشریه، اسماعیل را شخصی بد کار و شرابخوار معرفی می‌کنند و از این جهت او را شایسته امامت و جانشینی پدرش ندانستند، چنان چه امام صادق امامت اسماعیل را بنا بر اصل بداء نسخ کرد و فرمود : «ما بدالله فی شیئی کما بدالله فی اسماعیل ابنی...»[۱۰] شیعه عقاید اصول توحید • نبوت • معاد یا قیامتعدل • امامت فروع نماز • روزه • خمس • زکات • حج • جهاد • امر به معروف • نهی از منکر • تولی • تبری عقاید برجسته مهدویت: غیبت(غیبت صغری، غیبت کبری) و انتظار و ظهور و رجعت • بداء • شفاعت و توسل • تقیه • عصمت • مرجعیت و حوزه علمیه و تقلید • ولایت فقیه • متعه • شهادت ثالثه • جانشینی محمد • نظام حقوقی شخصیت‌ها چهارده معصوم محمد • فاطمه • علی • حسن • حسین • سجاد • باقر • صادق • کاظم • رضا • جواد • هادی • عسکری • مهدی صحابه سلمان • مقداد • ابوذر • عمار • بلال • جعفر طیار • مالک اشتر • محمد بن ابوبکر • عقیل • عثمان بن حنیف • کمیل • اویس قرنی • ابوایوب انصاری • جابر بن عبدالله انصاری • ابن عباس • ابن مسعود • ابوطالب • حمزه • یاسر • عثمان بن مظعون • عبدالله بن جعفر • خباب بن ارت • اسامة بن زید • خزیمة بن ثابت • مصعب بن عمیر • مالک بن نویره • عبدالله بن جحشزنان: فاطمه بنت اسد • حلیمه • زینب • ام کلثوم بنت علی • اسماء بنت عمیس • ام ایمن • صفیه بنت عبدالمطلب • سمیه علما روحانیان شیعه مکان‌های متبرک مکه مکرمه و مسجد الحرام • مدینه منوره و مسجد النبی و بقیع • بیت المقدس و مسجد الاقصی • نجف اشرف و حرم علی بن ابی‌طالب و مسجد کوفه • کربلای معلی و حرم حسین بن علی • کاظمین و حرم کاظمین • سامرا و حرم عسکریین • مشهد مقدس و حرم علی بن موسی‌الرضادمشق و زینبیه • قم و حرم فاطمه معصومه  • شیراز و شاه چراغ • آستانه اشرفیه و سید جلال‌الدین اشرف • ری و شاه عبدالعظیممسجد • امامزاده • حسینیه روزهای مقدس عید فطر • عید قربان(عید اضحی) • عید غدیر • محرّم(سوگواری محرم)، تاسوعا و عاشورا و اربعین)  • عید مبعث • میلاد پیامبر • تولد ائمه  • ایام فاطمیه رویدادها رویداد مباهله • غدیر خم • سقیفه بنی‌ساعده • فدک • رویداد خانه فاطمه • قتل عثمان • جنگ جمل • جنگ صفین • جنگ نهروان • واقعه کربلا • مؤتمر علماء بغداد • حدیث ثقلین • حدیث کساء • آیه تطهیر • شیعه کُشی کتاب‌ها قرآن • نهج‌البلاغه • صحیفه سجادیهکتب اربعه: الاستبصار • الکافی • تهذیب‌الاحکام • من‌لایحضره‌الفقیهمصحف فاطمه • مصحف علی • اسرار آل محمدوسائل الشیعه • بحار الأنوار • الغدیر • مفاتیح الجنانمجمع البیان • تفسیر المیزان • کتب شیعه شاخه‌ها دوازده‌امامی(اثنی‌عشری) • اسماعیلیان • زیدیه منابع اجتهاد کتاب(قرآن) • سنت(روایات پیامبر و ائمه) • عقل • اجماع ن • ب • و خطابیه [ویرایش] این گروه منسوبند به محمد بن ابی زینب الاسدی ملقب به اجدع مکنی ابوالخطاب، پیشوای فرقهای از غلاة که از شاگردان امام صادق بود. ابوالخطاب به الوهیت امام علی قائل بود و امام صادق را نیز خدا می‌دانست. اسحاق (ابن ندیم) گوید : «ابوالخطاب دعوت به خدایی امیرالمومنین علی (ع) می‌کرد و میمون قداح از اتباع وی بود»[۱۱] نوبختی گوید : چون به وی (عامل کوفه) آگهی دادند که این اسماعیلیان همه کارهای حرام را روا داشته و مردمان را پیغمبری ابوالخطاب می‌خوانند، روزی هفتاد تن از ایشان در مسجد کوفه گرد آمده بودند، کسان خود را بفرستاد و همگی آنان را بکشت. تنها یک تن از ایشان، به نام ابوسلمه سالم بن مکرم جمال که ابوخدیجه لقب داشت و زخم بسیار خورده و در شمار کشتگان آمده بود جان به در برد.[۱۲] شمیطیه یا سمیطیه [ویرایش] این گروه به نام پیشوای خود، یحیی بن ابی سمیط، یا به قول شهرستانی در ملل و نحل، شمیط، سمیطیه نامیده شدند. این گروه معتقدند که امامت از امام صادق به پسرش محمد ملقب به دیباج که مادرش کنیز بود و حمیده نام داشت می‌رسد و در خاندانش باقی ماند. باید دانست که موسی و اسحاق، دو پسر دیگر امام صادق با محمد از یک مادر بودند.[۱۳] نوبختی گوید : آورده‌اند که محمد بن جعفر، در هنگام کودکی روزی نزد پدر آمد. همچنان که به سوی او می‌دوید، دامن جامه اش پای گیر او شد و خاک از چهره اش بزودود و گفت : از پدرم شنیدم که می‌گفت اگر تو را فرزندی باشد که مرا ماند، نام من بر وی گذار، زیرا او به مانند من و پیغمبر است و بر سنت او باشد.[۱۴] افطحیه [ویرایش] این گروه منسوبند به عبدالله بن جعفر صادق. و چون عبدالله، دارای سری پهن بود و به قولی پاها و یا بینی پهنی داشت او را افطح[۱۵] خواندند.او پس از اسماعیل بن جعفر بزرگترین فرزند امام صادق بود که پس از امام دعوی امامت کرد. پیروان او، به دو دسته تقسیم شدند. دسته‌ای که چون در مسائل مذهبی او را نشانی نیافتند، از پذیرفتن ادعای او خودداری کردند. دسته‌ای هم که به امامت او عقیده داشتند، پس از مرگش چون فرزندی نداشت، عده زیادی از آنها به موسی بن جعفر فرزند دیگر امام صادق گرویدند. زندگانی عبدالله، پس از امام صادق در حدود هفتاد روز بوده‌است و قبر او در بسطام، در کنار قبر علی بن عیسی بسطامی است.[۱۶] موسویه یا اثنی عشریه [ویرایش] این گروه، پیرو امام موسی بن جعفر هستند و بسیاری از یاران عبدالله بن جعفر هم به آن حضرت گرویدند. موسویه یا اثنی عشریه، امامت را در خاندان ایشان تا امام دوازدهم مهدی موعود مستمر و منحصر می‌دانند و بزرگترین و مهمترین گروه از مذاهب شیعی به شمار می‌روند.[۱۷] مذاهب فقهی و کلامی اهل تسنن [ویرایش] {{اهل سنت}} مذاهب فقهی [ویرایش] مالکی [ویرایش] حنفی [ویرایش] شافعی [ویرایش] موسس این فرقه امام شافعی است و از فرقه های اربعه و اصلی اهل تسنن میباشد. حنبلی [ویرایش] مذاهب کلامی [ویرایش] ماتریدی [ویرایش] اشعری [ویرایش] اثری [ویرایش] معتزلی [ویرایش] جنبشهای فکری [ویرایش] سلفیه [ویرایش] دیوبندی [ویرایش] ظاهری [ویرایش] [نمایش] ن • ب • وامامان اهل سنت ابوحنیفه نعمان بن ثابت مالک ابن انس محمد ادریس شافعی احمد ابن حنبل صوفیه [ویرایش] [نمایش] ن • ب • وتصوف مفاهیم احسان نور مقام حال منزل یقین فنا بقاء حقیقت معرفت نفس سلوک لطائف سته جهان بینی کشف ماوراءالطبیعه روانشناسی تجلی فلسفه شیوه‌های عملی ذکر حضره مراقبه قوالی سماع فرقه‌ها چشتیه ملامتیان مولویه مریدیه نقشبندیه قادریه رفاعیه شاذلیه سهروردیه تیجانیه فهرست فرقه‌های تصوف قدما اویس قرنی معروف کرخی حارث محاسبی رابعه ابراهیم ادهم بایزید جنید شبلی سری سقطی ذوالنون حلاج ابوسعید ابوالخیر ابوحمزه خراسانی ابوعثمان حیری ابوحفص حداد ابوعثمان مغربی احمد بن حرب حبیب عجمی محمد غزالی خرقانی احمد رفاعی گیلانی معین‌الدین سهروردی بختیار کاکی بابافرید ابن عربی شمس تبریزی مولوی سعدی ابراهیم خواص عطار محمود شبستری نظام‌الدین اولیا علی هجویری نقشبند بخاری امیرخسرو دهلوی نصیرالدین چراغ دهلوی صفی‌الدین اردبیلی شاه نعمت‌الله ولی اسماعیل قصری نجم‌الدین کبری جامی شاه ولی‌الله ابن عطاءالله میر حیدر آملی علی احمد کلیاری احمد زروق احمد یسوی اشرف جهانگیر سمنانی احمد فاروقی بتائی امام حداد سلطان باهو سچل سرمست لال شهباز قلندر معاصران تصوف علی‌اکبر خانجانی عبدالحکیم مراد احمد علوی ناظم قبرسی هشام قبانی نوح حم کلر محمد مالکی عبدالقادر صوفی گوهرشاهی عنایت خان عظیمی هلمینسکی حائری یعقوبی بایراک طاهر قادری واگوان لی ادریس شاه دنیل موره پژوهشگران عقیلی آلمکویست بورکهارت چیتیک کربن ارنست فراگر گنون هیکسون لیندبوم نیکلسون لینگز نصر شیمل سلز شوئون لویزون جستارها هنر تاریخ موسیقی شعر آرامگاه‌های صوفیان متون تصوف در نیشابور [[۵]] بکتاشیه [ویرایش] چشتیه [ویرایش] حروفیه [ویرایش] دسوقیه [ویرایش] سهروردیه [ویرایش] شاذلیه [ویرایش] صفویه [ویرایش] ملامتیه [ویرایش] مولویه [ویرایش] موسس این طریقت مولانا جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی می‌باشد.که صاحب اثر مشهور و منظوم مثنوی معنوی بوده و این اثر در شش دفتر تنظیم گردیده‌است.شیوهٔ نگارش این اثر تمثیل بوده و حکایات آموزندهٔ بسیاری در ان به بیانی زیبا نگاشته شده‌است.به گفتهٔ مولانا این اثر اصول اصول اصول اصول قران می‌باشد. نعمت‌اللهیه [ویرایش] پیروان شاه نعمت‌الله ولی را گویند که سلسله نعمت‌اللهی را در قرن هشتم هجری بنیاد گذاشته است. نقشبندیه [ویرایش] نقطویه [ویرایش] نوربخشیه [ویرایش] مذاهب شبه اسلامی [ویرایش] یزیدیان [ویرایش] یارسان [ویرایش] پانویس [ویرایش]
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:20  توسط بچه خاکی  | 
آيات 1 - 10، سوره واقعه

سوره واقعه مكى است و هفتاد و شش آيه دارد

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ(لَيْس لِوَقْعَتهَا كاذِبَةٌ(خَافِضةٌ رَّافِعَةٌ(إِذَا رُجَّتِ الاَرْض رَجًّا(وَ بُستِ الْجِبَالُ بَسًّا(فَكانَت هَبَاءً مُّنبَثًّا(وَ كُنتُمْ أَزْوَجاً ثَلَثَةً(فَأَصحَب الْمَيْمَنَةِ مَا أَصحَب الْمَيْمَنَةِ(وَ أَصحَب المَْشئَمَةِ مَا أَصحَب المَْشئَمَةِ(وَ السبِقُونَ السبِقُونَ(10)

ترجمه آيات 

به نام خداى رحمان و رحيم . وقتى قيامت واقع شود (مؤ منين رستگار، و كفار زيانكار مى شوند) (1).

وقوع قيامت دروغ نيست (اين واقعه تمامى روابط و معيارها را زيرورو مى كند (و با زلزله اى واقع مى شود كه زمين را به شدت تكان مى دهد (به طورى كه كوهها چون آرد خرد شوند (و سپس به صورت غبارى در فضا پراكنده گردند (و شما در آن روز سه طايفه خواهيد بود (اول اصحاب ميمنه و تو چه مى دانى كه اصحاب ميمنه چه شاءن عظيمى دارند (دوم اصحاب مشئمه (شامت و نحوست ) و تو چه مى دانى اصحاب مشئمه چه شقاوتى عظيم دارند(سوم آنهايى كه در دنيا به سوى خيرات و در آخرت به سوى مغفرت و رحمت سبقت مى گيرند (10).

ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 195

 بيان آيات 

اين سوره ، قيامت كبرى را كه در آن مردم دوباره زنده مى شوند و به حسابشان رسيدگى شده جزا داده مى شوند شرح مى دهد، نخست مقدارى از حوادث هول انگيز آن را ذكر مى كند، حوادث نزديك تر به زندگى دنيايى انسان ، و نزديك تر به زمينى كه در آن زندگى مى كرده ، مى فرمايد: اوضاع و احوال زمين دگرگون مى شود و زمين بالا و پايين و زير و رو مى گردد، زلزله بسيار سهمگين زمين كوهها را متلاشى ، و چون غبار مى سازد، آنگاه مردم را به طور فهرست وار به سه دسته سابقين و اصحاب يمين و اصحاب شمال ، تقسيم نموده ، سرانجام كار هر يك را بيان مى كند.

آنگاه عليه اصحاب شمال كه منكر ربوبيت خداى تعالى و مساءله معاد و تكذيب كننده قرآنند بشر را به توحيد و ايمان به معاد دعوت مى كند استدلال نموده ، در آخر گفتار را با يادآورى حالت احتضار و فرا رسيدن مرگ و سه دسته شدن مردم خاتمه مى دهد.

و اين سوره به شهادت مضمون و سياق آياتش در مكّه نازل شده است .

وجه اينكه از قيامت به ((واقعه )) تعبير فرمود

إِذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ

وقوع حادثه عبارت است از حدوث و پديد آمدن آن ، و كلمه ((واقعه )) صفتى است كه هر حادثه اى را با آن توصيف مى كنند، (مى گويند: واقعه اى رخ داده ، يعنى حادثه اى پديد شده ) و مراد از واقعه در آيه مورد بحث واقعه قيامت است ، و اگر در اينجا به طور مطلق و بدون بيان آمده ، و نفرموده آن واقعه چيست ، تنها فرموده : ((چون واقعه رخ مى دهد)) مثل اين كه شما بگوييد: ((هر وقت زيد آمد چنين و چنان كن ))، بدين جهت بوده كه بفهماند واقعه قيامت آنقدر معروف است كه توضيح آن و ذكر موصوفش مثل اين مى ماند كه در مثال بالا بگويى ((هر وقت زيد بقال آمد چنين و چنان كن )) با اين كه شنونده شما زيد را به خوبى مى شناسد، وهمين جهت است كه گفته اند: اصلا كلمه ((واقعه )) يكى از نامهاى قيامت است ، قرآن اين نامگذارى را كرده ، همچنان كه نام هاى ديگرى چون ((حاقه ))، و ((قارعه ))، و ((غاشيه )) بر آن نهاده است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 196

و جمله ((اذا وقعت الواقعة )) به طور ضمنى بر معناى شرطهم دلالت دارد، و جا داشت جزاى آن شرط را بيان كند، و بفرمايد: ((چون قيامت بپا مى شود)) چه مى شود، ولى جزا را نياورد، تا بفهماند آنچه مى شود آنقدر عظيم و مهم است كه به بيان نمى گنجد، ولى به هر حال از سياق آياتى كه در اين سوره اوصاف قيامت را ذكر كرده فهميده مى شود كه آن جزا چه چيز است ، و مردم در آن روز چه وضعى دارند، پس مى شود گفت كه مثلا تقدير كلام : ((اذا وقعت الواقعة فاز المومنون و خسر الكافرون - چون قيامت بپا شود مؤ منين رستگار و كفار زيانكار مى شوند)) مى باشد.

لَيْس لِوَقْعَتهَا كاذِبَةٌ

در مجمع البيان مى گويد: كلمه ((كاذبه )) مانند كلمه ((عافيه )) و كلمه ((عاقبة )) مصدر است .

و بنا به گفته وى معناى آيه چنين مى شود: ((در وقوع و تحقيق قيامت هيچ دروغى نيست )).

ولى بعضى ديگر گفته اند: كلمه مذكور همان اسم فاعل است ، چيزى كه هست در اينجا صفتى است براى موصوفى كه حذف شده ، و تقدير كلام ((ليس لوقعتها قضيه كاذبة )) مى باشد، يعنى براى وقوع قيامت هيچ عامل كه اقتضاى دروغ شدنش را داشته باشد و آن را دروغ كند وجود ندارد.

معناى اينكه در وصف قيامت فرمود: ((خافضة رافعة ))

خَافِضةٌ رَّافِعَةٌ

اين دو كلمه دو خبر است براى ضميرى كه به واقعه بر مى گردد، و تقدير كلام ((هى خافضة وهى رافعة )) است ، يعنى قيامت خافض و رافع است . و خفض درست معناى خلاف رفع را مى دهد، و اما اين كه به چه حساب قيامت پايين آورنده و بالا برنده است بايد گفت كه : اين تعبير كنايه است از اين كه قيامت نظام عالم را زير و رو مى كند، مثلا باطن دلها را كه در دنيا پنهان بود ظاهر مى كند، و آثار اسباب كه در دنيا ظاهر بود، همه مى دانستند آب چه اثرى و آتش چه اثرى دارد، در قيامت پنهان مى شود، يعنى اسباب كلى از اثر مى افتد، و روابط جارى ميان اسباب و مسببات به كلى قطع مى گردد، در دنيا جمعى داراى عزت بودند، و آنان اهل كفر و فسق بودند، كه عزتشان همه جا ظاهر بود، و همچنين جمعى ديگر يعنى اهل تقوا ذلتشان هويدا بود،

ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 197

ولى در قيامت اثر از عزت كفار و فساق و نشانه اى از ذلت متقين نمى ماند.

إِذَا رُجَّتِ الاَرْض رَجًّا

كلمه ((رج )) كه از ماده ((راء، جيم ، جيم )) است ، به معناى تكان دادن به شدت چيزى است ، و در اين آيه منظور از آن زلزله قيامت است ، كه خداى سبحان در آيه ((ان زلزله الساعة شى ء عظيم )) آن را بس ‍ عظيم توصيف كرده ، در خود آيه مورد بحث نيز با آوردن كلمه ((رجا)) همين عظمت را فهمانده ، چون معمولا آوردن مفعول مطلق براى افاده اينگونه نكته ها است (وقتى مى گويى : من فلان كس را زدم و چه زدنى معنايش است كه نحوه زدنم طورى بود كه ديگر قابل بيان نيست ) در آيه مورد بحث نيز مى فرمايد: چون زمين زلزله مى شود زلزله اى كه شدتش قابل وصف نيست ، و جمله مورد بحث بدل از جمله ((اذا وقعت الواقعة ))، و يا عطف بيان براى آن است ، به هر حال در مقام توضيح آن است .

وَ بُستِ الْجِبَالُ بَسًّا فَكانَت هَبَاءً مُّنبَثًّا

اين آيه عطف است بر كلمه ((رجت ))، و كلمه ((بس )) - با تشديد سين - به معناى خرد كردن است ، يعنى جسمى راداراى حجمى بوده آنقدر بكوبى تا مانند آرد به صورت ذراتى در آيد.

بعضى هم گفته اند: كلمه ((بس )) به معناى به راه انداختن چيزى است ، در حقيقت ((بس جبال ))، همان معنايى را مى رساند كه آيه شريفه ((و سيرت الجبال )) مى رساند.

و كلمه ((هباء)) به معناى غبار است . بعضى هم گفته اند: معناى يك دانه ذره از غبار است ، كه وقتى نور آفتاب از پنجره درون خانه مى تابد اين دانه ها در شعاع آن نور ديده مى شوند. و كلمه ((منبث )) اسم فاعل و يا مفعول از مصدر باب انفعال ، يعنى ((انبثاث )) است ، و انبثاث معناى متفرق شدن ، و متلاشى شدن چيزى است ، و معناى آيه روشن است .

وَ كُنتُمْ أَزْوَجاً ثَلَثَةً

كلمه ((زوج )) به معناى صنف است ، پس ازواج سه گانه يعنى اصناف سه گانه ، و خطاب در اين جمله كه مى فرمايد: در آن روز شما اصنافى سه گانه خواهيد بود به عموم بشر است .

ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 198

فَأَصحَب الْمَيْمَنَةِ مَا أَصحَب الْمَيْمَنَةِ

اين جمله به خاطر اين كه حرف ((فاء)) بر سر دارد فرع و نتيجه جملات قبل است ، فرعيتى بيان بر مبين دارد، پس اين آيه و دو آيه بعدش بيانگر اصناف سه گانه مذكور است .

مقصود از اصحاب الميمنة

و كلمه ((ميمنة )) از ماده ((يمن )) است كه مقابل شوم است و معنايى بر خلاف آن دارد پس اصحاب ((ميمنه اصحاب )) و دارند گان يمن و سعادتند، و در مقابل آنان ((اصحاب مشئمه )) هستند، كه اصحاب و دارندگان شقاوت و شئامتند.

و اين كه بعضى از مفسرين ميمنه را به يمين يعنى دست راست معنا كرده و گفته اند: اصحاب ميمنة نامه اعمالشان به دست راستشان داده مى شود، به خلاف ديگران ، تفسير صحيحى نيست ، براى اين كه در اين آيه در مقابل اصحاب ميمنة اصحاب مشئمه قرار گرفته ، و اگر ميمنه به معناى دست راست بود بايد در مقابلش اصحاب ميسره يعنى طرف دست چپ قرار گيرد، همچنان كه در آيات بعدى در مقابل اصحاب يمين اصحاب شمال آمده ، و نادرستى اين تفسير روشن است .

كلمه ((ما)) در جمله ((ما اصحاب الميمنة )) استفهامى است ، و مبتدايى است كه خبرش جمله ((اصحاب الميمنة )) است ، و مجموع جمله خبر است براى جمله ((فاصحاب الميمنة ))، و منظور ازاستفهام بزرگداشت و تعظيم شاءن ايشان است .

وَ أَصحَب المَْشئَمَةِ مَا أَصحَب المَْشئَمَةِ

كلمه ((مشئمه )) مانند كلمه ((شوم )) - ضمه شين و سكون همره - مصدر است ، همان طور كه ميمنه مانند كلمه ((يمن )) مصدر است ، و ميمنه و مشئمه به معناى سعادت و شقاوت است .

معناى ((السابقون السابقون ))

وَ السبِقُونَ السبِقُونَ

در قرآن كريم آيه اى كه صلاحيت تفسير سابقون اول را داشته باشد آيه شريفه ((فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن اللّه )) و آيه شريفه ((و لكل وجهه هو موليها فاستبقوا الخيرات ))

ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 199

آيه شريفه ((اولئك يسارعون فى الخيرات و هم لها سابقون )) است .

كه از اين آيات به دست مى آيد مراد از سابقون ، كسانى هستند كه در خيرات سبقت مى گيرند، و قهرا وقتى اعمال خير سبقت مى گيرند، به مغفرت و رحمتى هم كه در ازاى آن اعمال هست سبقت گرفته اند. و لذا در آيه ((سابقوا الى مغفرة من ربكم و جنة )) به جاى امر به سبقت در اعمال خير، دستور فرموده : به مغفرت و جنت سبقت گيرند، پس ‍ سابقون به خيرات ، سابقون به رحمت و مغفرتند، در آيه مورد بحث هم كه مى فرمايد: ((السابقون السابقون )) مراد از سابقون اول ، سابقين خيرات ، و مراد از سابقون دوم سابقين به اثر خيرات يعنى مغفرت و رحمت است ، اين نظريه ما بود.

ولى بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از سابقون دوم هم همان سابقون اول است و اين تعبير نظير تعبير شاعر است كه مى گويد: ((انا ابوالنجم و شعرى شعرى - من ابوالنجم هستم كه شعر من شعر من است )).

و جمله ((السابقون السابقون )) بنا به گفته ما كه هر يك سبقت در چيزى ديگر است ، مبتدا و خبرند، اولى مبتدا و دومى خبر است ، و معنايش اين كه : سبقت گيرندگان به اعمال خير سبقت گيرندگان به مغفرتند، و بنا به گفته مفسرينى كه هر دو را يكى دانسته اند، دومى تاءكيد اولى مى شود، و جمله ((اولئك المقربون )) خبر مبتدا واقع مى شود.

و اقوال مختلف درباره مراد از سابقين

و مفسرين در تفسير سابقين اقوال ديگرى دارند:

بعضى گفته اند : منظور سبقت گيرندگان به هر عمل و اعتقادى است كه خدا بدان دعوت كرده .

بعضى ديگر گفته اند: منظور كسانى هستند كه به ايمان و اطاعت سبقتى خستگى ناپذير دارند، و در آن كاهلى ندارند.

بعضى ديگر گفته اند: منظور انبياء (عليهم السلام ) هستند كه پيشگامان اهل هر دين هستند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 200

بعضى ديگر گفته اند: مراد مؤ من آل فرعون و حبيب نجار است كه داستانش در سوره يس آمده ، و نيز على (عليه السلام ) است كه در ايمان به رسول خدا از ديگران سبقت داشت ، و از آنان افضل بود.

بعضى ديگر گفته اند: منظور از سابقين كسانى هستند كه در مكّه مسلمان شدند، و بعد از هجرت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هجرت كردند بعضى ديگر گفته اند: منظور سبقت گيرندگان در نمازهاى پنجگانه اند.

و بعضى گفته اند: كسانى كه به دو قبله نماز گزاردند (يعنى قبل از سال اول هجرت به اسلام در آمدند). بعضى ديگر گفته اند سبقت گيرندگان به جهادند. و بعضى ديگر حرفهايى ديگر دارند. و دو قول اول (كه يكى مى گفت : سبقت گيرندگان به هر عمل و اعتقادى است كه خدا بدان دعوت كرده ، و ديگرى مى گفت كسانى هستند كه به ايمان و اطاعت سبقتى خستگى ناپذير دارند) به همان معنايى كه ما گفتيم بر مى گردد، و سوم و چهارم را بايد به تمثيل حمل كرد (و گفت : نمى خواسته اند بگويند: سابقون اولون فقط افرادى مانند انبياء و مؤ من آل فرعون و حبيب نجار و على بن ابى طالب (عليه السلام ) هستند) و بقيه وجوه اصلا ربطى به آيه ندارد، مگر اين كه آنها را هم به نحوى حمل بر تمثيل كنيم.

بحث روايتى

(رواياتى در ذيل آيه : ((اذا وقعت الواقعه ...)) و مراد از ((السابقون السابقون ))

در كتاب خصال از زهرى روايت آورده كه گفت : از على بن الحسين (عليهما السلام ) شنيدم مى فرمود: كسى كه بين خود و خدا نسبت و رابطه اى برقرار نكرده باشد در دنيا عمرش به حسرت مى گذرد، و دلش از حسرت پاره پاره مى شود، به خدا سوگند دنيا و آخرت وضعى دارند كه تنها مى توان به دو كفه ترازو تشبيهش كرد، هر يك از دو كفه به هر مقدار سنگين شود، كفه ديگر به همان مقدار ناديده گرفته مى شود، آنگاه اين كلام خداى عزوجل را تلاوت كرد كه مى فرمايد: ((اذا وقعت الواقعة )) منظور از واقعه قيامت است ((ليس لوقعتها كاذبه خافضه )) قسم به پروردگار: قيامت پايين مى برد دشمنان خدا را در آتش ((رافعة )) قسم به پروردگار: قيامت بلند مى كند دوستان خدا را به سوى بهشت .

ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 201

و در تفسير قمى است كه راجع به آيه ((اذا وقعت الواقعه ليس لوقعتها كاذبة )) فرمود: در وقوع قيامت كذبى نيست بلكه حق است ، و خافضه دشمنان خدا را پايين مى آورد و ((رافعه )) اولياى خدا را بلند مى كند، ((اذا رجت الارض رجا))، فرمود: يعنى ابعاض زمين به يكديگر كوفته مى شود ((و بست الجبال بسا))، يعنى كوهها از ريشه كنده مى شوند، ((فكانت هباء منبثا)) فرمود: ((هباء)) آن ذره هايى است كه هنگام تابش نور خورشيد از پنجره به درون خانه ، ستون نورش ديده مى شود، ((و كنتم ازواجا ثلثة ))، يعنى در روز قيامت شما مردم سه دسته خواهيد بود، اول اصحاب ميمنه ، و چه اصحاب ميمنه اى ، و دوم اصحاب مشئمه ، و چه اصحاب مشئمه اى ، و سابقين (در عمل خيرسابقين در مغفرت و رحمتند، و) جلوتر از هر كس ‍ ديگر به بهشت در مى آيند.

مؤ لف : اين كه فرمود: ((جلوتر از هر كس ديگر به بهشت در مى آيند)) تفسير سابقين دوم است .

و در الدر المنثور است كه : عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر، از على بن ابى طالب (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: ((هباء منبث )) عبارت است از ذرات سرگردان در فضا و ((هباء منثور)) به معناى غبارى است كه در ستون شعاع خورشيد تابيده از پنجره ديده مى شود.

و نيز در همان كتاب آمده كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير جمله ((و السابقون السابقون )) گفته : اين آيه درباره حزقيل مؤ من آل فرعون ، و حبيب نجار،داستانش در سوره يس آمده ، و على بن ابى طالب (عليه السلام ) نازل شده ، كه هر يك از آنان پيشگام امت خود بوده ، و على از همه آنان افضل است .

و در مجمع البيان از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: سابقين چهار كس هستند: اول پسر آدم ، كه به دست برادرش كشته شد، و دوم پيشگام امت موسى بود، كه همان مؤ من آل فرعون است ، سوم پيشگام امت عيسى ، يعنى حبيب نجار است ، و چهارم پيشگام امت اسلام ، يعنى على بن ابى طالب (عليه السلام ) است .

مؤ لف : اين معنا در روضة الواعظين از امام صادق (عليه السلام ) نيز روايت شده .

و شيخ طوسى در امالى خود به سندى كه از ابن عباس دارد از او روايت كرده كه گفت :

ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 202

از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) معناى آيه شريفه ((و السابقون السابقون اولئك المقربون فى جنات النعيم )) را پرسيدم ، فرمود: جبرئيل به من گفت : اينان عبارتند از على ، و شيعيان او، آرى على و شيعيانش جلوتر از هر كس ديگر به بهشت در مى آيند و كرامت و احترامى كه نزد خدا دارند مقرب درگاه خدايند.

و در كمال الدين به سند خود از خيثمه جعفى از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى فرمود: ((السابقون السابقون )) ماييم ، و آخرون هم كه درباره اش فرموده : ((و قليل من الاخرين )) ما هستيم .

و در عيون در باب ((ما جاء عن الرضا (عليه السلام ) من الاخبار المجموعة )) به سند خود از على (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: آيه شريفه ((و السابقون السابقون اولئك المقربون )) درباره من نازل شده است .

و در مجمع البيان در ذيل همين آيه از على (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: منظور سبقت گرفتن به انجام نمازهاى پنجگانه است .

مؤ لف : همان طور كه در سابق هم گفتيم ، بايد اين احاديث را حمل بر تمثيل كرد.

ترجمه تفسير الميزان جلد 19 صفحه 203

 

آيات 1 - 14، سوره تكوير

سوره تكوير مكى است و بيست و نه آيه دارد

بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

إِذَا الشمْس كُوِّرَت (  1) وَ إِذَا النُّجُومُ انكَدَرَت (2) وَ إِذَا الجِْبَالُ سيرَت (3) وَ إِذَا الْعِشارُ عُطلَت (4) وَ إِذَا الْوُحُوش حُشِرَت (5) وَ إِذَا الْبِحَارُ سجِّرَت (6) وَ إِذَا النُّفُوس زُوِّجَت (7) وَ إِذَا الْمَوْءُدَةُ سئلَت (8) بِأَى ذَنبٍ قُتِلَت (9) وَ إِذَا الصحُف نُشِرَت (10) وَ إِذَا السمَاءُ كُشِطت (11)

وَ إِذَا الجَْحِيمُ سعِّرَت (12) وَ إِذَا الجَْنَّةُ أُزْلِفَت (13) عَلِمَت نَفْسٌ مَّا أَحْضرَت (14)

و وقتى كه كوهها از شدت زلزله به راه مى افتند (و هنگامى كه نفيس ترين اموال بى صاحب مى ماند (4).

و روزگارى كه وحشى ها هم مانند انسانها زنده مى شوند (و زمانى كه درياها افروخته گردند (و آن وقت كه نفوس هر يك به جفت مناسب و لايق خود مى رسد (و روزى كه از دختران زنده به گور شده سؤ ال شود (كه به كدامين گناه كشته شدند؟ (و روزى كه نامه هاى اعمال براى حساب باز مى شود (و روزى كه آسمان چون طومار پيچيده مى شوند (و روزى كه دوزخ را مى افروزند (و زمانى كه بهشت را به اهلش نزديك مى سازند (در چنين روزى هر كس مى فهمد كه چه كرده است (ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 348

          بيان آيات

مفاد كلى سوره تكوير و زمان نزول آن

اين سوره روز قيامت را با ذكر پاره اى از مقدمات و نشانيهاى آن و پاره اى از آنچه در آن روز واقع مى شود متذكر و يادآور مى شود و آن روز را چنين توصيف مى كند كه : روزى است كه در آن عمل انسان هر چه باشد كشف مى گردد، و سپس قرآن را توصيف مى كند به اينكه از القاآتى است كه رسولى آسمانى كه فرشته وحى است آن را به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) القاء كرده ، و از القاآت شيطانى نيست ، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) هم ديوانه نيست ، كه شيطانها او را دست انداخته باشند.

و چنين به نظر مى رسد كه اين سوره از سوره هاى قديمى باشد كه در اوائل بعثت نازل شده ، همچنانكه در متن خود سوره شاهدى بر اين معنا ديده مى شود، و آن اين است كه خداى تعالى رسول گراميش را از آنچه كه دشمنان در باره اش مى گفتند - مثلا ديوانه اش مى خواندند - منزه مى دارد، و معلوم است كه اتهام ها مربوط به اوائل دعوت آن جناب است ، همچنان كه سوره نون هم كه مشتمل بر تنزيه آن جناب از اين تهمت ها است در اوائل بعثت نازل شده ، پس سوره بدون هيچ حرف و ترديدى در مكه نازل شده است .

حوادث و وقايع زمان وقوع قيامت

إِذَا الشمْس كُوِّرَت

كلمه ((تكوير)) كه مصدر فعل ((كورت )) است به معناى پيچيدن چيزى ، و به شكل مدور در آوردن آن است ، نظير پيچيدن عمامه بر سر، و شايد تكوير خورشيد استعاره باشد از اينكه تاريكى بر جرم خورشيد احاطه پيدا مى كند.

وَ إِذَا النُّجُومُ انكَدَرَت

مصدر ((انكدار)) به معناى سقوط است ، و انكدار مرغ از هوا، به معناى آمدنش به طرف زمين است ، و بنابر اين مراد از اين جمله اين است كه در آن روز ستارگان مى ريزند، همچنان كه آيه ((و اذا الكواكب انتثرت )) نيز همين را مى رساند، البته ممكن هم هست از باب كدورت و تيرگى باشد، و مراد اين باشد كه در آن روز ستارگان بى نور مى شوند.

ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 349

وَ إِذَا الجِْبَالُ سيرَت

روزى كه از شدت زلزله آن ، كوهها به راه مى افتند، مندك و متلاشى مى شوند، غبارى پراكنده مى گردند، سرابى (خالى از حقيقت كوهى ) مى شوند، همه اينها تعبيرهايى است كه در قرآن درباره وضع كوهها در آن روز آمده .

مراد از اينكه درباره قيامت فرمود: ((و اذا العشار عطلت و اذا الوحوش حشرت ...))

وَ إِذَا الْعِشارُ عُطلَت

بعضى گفته اند: عشار جمع عشراء است همچنان كه نفاس جمع نفساء - زن زائو - است ، و عشراء به معناى ماده شتر حامله اى است كه ده ماه از حملش گذشته باشد، و همچنان عشرائش مى نامند تا وقتى كه بچه اش را بزايد، و چه بسا كه بعد از زائيدن هم آن را عشراء بخوانند، چون چنين شترى از نفيس ترين اموال عرب به شمار مى رود، و معناى تعطيل شدن عشراء اين است كه در آن روز عرب چنين مال نفيسى را رها مى كند، و هيچ چوپان و دشتبانى كه آن را حفظ كند بر آن نمى گمارد، و گويا در اين جمله اشاره اى بطور كنايه به اين معنا باشد كه همين اموال نفيسى كه مردم در دنيا بر سر آن پنجه به روى هم مى كشند، آن روز بى صاحب مى ماند، كسى نيست كه از آنها استفاده كند، براى اينكه مردم آن روز آنقدر به خود مشغولند كه از هيچ چيز ديگرى ياد نمى كنند، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: ((لكل امرى ء منهم يومئذ شاءن يغنيه )).

وَ إِذَا الْوُحُوش حُشِرَت

كلمه وحوش جمع وحش است ، و اين كلمه به معناى حيوانى است كه هرگز با انسانها انس نمى گيرد، مانند درندگان و امثال آن .

و ظاهر آيه از اين جهت كه در سياق آياتى قرار دارد كه روز قيامت را توصيف مى كند، اين است كه وحشى ها هم در روز قيامت مانند انسانها محشور مى شوند، آيه شريفه ((و ما من دابه فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون ))، نيز اين احتمال را تاءييد مى كند.

و اما اينكه وحشيان بعد از محشور شدن چه وضعى دارند، و سرانجام كارشان چه مى شود؟ در كلام خداى تعالى و در اخبارى كه قابل اعتماد باشد چيزى كه از اين اسرار پرده بردارد نيامده ،

_______________________________________ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 350

بله چه بسا بتوان از آيه سوره انعام آنجا كه مى فرمايد: ((امم امثالكم )) و نيز آنجا كه مى فرمايد: ((ما فرطنا فى الكتاب من شى ء))، پاره اى رمرها كه فى الجمله وضع را روشن كند استفاده نمود، و آن رموز بر اهل دقت و تدبر پوشيده نيست . و چه بسا بعضى گفته باشند كه : محشور شدن وحشى ها مربوط به روز قيامت نيست ، بلكه از نشانه هاى قبل از قيامت است ، و منظور از آن اين است كه قبل از قيامت (در اثر زلزله هاى پى در پى ) همه وحشى ها از بيشه خود بيرون بجهند.

وَ إِذَا الْبِحَارُ سجِّرَت

تسجير و افروختن درياها، به دو معنا تفسير شده ، يكى افروختن دريايى از آتش و دوم پر شدن درياها از آتش ، و معناى آيه بنا به تفسير اول اين است كه روز قيامت درياها آتشى افروخته مى شود، و بنا بر دوم اين مى شود كه درياها پر از آتش مى شود.

وَ إِذَا النُّفُوس زُوِّجَت

اما نفوس سعيده با زنان بهشت تزويج مى شوند، همچنان كه فرمود: ((لهم فيها ازواج مطهره ))، و نيز فرمود: ((و زوجناهم بحور عين ))، و اما نفوس اشقياء با قرين هاى شيطانيشان ازدواج مى كنند، همچنان كه فرمود: ((احشروا الذين ظلموا و ازواجهم و ما كانوا يعبدون ))، و نيز فرموده : ((و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين )).

وَ إِذَا الْمَوْءُدَةُ سئلَت بِأَى ذَنبٍ قُتِلَت

كلمه ((مووده )) به معناى آن دخترى است كه زنده زنده در گور شده ، و اين مربوط به رسم عرب است كه دختران را از ترس اينكه ننگ به بار آورند زنده زنده در گور مى كردند، همچنان كه آيه زير هم به آن اشاره دارد و مى فرمايد: ((و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا و هو كظيم يتوارى من القوم من سوء ما بشر به ايمسكه على هون ام يدسه فى التراب ))

_______________________________________ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 351

وجه اينكه فرمود از دختران زنده به گور شده پرسيده مى شود: ((باى ذنب قتلت ))

و در حقيقت مسؤ ول قتل اين دختر پدر او است تا انتقام وى را از او بگيرند، ليكن در آيه ، مسؤ ول را خود آن دختر دانسته و مى فرمايد از خود او مى پرسند به چه جرمى كشته شد؟ اين هم نوعى تعريض و توبيخى است از قاتل آن دختر و هم زمينه چينى است براى اينكه آن دختر جرات كند و از خداى تعالى بخواهد كه انتقام خون او را بگيرد، و آنگاه خداى تعالى از قاتل او سبب قتل او را بپرسد، و سپس انتقامش را بگيرد، در نتيجه مى توان گفت اسلوب كلام در اين آيه نظير اسلوب در آيه زير است ، كه مى فرمايد: ((و اذ قال اللّه يا عيسى بن مريم ءانت قلت للناس اتخذونى و امى الهين من دون الله )).

و بعضى گفته اند اگر نسبت مسؤ وليت را به خود مووده داده از باب مجاز عقلى است ، و مراد اين است كه : از وضع او پرسش مى شود، نظير مجازى كه در آيه ((ان العهد كان مسئولا)) بكار رفته .

وَ إِذَا الصحُف نُشِرَت

يعنى روزى كه نامه هاى اعمال براى حساب باز مى شود.

وَ إِذَا السمَاءُ كُشِطت

در مجمع البيان گفته : كلمه ((كشط)) به معناى قلع و كندن چيزى است كه سخت به چيز ديگر چسبيده ، و قهرا كندنش نيز به شدت انجام مى شود. و كشط آسمان قهرا با آيه ((و السموات مطويات بيمينه ))، و آيه ((و يوم تشقق السماء بالغمام و نزل الملئكه تنزيلا)) و ساير آيات مربوطه به اين معنا منطبق مى شود.

وَ إِذَا الجَْحِيمُ سعِّرَت

مصدر ((تسعير)) كه فعل ((سعرت )) مشتق از آن است به معناى شعله ور ساختن آتش است ، بطورى كه زبانه بكشد.

________________________________________ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 352

وَ إِذَا الجَْنَّةُ أُزْلِفَت

مصدر ((ازلاف )) كه فعل مجهول ((ازلفت )) از آن گرفته شده ، به معناى نزديك آوردن است ، منظور اين است كه در قيامت بهشت را به اهل آن نزديك مى كنند تا داخلش شوند.

عَلِمَت نَفْسٌ مَّا أَحْضرَت

اين جمله جواب كلمه ((اذا)) است ، كه در دوازده آيه تكرار شده بود، و منظور از كلمه ((نفس )) جنس آدميان است ، و مراد از جمله ((ما احضرت )) اعمالى است كه هر فردى در دنيا انجام داده ، وقتى گفته مى شود: ((احضرت الشى ء)) معنايش اين است كه : من آن چيز را حاضر يافتم ، همچنان كه وقتى گفته مى شود: ((احمدت الشى ء)) معنايش اين است كه من آن چيز را محمود و پسنديده يافتم .

بنابر اين ، آيه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: ((يوم تجد كل نفس ماعملت من خير محضرا و ما عملت من سوء)).

بحث روائى

(رواياتى در معناى آيات گذشته )

در تفسير قمى در ذيل آيه ((اذا الشمس كورت )) فرموده : يعنى خورشيد سياه و تاريك مى شود، و در معناى آيه ((و اذاالنجوم )) انكدرت فرموده : يعنى نورش از بين مى رود، و در ((و اذا الجبال سيرت )) فرموده : حركت مى كند اين همان است كه در آيه ((تحسبها جامده و هى تمرمر السحاب - كوهها را جامد مى پندارى و حال آنكه مانند ابرها در حركتند)) فرمود. و در آيه ((و اذا العشار عطلت )) فرموده اشتران وقتى كه همه خلق مردند بى صاحب مى مانند، كسى نيست شير آنها را بدوشد، و در جمله ((و اذا البحار سجرت )) فرمود: درياهايى كه پيرامون كره زمين هستند همه آتش مى شوند، و در جمله ((و اذا النفوس زوجت )) فرمود: يعنى با حور العين تزويج مى كنند.

و نيز در آن كتاب در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه در معناى آيه ((و اذا النفوس زوجت )) فرموده : اما اهل بهشت با خيرات حسان (حور العين ) ازدواج مى كنند، و اما اهل دوزخ ، بايد دانست كه با هر انسانى از دوزخيان شيطانى است ، يعنى هر يك از آن كفار و منافقين با شيطان خود كه قرين اوست ازدواج مى كند.

______________________________________ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 353

مؤ لف : ظاهرا از كلمه ((يعنى تا آخر)) روايت ، جزو كلام راوى باشد. و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم و ديلمى از ابى مريم روايت كرده اند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در معناى آيه ((اذا الشمس كورت )) فرمود: ((در جهنم تكوير مى شود))، و در معناى آيه ((و اذا النجوم انكدرت )) نيز فرمود: ((در جهنم منكدر مى شود))، و هر چيزى و كسى كه به جاى خداى تعالى پرستيده شود در جهنم خواهد بود، به جز عيسى بن مريم و مادرش كه معبود واقع شدند، ولى داخل جهنم نمى شوند، آنان نيز اگر به اين پرستش راضى مى بودند داخل جهنم مى شدند.

و در تفسير قمى در ذيل آيه ((و اذا الصحف نشرت )) فرموده : منظور صحف اعمال است ، و در معناى آيه ((و اذا السماء كشطت )) فرموده يعنى باطل شود.

و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از نعمان بن بشير روايت كرده كه گفت : من از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) شنيدم كه در معناى آيه ((و اذا النفوس زوجت )) مى فرمود: منظور هر دو نفرى است كه به شركت كارى خير و يا گناهى را انجام مى دهند، كه با هم داخل بهشت و يا آتش مى شوند.

_______________________________________ترجمه تفسير الميزان جلد 20 صفحه 354

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:32  توسط بچه خاکی  | 
  به نامردی نامردان قسم خوردم که نامردی کنم در حق نامردان عالم

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان آسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

  شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   خيال ميکردم عشق عروسکي است که ميتوان با آن بازي کرد ولي افسوس اکنون که معني عشق را درک کرده ام فهميده ام که خود عروسکي هستم بازيچه دست سرنوشت

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   خيلي سخته که توي پايیز با غريبي آشنا شي، اما وقتي که بهار شد يه جورايي ازش جدا شی

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   گرچه سكوت بلندترين فرياد عالم است ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد كمي با من حرف بزن

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   اشك ها اسكي سواراني ماهرند كه از زير چشم ها شروع به حركت مي كنند و از گونه ها با مهارت مي پرند و در كنار لب ها از خط پايان مي گذرند

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   خداوندا چرا دل آفريدي ؟ چرا اين دل را عاشق آفريدي ؟ اگر عاشق شدن جرم و گناه است چرا سيماي زيبا آفريدي ؟

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   وقتي دهکده اي آتش مي گيرد همه دودش را مي بينند اما وقتي قلبي آتش مي گيرد کسي شعله اش را نمي بيند

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه می شود

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   روي ديوار مقابل پنجره‌ات قلبي كشيدم زيبا، تا ارزش عشق هميشه در خاطرت باشد، امروز تو راديدم كه روي قلبم مي‌نوشتی: زباله‌هايتان را در اين محل نگذارید

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   اين روزها انگار باد به گوش آدمها مى رساند ، که چقدر تنهايم ؛ عجيب است همه مى خواهند دوستان خلوتشان را ، با من قسمت کنند ! حتما چشمهايم هر صبح ، به راحتى باران ديشب را ، لو مى دهد

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   چه ساده با گريستن خويش زنده مي شويم و چه ساده در ميان گريستن مي ميريم و در فاصله ي اين دو به سادگي چه معمايي مي سازيم به نام زندگي

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

---------------------------- پیامك های غم انگیز . اس ام اس . پیام غمگین ----------------------------

   چشمامو وقف تــو کردم، دل به خلوت تــــو بستم ، هم ترانه پس كجايي؟! من كه مردم از جدايـی، دل شكسته و غــريبم، جون ميدم اگـــه نيايی

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:16  توسط بچه خاکی  | 

   اگه يه خودکار داشتی که فقط اندازه ی نوشتن يک جمله جوهر داشت باهاش چی مينوشتی؟ خدايا دوست دارم

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   احترام، همان عشق است در تنپوشی ساده

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   آدمی ساخته ی افکار خویش است فردا همان خواهی شد که امروز بدان فکر می کنی

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   کعبه را گفتم تو از خاکي منم خاک، چرا بايد به دور تو بگردم ؟ ندا آمد تو با پا آمدی بايد بگردی، برو با دل بيا، تا من بگردم

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   آدمها چه راحت با جابجايي يک نقطه از خدا جدا ميشوند

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   هیچ انسانی دوست ندارد بمیرد ، اما همه آنها دوست دارند به بهشت بروند، اما ای انسانها، برای رفتن به بهشت ، اول باید مرد

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   کاغذ سفيد را هر چه قدر هم که تميز و زيبا باشد کسي قاب نمي گيرد ، براي ماندگاري در ذهن ها بايد حرفي برای گفتن داشت

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدايي ديگر کجاست؟

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   بيهوده متاز که مقصد خاک است

---------------------------- پیام های مذهبی . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

   خدایا ، من در كلبه فقیرانه خود چیزی دارم كه تو در عرش كبریایی خود نداری!

من تویی دارم ولی تو خودی نداری

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:14  توسط بچه خاکی  | 

از اینکه قبلا در این صفحه به برخی از اقشار جامعه اشاره شده بود متاسفیم

هیچ قصدی در کار نبوده جز اینکه لبخندی بر روی لبهای شما بنشانیم

به هر حال سعی کردیم تمام موارد را اصلاح کنیم و از واژه هایی مثل یه یارو ، یه نفر استفاده کنیم

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   یه توپ دارم قلقليه ....... موهاي سرم فرفريه ..... مسیج جديد نداشتم سرت كلاه گذاشتم

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   امروز سالگرد تولد پت و مته ! تو هم مثل من اين روز رو به خنگ ترين کسي که ميشناسي تبريک بگو!!! جنبه داشته باش واسه خودم نفرست

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   برداشتن قدمهاي بزرگ در زندگي باعث پاره شدن خشتك انسان ميشود

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   دو تا یارو داشتن تو يه ماشين بمب كار ميذاشتن يكيشون به اون يكي ميگه: اگه اين بمب الان منفجر شه چي كار كنيم؟ اون يكي ميگه نگران نباش من يكي ديگه دارم

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   یارو داشت گريه می کرد. باباش پرسيد چی شده؟ گفت: عاشق شدم! باباش گفت حالا عاشق کی هستی؟ گفت: هر کسی که شما صلاح بدوني

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   بند تمبونتیم، ولمون کنی هم ما میریم هم آبروتو می بریم

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   بچه یارو از پدرش مي‌پرسه: بابا، ماه نزديك‌تره يا اصفهان؟ یارو ميزنه پس گردنش و ميگه: آخه پدرسگ، معلومه ديگه، مگه تو از اينجا ميتوني اصفهان رو ببيني

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   اگر خسیسه برات يه اس ام اس (پیامک) داد ، بدون که به يادته ، اگردو تا اس ام اس (پیامک) فرستاد بدون که خيلي خاطرت مي خواد ، اگر سه تا اس ام اس (پیامک) فرستاد ، بدون که موبايل مال خودش نيست

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   مي دوني سر دره مطب جراحي پلاستيک چي نوشته؟لولو تحويل ميگيريم هلو تحويل ميديم

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   مي خواستم شمع باشم تا آخر عمر برات بسوزم... ولي نامرد اديسون برق رو اختراع كرد

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   به یارو ميگن چرا زنتو باچاقو كشتي ميگه والا وضع ماليمون خوب نبود كه تفنگ بخرم

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   یارو نشسته بود سر جلسه کنکور. سؤالا رو پخش می کنن و یارو اول یه پنج دقیقه ای مبهوت به سؤالا خیره میشه . بعد یه پنج تومنی از جیبش در میاره شروع می کنه تند تند شیر یا خط کردن و پاسخ نامه رو پر میکنه . بعد 50-40 دقیقه مراقب میبینه یارو خیس عرق شده و مرتب یه سکه رو میندازه بالا و زیر لب فحش میده . میره جلو می پرسه داری چیکار میکنی؟ یارو می گه همه سؤالا رو جواب دادم . دارم جوابامو چک میکنم

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   افسر داشته امتحان رانندگي ميگرفته. از یارو ميپرسه: اگه يه نفر وسط خيابون بود، بوق ميزني يا چراغ؟ یارو ميگه: برف پاك كن جناب سروان! افسر تعجب میکنه، ميپرسه: يعني چي؟ یارو ميگه: جناب سروان، يعني يا برو اين طرف يا برو اون طرف

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   بی غیرته پاي كامپيوتر جو گير ميشه زنشو سند تو ال ميكنه

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   اگه ديدی جوانی بر درختی تکيه کرده بدان بنزين نداره سکته کرده

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   از خـدا يـه گل خواسـتــم،اون بـه مـن يـه بـاغ داد من از خدا يه درخت خواستم،اون به من يه جنگل داد میترسم از خدا تو رو بخوام بهم یک گله گوساله بده

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   به یارو ميگن بچت حشيش مي‌كشه ميگه حشيش چيه؟ ميگن يه چيزيه كه آدم مي‌كشه و ميره تو فضا. شب پسرش مياد خونه و یارو بهش ميگه اصغر حشيش مي‌كشي؟ پسره ميگه نه بابا چطور مگه؟ یارو ميگه خفه شو پدر سگ، مردم تو آسمونا ديدنت

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   از یارو مي پرسن؟ چه طوري یارو شدي ؟مي گه: اولش تفريحي بود

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   به یارو ميگن علي يارت ميگه ما تيممون تكميله يار خودتون

---------------------------- مسیج خنده دار . اس ام اس جوك . طنز و سرگرمی ----------------------------

   يه روز به یارو مي گن : دو دو تا ميگه : 4 تا مي گن :اه اه جکو خراب کردي رفت

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:10  توسط بچه خاکی  | 

لَيْسَ الغَريبُ

لَيْسَ الغَريبُ غَريبَ الشَّأمِ واليَمَنِ ‍... إِنَّ الغَريبَ غَريبُ اللَّحدِ والكَفَنِ

إِنَّ الغَريِبَ لَهُ حَقٌّ لِغُرْبَتِهِ ‍ ‍... على الْمُقيمينَ في الأَوطانِ والسَّكَنِ

سَفَري بَعيدٌ وَزادي لَنْ يُبَلِّغَني ‍... وَقُوَّتي ضَعُفَتْ والموتُ يَطلُبُني

وَلي بَقايا ذُنوبٍ لَسْتُ أَعْلَمُها ‍... الله يَعْلَمُها في السِّرِ والعَلَنِ

مَا أَحْلَمَ اللهَ عَني حَيْثُ أَمْهَلَني ‍... و قَدْ تَمادَيْتُ في ذَنْبي ويَسْتُرُنِي

تَمُرُّ ساعاتُ أَيَّامي بِلا نَدَمٍ ‍... ولا بُكاءٍ وَلاخَوْفٍ ولا حَزَنِ

أَنَا الَّذِي أُغْلِقُ الأَبْوابَ مُجْتَهِداً ‍...‍ عَلى المعاصِي وَعَيْنُ اللهِ تَنْظُرُني

يَا زَلَّةً كُتِبَتْ في غَفْلَةٍ ذَهَبَتْ ‍... يَا حَسْرَةً بَقِيَتْ في القَلبِ تُحْرِقُني

دَعْني أَنُوحُ عَلى نَفْسي وَأَنْدِبُها ‍... وَأَقْطَعُ الدَّهْرَ بِالتَّذْكِيرِ وَالحَزَنِ

كَأَنَّني بَينَ تلك الأَهلِ مُنطَرِحَاً ‍... عَلى الفِراشِ وَأَيْديهِمْ تُقَلِّبُني

وَقد أَتَوْا بِطَبيبٍ كَيْ يُعالِجَني ‍... وَلَمْ أَرَ الطِّبَّ هذا اليومَ يَنْفَعُني

واشَتد نَزْعِي وَصَار المَوتُ يَجْذِبُها ‍... مِن كُلِّ عِرْقٍ بِلا رِفقٍ ولا هَوَنِ

واستَخْرَجَ الرُّوحَ مِني في تَغَرْغُرِها ‍... وصَارَ رِيقي مَريراً حِينَ غَرْغَرَني

وَغَمَّضُوني وَراحَ الكُلُّ وانْصَرَفوا ‍... بَعْدَ الإِياسِ وَجَدُّوا في شِرَا الكَفَنِ

وَقامَ مَنْ كانَ حِبَّ لنّاسِ في عَجَلٍ ‍... نَحْوَ المُغَسِّلِ يَأْتيني يُغَسِّلُني

وَقالَ يا قَوْمِ نَبْغِي غاسِلاً حَذِقاً ‍... حُراً أَرِيباً لَبِيباً عَارِفاً فَطِنِ

فَجاءَني رَجُلٌ مِنْهُمْ فَجَرَّدَني ‍ ‍... مِنَ الثِّيابِ وَأَعْرَاني وأَفْرَدَني

وَأَوْدَعوني عَلى الأَلْواحِ مُنْطَرِحاً ‍... وَصَارَ فَوْقي خَرِيرُ الماءِ يَنْظِفُني

وَأَسْكَبَ الماءَ مِنْ فَوقي وَغَسَّلَني ‍ ‍... غُسْلاً ثَلاثاً وَنَادَى القَوْمَ بِالكَفَنِ

وَأَلْبَسُوني ثِياباً لا كِمامَ لها ‍ ‍... وَصارَ زَادي حَنُوطِي حينَ حَنَّطَني

وأَخْرَجوني مِنَ الدُّنيا فَوا أَسَفاً ‍ ‍... عَلى رَحِيلٍ بِلا زادٍ يُبَلِّغُني

وَحَمَّلوني على الأْكتافِ أَربَعَةٌ ‍... مِنَ الرِّجالِ وَخَلْفِي مَنْ يُشَيِّعُني

وَقَدَّموني إِلى المحرابِ وانصَرَفوا ‍... خَلْفَ الإِمَامِ فَصَلَّى ثمّ وَدَّعَني

صَلَّوْا عَلَيَّ صَلاةً لا رُكوعَ لها ‍... ولا سُجودَ لَعَلَّ اللهَ يَرْحَمُني

وَأَنْزَلوني إلى قَبري على مَهَلٍ ‍... وَقَدَّمُوا واحِداً مِنهم يُلَحِّدُني

وَكَشَّفَ الثّوْبَ عَن وَجْهي لِيَنْظُرَني ‍... وَأَسْكَبَ الدَّمْعَ مِنْ عَيْنيهِ أَغْرَقَني‍

فَقامَ مُحتَرِماً بِالعَزمِ مُشْتَمِلاً ‍ ‍... وَصَفَّفَ اللَّبِنَ مِنْ فَوْقِي وفارَقَني

وقَالَ هُلُّوا عليه التُّرْبَ واغْتَنِموا ‍... حُسْنَ الثَّوابِ مِنَ الرَّحمنِ ذِي المِنَنِ

في ظُلْمَةِ القبرِ لا أُمٌّ هناك ولا ‍... أَبٌ شَفيقٌ ولا أَخٌ يُؤَنِّسُني

وَهالَني صُورَةً في العينِ إِذْ نَظَرَتْ ‍... مِنْ هَوْلِ مَطْلَعِ ما قَدْ كان أَدهَشَني

مِنْ مُنكَرٍ ونكيرٍ ما أَقولُ لهم ‍... قَدْ هَالَني أَمْرُهُمْ جِداً فَأَفْزَعَني

وَأَقْعَدوني وَجَدُّوا في سُؤالِهِمُ ‍... مَالِي سِوَاكَ إِلهي مَنْ يُخَلِّصُنِي

فَامْنُنْ عَلَيَّ بِعَفْوٍ مِنك يا أَمَلي ‍ ‍... فَإِنَّني مُوثَقٌ بِالذَّنْبِ مُرْتَهَنِ

تَقاسمَ الأهْلُ مالي بعدما انْصَرَفُوا ‍... ‍وَصَارَ وِزْرِي عَلى ظَهْرِي فَأَثْقَلَني

واستَبْدَلَتْ زَوجَتي بَعْلاً لها ‍... بَدَلي وَحَكَّمَتْهُ فِي الأَمْوَالِ والسَّكَنِ

وَصَيَّرَتْ وَلَدي عَبْداً لِيَخْدُمَها ‍... ‍وَصَارَ مَالي لهم حِلاً بِلا ثَمَنِ

فَلا تَغُرَّنَّكَ الدُّنْيا وَزِينَتُها ‍... وانْظُرْ إلى فِعْلِها في الأَهْلِ والوَطَنِ

وانْظُرْ إِلى مَنْ حَوَى الدُّنْيا بِأَجْمَعِها ‍ ‍... هَلْ رَاحَ مِنْها بِغَيْرِ الحَنْطِ والكَفَنِ

خُذِ القَنَاعَةَ مِنْ دُنْيَاك وارْضَ بِها ‍... لَوْ لم يَكُنْ لَكَ إِلا رَاحَةُ البَدَنِ

يَا زَارِعَ الخَيْرِ تحصُدْ بَعْدَهُ ثَمَراً ‍... يَا زَارِعَ الشَّرِّ مَوْقُوفٌ عَلَى الوَهَنِ

يَا نَفْسُ كُفِّي عَنِ العِصْيانِ واكْتَسِبِي ‍... فِعْلاً جميلاً لَعَلَّ اللهَ يَرحَمُني

يَا نَفْسُ وَيْحَكِ تُوبي واعمَلِي حَسَناً ‍... عَسى تُجازَيْنَ بَعْدَ الموتِ بِالحَسَنِ

ثمَّ الصلاةُ على الْمُختارِ سَيِّدِنا ‍ ‍... مَا وَصَّا البَرْقَ في شَّامٍ وفي يَمَنِ

والحمدُ لله مُمْسِينَا وَمُصْبِحِنَا ‍... بِالخَيْرِ والعَفْوْ والإِحْسانِ وَالمِنَنِ

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:2  توسط بچه خاکی  | 
میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

گذشته در چشمانم مانده است

عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است

چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی

صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم

که نفهمی هنوز هم دوستت دارم

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته

آسمان پر باران چشم هایم

بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

نمیشه که تو باشی من و من عاشقت نباشیم
فاصله را معنا کن با کتابی که زبانش آمدن است …
دست بر دیوار سیمانی بکش لمس قلب من به همین آسانی است …
بیراهه ای که به کوچه ی عشق می رسید اشتباه نبود راه را اشتباه آمده بودم پشیمان نیستم!
راهنما شده ام …. ‌

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

از فکر من بگذر خیالت تخت باشد
من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد
این من که با هر ضربه ای از پا در آمد
تصمیم دارد بعد زا این سرسخت باشد
تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد
تصمیم دارد هم بسوزد ،هم بسازد

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی اگر او راکه خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کند برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دوتا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
گلایه ای نکنی ، بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه…!!نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زمان آن برسد

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم

من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینم

شاعر شنیدنی ست ولی میل،میل ِ توست
آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم ؟

این واژه ها صراحت ِ تنهایی من اند
با این همه مخواه که تنها ببینیم

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینیم

یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینیم

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

از : محمد علی بهمنی

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

از : کاظم بهمنی

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

خواب و خیالنازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬

دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است…

و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم !

شاید این هم خاصیت ِ داشتن این صفحه ی مجازی است ؛

میان جاده که می آمدم ، سرم پر از فکر بود

فکرهایی از آن دست که به هر نیمه ای که می رسیدم

احساس می کردم بیش از این رخصت پیش رفتن ندارم

چیزهایی مثل ِِ

آینده

رفتن

ماندن

حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن..

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

کسی را می‌خواهم، نمی‌یابمش

می‌سازمش روی تصویر تو

و تو با یک کلمه فرو می‌ریزی‌اش

تو هم کسی می‌خواهی، نمی‌یابیش

می‌سازی‌اش روی تصویر من

و من نیز با یک کلمه …

اصلا بیا چیز دیگری نسازیم

و تن به زیبایی ابهام بسپاریم

فراموش شویم در آن‌چه هست

روی چمن‌های هم دراز بکشیم

به نیلوفرهامان فرصت پیچش بدهیم

بگذار دست‌هایم در آغوش راز شناور شوند

رویای عشق در همین حوالی مبهم درد است شاید!

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

تمام راهها را بسوی جاده ی تنهایی می پویم

و در اضطراب گلبوته های جدایی ,

چشمانم را بسوی صداقت پروانه های شهر عشق , آذین می بندم .

به تو فکر می کنم که چگونه در گلزار وجودم , آشیان کردی

و بر تاروپود تنم حروف عشق را ترنم نمودی .

پس باورم کن که به وسعت دریا و به اندازه ی زیبایی چشمانت
هنوز در من شمعی روشن است .

و من…

در انتهای غروب , نگاهم را بسوی مشرق چشمانت دوخته ام

تا مگر بازتاب صداقتمان در دستان

تو تجلی کند ….!!!

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”
وقتی یه سنگو تودریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاتم میکنه
وبرای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
وسعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سن… که به دلم زدن
با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم.

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.

چرا گریه کنم وقتی او بغض عروسکی دارد و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.

چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.

چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.

چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.

چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است………

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

سلام مــاه مــن !

دیشب دلتنگ شدم و رفتم سراغ آسمان اما هر چه گشتم اثری از ماه نبود که نبود …!

گفتم بیایم سراغ ِ خودت ..

احوال مهتابیت چطور است ؟!

چه خبــر از تمام خوبی هایت و تمام بدی های مــن ؟!

چه خبــر از تمام صبــرهایت در برابر تمام ناملایمت های مــن ؟!

چه خبر از تمام آن ستاره هایی که بی من شمردی و من بی تو ؟!

چقدر نیامده انتظار خبــر دارم ؟!

چه کنم دلم بــرای تمــام مهــربانی هایت لک زده است !

راستی ، باز هم آســمان دلت ابری است یا ….؟!

می دانم ، تحملم مشکل است …. اما خُب چه کنم؟!

یک وقت خســته نشوی و بــروی مــاه دیگری شود …. هیچ کس به اندازه مــن نمی تواند آســـمانت باشد !

تو فقط ماه من بمون و باش !

ماه من !

مراقب خاطراتمان ، روزهای با هم بودنمان .. خلاصه کنم بهونه موندنم مراقب خودمون باش !

- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی “من عاشقت هستم” شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:44  توسط بچه خاکی  |