|
( شکافتن قبر و مفقود بودن مرده لوطى ) در زمان حکومت عمر بن خطّاب ، غلامى را نزد او آوردند که مولاى خود را
کشته بود، عمر بدون آن که تحقیق و بررسى نماید، حکم قتل او را صادر کرد. این خبر به امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام رسید و شهود نیز شهادت
دادند؛ که این غلام مولاى خود را کشته است . حضرت خطاب به غلام کرد و اظهار نمود: تو چه مى گوئى ؟ غلام در پاسخ گفت : بلى ، من او را کشته ام . حضرت فرمود: براى چه او را کشته اى ؟ گفت : اربابم خواست به من تجاوز لواط کند ولى من نپذیرفتم ، و چون
خواست مرا مجبور کند، من او را از خود بر طرف ساختم ، ولیکن بار دیگر آمد
و به زور با من چنان عمل زشتى را مرتکب شد و من هم از روى غیرت و انتقام او را کشتم . حضرت اظهار داشت : باید بر ادّعاى خود شاهد داشته باشى ؟ غلام عرض کرد: یا امیر المؤ منین ! در حالى که من در آن شب تنها بودم ،
چگونه مى توانم شاهد داشته باشم ؛ و او درب ها را بسته بود و من اختیارى از خود نداشتم . امیر المؤ منین علىّ علیه السلام فرمود: چرا بر او حمله کردى و او را
کشتى ؟ آیا او از این عمل زشت پشیمان نشده بود؟ و آیا ندامت و توبه او را نشیندى ؟ غلام گفت : خیر، هیچ أ ثرى از آثار ندامت در او ندیدم . حضرت با صداى بلند فرمود: اللّه اکبر! صداقت یا دروغ تو، هم اکنون روشن خواهد گشت . بعد از آن دستور داد تا غلام را بازداشت نمایند و سپس به اولیاى مقتول
خطاب کرد و فرمود: سه روز که از دفن مرده گذشت ، جهت بیان و صدور حکم مراجعه کنید. چون روز سوّم فرا رسید، امام علىّ علیه السلام به همراه عمر و اولیاء
مقتول کنار قبر رفتند و حضرت دستور داد تا قبر را بشکافند؛ سپس اظهار
نمود: چنانچه جسد مرده موجود باشد، غلام دروغ گفته ؛ و اگر مفقود باشد
غلام ، صادق و راستگو است . پس وقتى که قبر را شکافتند، جسد را در قبر نیافتند؛ و چون به حضرت علىّ
علیه السلام گزارش دادند که جسد در قبر نیست .
حضرت اظهار نمود: اللّه اکبر! به خدا قسم ! نه دروغ گفته ام و نه تکذیب
شده ام ، از پیغمبر خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم که فرمود: هر که از امّت من باشد و عمل زشت قوم لوط را انجام دهد که همانا به
وسبله فریب شیطان انجام مى دادند و بدون توبه از دنیا برود و او را دفن
کنند، بیش از سه روز در قبر نخواهد ماند؛ و او را با قوم لوط محشور مى
گردانند؛ و به عذاب سخت و دردناک الهى گرفتار خواهد گشت .
پس از آن ، حضرت امیر علیه السلام فرمود: غلام را آزاد کنید.(26)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۰ساعت 9:43  توسط بچه خاکی
|
|