مهدویت و فرقه های انحرافی
واقفيه
فرقه اى بودند كه رحلت امام حسن عسكرى علیه السلام را نپذيرفته و اظهار كرده اند كه آن امام زنده است .

اينان امام يازدهم را همان "مهدى" مى دانستند.(زندگاني نواب خاص امام زمان علیه السلام غفارزاده ص 81)
واقِفه

فرقه اى از شيعه هستند كه امام موسى بن جعفر علیه السلام را آخرين امام مى دانند و مى گويند او زنده و مهدى منتظر است.
اين فرقه علاوه بر عقيده غلطى كه در امر امامت داشتند، عقايد خرافى ديگرى از قبيل تناسخ و وحدت وجود و غلو داشتند. (معارف ومعاريف ج10ص299)



نميريه

اين فرقه منسوب به محمد بن نصير نميرى است.

محمد بن نصير نميرى يكى از مدعيان دروغين نيابت در دوران نايب دوم بوده است.

نميريه فرقه اى از قائلين به امامت امام هادى علیه السلام در زمان حيات او بودند و بعد منحرف شدند و قائل به نبوت محمد بن نصير نميرى شدند و ادعا كردند كه محمد بن نصير را امام هادى علیه السلام مبعوث كرده است. (فرق الشيعه ص 102)

گاهى فرقه منسوب به او را نصيريه نيز مى گويند . ابن نصير با حمايت بنو فرات وادار شده بود تا ادعاى خود را در ميان اماميه نشر دهد و چون دو نفر ايشان در اين امر شركت داشتند، فرقه ايشان به نميريه الفراتيه معروف شد.(آخرين اميد، داود الهامى ص 125)

ناووسيه


فرقه اى از غلاة، اتباع، عجلان يا عبدالله بن ناووس بصرى هستند كه امام جعفر صادق علیه السلام را امام زنده غايب و مهدى منتظر و قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم مى دانند. (معارف ومعاريف ج10ص63)

يكى از ناووسيه به نام عنبسه بن مصعب، حديثى از امام صادق علیه السلام جعل نمود كه ايشان فرمود: اگر كسى به شما خبر داد كه وى مرا غسل داده و كفن كرده و دفن نموده، سخنش را باور مكنيد.( بحارالانوار ج37ص9)

طبق روايتى كه از حضرت على و امام باقر علیه السلام نقل شده، اينان از ياران حضرت مهدى ارواحنا له الفداء از سرزمين مصر هستند.(بحارالانوار، ج 52ص 334)

و در روايتى از امام صادق رسيده است كه نجبا از سرزمين كوفه هستند. (نجم الثاقب باب نهم)

با توجه به معناى نجبا كه جمع نجيب و به معناى افراد پاك سرشت و خوش نفس و جوانمرد است به ويژگى ديگرى از ياران حضرت مهدى ارواحنا له الفداء پي مى بريم.

تعداد نجبا را هفتاد نفر آورده اند و گفته اند گاهى مى شود كه بيشتر از اين باشند. ( بحارالانوار ج 52 ص 321)

امام صادق علیه السلام فرمود: آنان كه در امر دين به بحث و جدال نشستند، تباه گشتند و آن ها كه به حقايق دين تسليم شدند، اهل نجات خواهند بود، همانا تسليم شدگان نجبا باشد.





ممطوره

نام فرقه اى است كه معتقد بودند، امام كاظم علیه السلام همان مهدى موعود است و اخبار مربوط به او از زمانِ رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم به بعد در همه جا شايع بوده است.(آخرين اميد داود الهامي ص 59)
*******
مغيريه
فرقه اى از غلات شيعه و پيرو مغيرة بن صعيد عجلى مى باشند.

آنان "عبد الله بن حسن " را پس از امام باقر علیه السلام امام دانند و او را مهدى منتظر مى خوانند و مى گويند او نمرده است و روزى ظهور خواهد كرد.

هنگامى كه امام صادق علیه السلام خبر يافت كه بزيع يكى از سران مغيريه به قتل رسيده، گفت: الحمد لله ابن مغيريان را جز قتل، چاره اى نباشد، زيرا آنان تا ابد توبه نمى كنند.(معارف و معاريف ج 9، ص 519)
مسلميه

از مذاهبى است كه به وسيله اصحاب ابى مسلم، صاحب الدعوه معروف، در خراسان پديد آمد.

مسلميه، ابو مسلم را امام مى دانند و مى گويند او زنده است.

آنان- مانند كيسانيه، نسبت به محمد حنفيه- اعتقاد دارند كه او روزى معلوم، بيرون مى آيد.(معارف و معاريف، ج 9 ص377)




مرجئه
به معناى تأخير افكننده ، نام فرقه اى از فرق اسلامى است كه در پايان نيمه اول قرن اول هجرى پديد آمد.

آنان گروهى از خوارج اند كه مرتكب گناه کبيره را مخلد در دوزخ نمى دانستند، بلكه كار او را به خدا وا مى گذاشتند.

اكثريت مرجئه، امامت را براى غير قريشى جائز نمى دانستند، ولى بعضی آنان مى گفتند: هركس احكام قرآن و سنت رسول صلی الله علیه و آله و سلم را بر پا دارد، مى تواند امام باشد .

مكتب اعتقادى مرجئه، براى امويان كه از ارتكاب معاصى بزرگ، پرهيزى نداشتند پناهگاه خوبى بود بدين جهت امويان از مرجئه پشتيبانى مى كردند.(معارف و معاريف ج 9 ص 268)

مرجئه جزو سپاه سفيانى هستند كه به سپاه حضرت مهدى ارواحنا له الفداء هجوم مى برند.( بحارالانوار ج 52، ص 343)


محمديه

از غلات شيعه و منتظر رجعت محمد بن عبدالله بن حسن بن امام حسن هستند .

اين فرقه مى گفتند كه امام محمد باقر علیه السلام جانشينى خود را به ابو منصور واگذاشته و اين مقام، پس از ابو منصور به آل على برمى گردد و انتظار رجعت محمد بن عبدالله بن حسن را به عنوان قائم مى كشيدند و از فروع مغيريه بودند.(خاندان نوبختى، ص 263 معارف ومعاريف، ج 9 ص 215)





محمد بن بشير


از اهالى كوفه، از موالى بنى اسد و از اصحاب امام كاظم علیه السلام بود.

وى از غلاة و مبتدعين بود و مدعى بود كه پس از امام موسي بن جعفر علیه السلام، خود امام است و مى گفت: امام كاظم علیه السلام زنده است و او همان امام قائم است.

پيروانى داشت و در شعبده و اعمال خارق العاده، مهارت داشت.( معارف ومعاريف ج9ص161)


قرامِطة
فرقه اى از غلاة شيعه شش امامى، اسماعيليه هستند كه به سبعيه نيز ناميده شده اند.

آنان مى گويند: محمدبن اسماعيل، امام هفتم و صاحب الزمان است و معتقد به قيام به سيف و قتل و حرق مخالفان خود از ساير مذاهب اسلامى بودند.

زيارت قبور و بوسيدن سنگ كعبه و اعتقاد به ظواهر، در مذهب آنان حرام بود و در احكام شريعت، قائل به تأويل بودند.(معارف ومعاريف ج 8 ص271)

رئيس قرامطه، ابوطاهر قرمطى بود. قرامطه حجرالاسود را از جاكنده و به بحرين- مسكن خود- بردند و بيست ودو سال نزد خود نگاه داشتند.( مهدي موعود پاورقي ص 616)
فطحيه

فرقه اى است كه اعتقاد به امامت عبدالله افطح دارند و او را مهدى موعود مى دانند.

عبدالله افطح فرزند امام جعفر صادق علیه السلام بود.

چون سر يا دو پاى وى پهن بود، از اين رو او را افطح و پيروانش را افطحيه يا فطحيه مى نامند.(مهدى موعود على دوانى ص 431)


فرقه گرايى
پس از شهادت امام حسن عسكرى علیه السلام در آغاز، اكثر شيعيان نسبت به امام بعدى دچار شك و ترديد شدند و حتى بعضى از عقايدشان برگشتند.

چون آغاز غيبت امام و عدم حضور مستقيم فيزيكى وى در ميان شيعيان بود.

علت شدت بحران در آن زمان، اين بود كه امام حسن عسكرى علیه السلام به خاطر شرايط خاص زمانى، توانست جانشين خود را براى عموم آشكارا منصوب نمايد .

طبق نوشته شيخ مفيد در ارشاد ، حتى به بخش عظيمى از پيروان خويش معرفى نكرد. ( ارشاد مفيد، ص 345)

به هر حال به خاطر عدم معرفى رسمى و آشكار جانشين امام حسن عسكرى علیه السلام و جاه طلبى شخصى برادر امام حسن عسكرى علیه السلام، يعنى جعفركذَاب، انشعاب در زمان رحلت امام حسن عسكرى علیه السلام در سال260 هجرى قمرى به اوج خود رسيد .

مسعودى در مروج الذهب بيست فرقه ذكر مى كند. ( مروج الذهب، ج4 ص 2 1 1)

سعد قمى درالمقالات والفرق پانزده گروه ذكر مى كند. ( اشعرى قمى سعد بن عبدالله المقالات والفرق ص 102)

نوبختى در فرق الشيعه (فرق ا لشيعه نوبختى ص 105) و شيخ مفيد در الفصول المختاره ( الفصول المختاره ص 258) از چهارده فرقه نام مى برند.

با اين فرق كه نوبختى در مقام توضيح، سيزده فرقه را بيان مى كند ولى مفيد، چهاردهمين فرقه را نيز بيان كرده است. شهرستانى در "ملل و نحل " از يازده گروه نام مى برد. ( ملل و نحل شهرستانى ص 130)

مشهور در ميان علماء اين است كه پس از امام حسن عسكرى علیه السلام اماميه به چهارده فرقه تقسيم شدند .
عسكريه


فرقه عسكريه معتقد به مهدويت امام حسن عسكرى علیه السلام شدند.

به اين معنى كه او قائم مهدى است و نمرده و اكنون در حالت غيبت به سر مى برد و بعداً ظاهر خواهد شد تا جهان را از عدل و داد پر كند.البته از اين گروه هاى مدعى، جز در كتاب هاى پيشينيان اثرى نيست . أبو غانم مى گويد: از امام حسن عسكرى علیه السلام شنيدم كه فرمودند: در سال 260هـ . شيعيان من دچار جدايى و افتراق خواهند شد. موسى بن جعفر بن رهب بغدادى مى گويد: شنيدم امام عسكرى علیه السلام مى فرمود: گويا مى بينم كه پس از من دوباره جانشينم دچار اختلاف شده ايد. بدانيد كه براى فرزندم غيبتى است كه در آن مردم دچار ترديد مى شوند مگر آن كسى كه خدا او را حفظ نمايد.

اين فرقه دركيفيت قائم بودن امام عسكرى علیه السلام به سه گروه منشعب شدند:

1. اين ها پنداشته بودند كه امام عسكرى علیه السلام از دنيا نرفته، بلكه غايب شده است، با تمسك به روايت زير ادعاى خود را به ظاهر اثبات مى كردند:"هيچ امامى تا آشكارا پسر خود را به جانشينى معرفى نكند، از دنيا نمى رود زيرا زمين نمى تواند بدون حجت باشد."

اين ها مدعى بودند كه امام نمرده، بلكه غايب شده است. اين نخستين غيبت اوست و پس از آن دوباره قيام خواهد كرد و غيبت دوم بعد از آن آغاز مى شود .

اين گروه به نوعى در مورد امام عسكرى علیه السلام متوقف شدند.

2. اين گروه معتقد بودند كه حضرت عسكرى علیه السلام رحلت كرده، ولى دوباره به زندگى باز مى گردد و او مهدى قائم است . اين ها بر اساس روايتى از امام صادق علیه السلام كه فرمود: مهدى قائم بدين خاطر قائم ناميده مى شود كه پس از رحلتش قيام خواهد كرد، گفتند: پس ترديدى نيست كه او قائم است و پس از مرگ دوباره زنده مى شود .

اينان نظريات خود را با اندرز امام على علیه السلام به كميل تأييد مى كنند كه حضرت فرمودند: خداوندا حتما تو زمين را بدون قائم يا حجتى آشكار يا پنهان، كه از سوى تو مى آيد، رها نخواهى ساخت زيرا حجت ها و علاماتت هرگز بى اعتنا نمى شود.

از اين رو بر اين مبنا نتيجه گيرى مى كردند كه امام عسكرى علیه السلام غايب و پنهان است، ولى وى قيام خواهد كرد.

3. انشعاب سوم واقفه، لا ادريه بودند. آن ها فكر مى كردند حضرت رحلت كرده، ولى مطمئن نبودند جانشين امام چه كسى است پسرش يا برادرش. بنابراين، در عسكرى علیه السلام متوقف شدند تا موضوع براى اين ها روشن شود.

به نظر مى رسد كه هواداران امام عسكرى علیه السلام در اماكنى دور از شهر سامرا زندگى مى كردند، كه چنين ادعايى داشتند و لحظه رحلت حضرت حضور نداشتند .

در مجموع اين فرقه و انشعابات آن منقرض شده اند و اكنون وجود خارجی ندارند.
( مجله انتظارش 10 ص 180)



عزاقريه


پيروان ابن ابى العزاقر ابو جعفر محمد بن على شلمغانى هستند.

وى از كسانى است كه به مخالفت با "حسين بن روح " بر خاست و مذهب جديدى به نام عزاقريه " يا شلمغانيه " تأسيس كرد.

مهم ترين عقايد آنان آن است كه در باب قائم آل محمد مى گويند، همان ابليسى است كه در قرآن اشاره شده فسجد الملائكه كلهم اجمعون الأ ابليس، و چون سجده نكرد و گفت لأقعدن لهم صراطک المستقيم از اين جا معلوم مى شود كه در موقع امر به سجود، او قائم بوده و بعد نشسته است، و در اين كه شيعه مى گويد كه قائم قيام خواهد كرد، اين ابليس است كه در موقع امر به سجده، قائم بوده و از سجده ابا نموده است.(معارف و معاريف ج 7، ص 353)
سردابيه
فرقه اى از غلات دوازده امامى اند كه منتظر خروج مهدى ارواحنا له الفداء بودند و در رى مى زيستند. آنان هر بامداد جمعه، اسبى زين و لگام شده به سردابى برده سه بار مى گفتند: يا امام بسم الله محل اين سرداب را در حله و بغداد نيز ذكر كرده اند كه خود برداشتى از سرداب سامرا است.

مخالفان اماميه، عقيده غلات مذكور را به همه دوازده اماميان تعميم داده اند اما در كتاب هاى اماميه از اين موضوع اثرى نيست.
سبائيه

نام فرقه اى است كه گمان مى كردند حضرت على علیه السلام همان مهدى موعود و نجات بخش آينده است آنان پيروان عبدالله بن سباء هستند.

عبدالله به نبوت و الوهيت حضرت على علیه السلام هم معتقد بوده است.(فرهنگ موعود حسين کريمشاهي بيد گلي ص122)


زيديه

پيروان زيد، فرزند امام سجاد علیه السلام هستند كه وى را مهدى موعود مى دانستند .

در روايتى از پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است كه: مهدى ارواحنا له الفداء از فرزندان حسين علیه السلام است . او با شمشير قيام مى كند و مادرش، بهترين كنيزان خواهد بود. (غيبة نعمانى، ص 228)

هنگامى كه زيد فرزند امام سجاد علیه السلام بر ضد دستگاه پليد امويان قيام كرد، پيروان او ادعا كردند كه او همان مهدى موعود است، چرا كه اولاً از نسل حسين علیه السلام است، ثانيا شهامت مندانه قيام كرده و ثالثاً از سوى مادر، فرزند اسير است.

اما آنان از ياد بردند كه پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم در انبوه روايات در نويد از مهدى ارواحنا له الفداء فرمود: امامان پس از من دوازده نفرند، نه نفر آنان از نسل فرزندم حسين خواهند بود و نهمين آنان قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم است. (بحارالانوار ج 36 ص292)
و جناب "زيد" نهمين امام از نسل پاك حسين علیه السلام نبود تا مهدى موعود باشد.

اما پيروان انقلابى زيد، به خاطر جلب توجه توده ها و تسخير عواطف و احساسات مذهبى و به انگيزه هاى نفسانى خويش، به اين ادعاى دروغين دست يازيدند و سرانجام مذهب زيديها به وجود آمد.

پيروان مذهب "زيديه " بيشتر در يمن هستند و متأسفانه از مذهب شيعه و راه و رسم اهل بيت علیه السلام جدا شده و در فقه و اصول و فروع، از مذاهب ديگرى پيروى مى كنند. زيدى ها، در برابر امامان معصوم علیه السلام مواضع ناپسندى دارند كه شايسته است آنان به اصل و نسب و اصالت خويش باز گردند و در مذهبشان به راه و رسم و مذهب خاندان پاك تمسك جويند همان مذهبى كه در آغاز راه بر آن بودند.( امام مهدي آغاز ولادت تا ظهور سيد محمد کاظم قزويني ص569)



دروزى


فرقه اى از باطنيه اند كه عقايدى پنهانى دارند و آن ها در جبال لبنان و حوران و اطراف حلب سكونت دارند.

مذهب دُروز، در قرن يازدهم ميلادى و پنجم هجرى در مصر، زمان الحاكم بامر الله، خليفه فاطمى توسط مردى به نام محمد بن اسماعيل درزى پديد آمد .

از معتقدات آن ها اين است كه خدايى جز "حاكم بامر الله" نيست . او نمرده و روزى ظهور مى كند و آن هنگامي است كه يأجوج و مأجوج آشکار گردند و حاكم، كنار ركن يمانى بايستد و شمشير زرين خويش را به دست حمزه دهد و به فرمان او شيطان را بكشد. سپس كعبه را ويران سازد و مسلمانان و نصارى را نابود كند و زمين را تا ابد مالك شود. (معارف ومعاريف ج 5، ص386) اعتقاد دارند، امَا موعودى با ويژگى هايي كه ذكر كرديم.


جعفريه

فرقه اى بودند كه به امامت جعفر بن على الهادى علیه السلام اعتقاد داشته و با نديدن فرزندى از امام يازدهم، جعفر را كه از طرف اماميه، ملقب به كذاب بود، پذيرفتند.

اينان خود نظرات متفاوتى داشتند. (زندگاني نواب خاص امام زمان ارواحنا له الفداء , علي غفارزاده, ص 81)

اين فرقه در چگونگى انتقال امامت از امام هادى علیه السلام به جعفر، برادر امام حسن عسكرى علیه السلام، دچار اختلاف شدند و به چهار فرقه منشعب گرديدند:

1. عده اى گفتند امام عسكرى علیه السلام به شهادت رسيد و پسرى به جاى نگذاشت، تا امامت را عهده دار شود بنابراين تنها برادرش جعفر امام خواهد بود . اين فرقه همچون فطحيه صحت حديثى كه مي گويد: امامت پس از امام حسن و امام حسين علیه السلام به دو برادر نمي رسد را پذيرفته بودند، ولى كاربرد آن را هنگامي مي دانستند كه امام عسكرى علیه السلام آشكارا از خود پسرى به جاى گذاشته باشد؛ چون امام عسكرى علیه السلام بى آنکه آشكارا جانشينى معرفى كند از دنيا رفت، پس برادرش جعفر امام منصوص مي باشد.

2. دومين فرقه وانمود مي كردند كه امام يازدهم علیه السلام خود جعفر را بر اساس اصل بداء به جانشينى معرفى كرده است. به اين معنى كه خداوند امامت را به امام عسكرى علیه السلام سپرده بود؛ ولى پس از آن اين حقيقت را روشن كرد كه امامت نبايد به نسل امام عسكرى علیه السلام برسد. رهبر اين گروه يكى ازكلاميون كوفى، معروف به "على بن طحى " يا "طلحى فزاز" بود؛ كه مردم را به جانبدارى از امامت جعفر تحريص مي كرد.

3. عده اى نيز معتقد شدند كه امامت جعفر از جانب پدرش تعيين شده بود و امامت امام عسكرى علیه السلام را فاقد اعتبار دانسته اند . اين فرقه در زمان حيات امام عسكرى علیه السلام وجود داشته اند و بعد از شهادت امام عسكرى علیه السلام اقتدار بيشترى پيدا كردند . "على بن احمد بشار رهبر اين فرقه بود.

4. گروه چهارم، معروف به نفيسيه معتقد بودند امام دهم علیه السلام پسر بزرگش محمد را وصى خود تعيين كرده است. چون محمد در زمان حيات پدر در گذشت، با دستور پدر، جعفر جانشين او شد و علم سرى، سلاح هاى مورد نياز جامعه و وصايت را به غلام جوان و مورد اعتماد خويش به نام نفيس، سپرد و به او سفارش كرد كه آنان را پس از مرگ پدر به جعفر بدهد. جعفر خود مدعى شد كه امامت از جانب برادرش به او رسيده است.( مجله انتظار, ش 10 , ص 179)


جاروديه
پيروان ابى الجارود زياد بن منذر مي باشند و مذهبشان اين است كه امامت پس از پيغمبر صلی الله علیه و آله و سلم، خاص على بن ابى طالب علیه السلام است و صحابه كه او را رها نموده، ديگرى را به خلافت برگزيدند، كافر شدند.

و امام حسن و امام حسين علیه السلام را پس از اميرالمؤمنين علیه السلام، امام مي دانند ولى پس از آن دو، همه فرزندان اين دو امام را در امامت يكسان مي شمارند و هر يك از آن ها كه داراى علم و شجاعت بود و قيام به سيف نمود، وى امام است. (معارف ومعاريف ج 4، ص 45)

اين فرقه درباره امام مهدى منتظر ارواحنا له الفداء اختلاف دارند. گروهى از اين ها گفتند: وى محمد بن عبدالله بن حسن مي باشد كه در مدينه در حكومت منصور به قتل رسيد و گروهى ديگر گفتند: وى محمد بن قاسم بن على بن الحسن است كه در طالقان خروج كرد و در زندان معتصم از دنيا رفت. گروه سوم گفتند: او يحيى بن عمر مي باشد كه از نواده هاى زيد بن على است كه در كوفه خروج کرد و در حكومت مستعين بالله كشته شد.( بحارالانوار ج 37 ,ص 29)
بهائيت و بنيان گذار بهائيت

در سال 1834 ميلادى، جاسوسى از روس به ايران آمد و به منظور مبارزه با اسلام و مسلمانان، نقشه پليد و شيطانى استعمارگران را نيز به همراه داشت و متأسفانه اين عنصر خيانت كار توانست در سياست آن روز ايران، نقش كينه توزانه و ويرانگرى را بازى كند . پس از مدتى به عراق آمد و با اينكه نامش كنياز دالگوركي بود، خود را شيخ عيسى لنكرانى معرفى كرد و به لباس روحانيت درآمد در درس سيدكاظم رشتى كه از علماى كربلا بود شركت كرد و در همان جا با مردى- كه نامش على محمد و شاگرد سيد رشتى بود و به مصرف حشيش عادت داشت- ملاقات كرد و با شگردهاى خاصى توانست با او طرح دوستى و رفاقت بريزد و اعتماد متقابل پديد آورد.

دريكى از شب ها كه على محمَد طبق برنامه و عادت خويش مشغول حشيش كشيدن بود، جاسوس روسى با استفاده از فرصت او را مخاطب ساخت و با همه خضوع و احترام و تواضع به اوگفت: اى صاحب الزمان به من محبت كن... تو بى هيچ ترديدى صاحب الزمانى.

"على محمد" با اينكه در اوج كيف و نشئة تخدير حشيش بود و به خاطر آن تا حدودى مشاعر خويش را از دست داده بود، خطاب جاسوس را رد كرد و كوشيد تا اين نسبت دروغين را نپذيرد و از خود دفاع كند، اما جاسوس روسى سخت اصرار كرد كه: نه همين است كه من مي گويم. و شيوه تكرار و تلقين را به كار گرفت و مرتب به او اصرار كرد كه او حضرت مهدى ارواحنا له الفداء است .
هرگاه "على محمد" به مصرف حشيش مى پرداخت، جاسوس روسى نيز فرصت را براى تلقين و تكرار آن دروغ رسوا، غنيمت مى شمرد و سؤال هاى ساده اى از او مي كرد و او نيز جواب هاى سست و آبكى سر هم مي كرد و جاسوس بازيگر، شروع به تحسين و تشويق او مي كرد و خود را در برابر پاسخ هاى آبكى و سست او شگفت زده و مسحور نشان مى داد.

روزى جاسوس نا به كار، يك بطرى عرق از بغداد براى على محمد خريد و با شگردى خاص به او تقديم كرد و هنگامى كه آن را به او خورانيد و مست شد، تلقين و اصرار خويش را به اوج رسانيد كه على محمد همان امام مهدى است و از او تقاضا كرد كه گفتار صادقانه و خالصانه جاسوس روسى را بپذيرد. او نيز تصديق كرد و پذيرفت كه چنين است اما از ترس، جرأت اظهار آن را نداشت و بدان تصريح نمي كرد . در گام دوم، جاسوس او را به اظهار آن دروغ رسوا تشجيع كرد و وعده ثروت هنگفتى به او داد... .

سرانجام على محمد از كربلا به بصره و از آن جا به بوشهر آمد و ادعا كرد كه: نائب خاص امام مهدى ارواحنا له الفداء است، اما جاسوس روسى به اين اندازه رضايت نداد و به او اصرار ورزيد كه: تو، خود امام عصر هستى، نه نايب خاص او.

جاسوس پس از ورود على محمد به ايران، در كربلا به صورت گسترده اى پخش كرد كه: على محمد، صاحب الزمان است و در بوشهر ظهور كرده است . او مردم را بر اثر پخش اين دروغ رسوا، دو دسته ساخت . بيشتر مردم بوشهر كسانى كه على محمد را عنصرى حشيشى و شرابخوار، مى شناختند به اين شايعات كه به وسيله جاسوسان استعمار مرتب دامن زده مى شد مى خنديدند . اما برخى ساده لوحان و ابلهان نا آگاه نيز مي گفتند: نكند درست است ... و تصديق مي كردند .

جاسوس روسى، پس از افشاندن بذر اختلاف و جنايت و انجام اين شگردهاى شيطانى، به عنوان سفير روس به تهران رفت و با قدرت و امكانات و ميدان عملِ آماده اى با بهره ورى از فرصت، جدي تر ازگذشته به ادامه عمليات ابليسى خويش همت گماشت.

در تهران از دوستان خويش، جاسوسان جديدى تربيت كرد و با امكانات گسترده خويش، وجدان و عقيده آنان را خريد و آنان خود را در اختيار او و در گرو اشاره و دستور او قرار دادند كه از جمله آنان حسين على،، معروف به بهاء، را ميرزا يحيى معروف به صبح ازل بودند كه اين دو برادر، نقش ويرانگرى بر ضد اسلام و جامعه اسلامى و در اجراى نقشه اين جاسوس پليد استعمار داشتند.

على محمد دو ماه در بوشهر ماند و از آن جا راهى شيراز گرديد و از روستايى كه عبور كرد، خود را نايب خاص امام عصر ارواحنا له الفداء جا زد، اما هنگامى كه به شيراز رسيد، ادعا كرد كه: صاحب الزمان است و برخى فرومايه هايى كه به مبدأ و معادى پايبند نيستند به دورش حلقه زدند.

هنگامى كه علماى شيراز از ورود آن شيطان رانده شده آگاه شدند، برخى از افراد آگاه و مورد اعتماد خويش را براى تحقيق از واقعيت جريان، به محفل "على محمد" فرستادند و آنان توانستند با اظهار مهر و دوستى و تعظيم به او، اعتماد وى را جلب كنند و پس از آن مراحل بود كه على محمد عقايد سخيف و خرافات و بافته هاى رسواي خويش را براى آنان آشكار ساخت و به صراحت خود را امام مهدى ارواحنا له الفداء جا زد و آنان نيز بافته هاى آن عنصر منحرف و گمراه را به علماى شيراز انتقال دادند.

اين جا بود كه علماى شيراز بر ضد او بپا خاستند و بستگان و خاندانش نيز بر او شوريدند و او را از منزل بيرون راندند و دستگير و به محكمه سپردند. پس از محاكمه اى سريع، او را به زندان و شلاق محكوم ساختند و پس از مدتى آزاد گرديد و از شيراز به اصفهان رفت .

جاسوس روس با ورود على محمد به اصفهان نامه اى به استاندار آن جا نوشت و از او خواست كه آن عنصر پليد را احترام نمايد و امنيت او را تضمين كند، اما در همان روزها استاندار از دنيا رفت و امام ساختگى و دروغين، دستگير و تحت نظر به تهران فرستاده شد. جاسوس روسى، به دوستان و همكارانش دستور داد كه در ميان مردم سر و صدا و بلوا برانگيزند كه: هان اى مردم چه نشسته ايد كه امام مهدى دستگير شد ... حكومت وقت، على محمد را به وسيله مأموران خويش به قزوين گسيل داشت و از آن جا به تبريز و ماكو فرستاد، اما جاسوس روس و دوستانش به هياهو و تاخت و تاز خويش ادامه دادند و خبر دستگيرى على محمد را در شهرها پخش كردند و برخى فرومايگانى را كه جاسوس استعمار، با ثروت و امكانات، آماده ساخته بودند با فرياد و هياهو بر ضد حكومت وقت به شورش وادار كردند. سرانجام شاه، على محمد را احضار كرد و دستور محاكمه او را با حضور علما و فقها صادر كرد. دادگاه تشكيل شد و بحث و گفتگو در نهايت به توبه "على محمد" به دست علما منجر شد و او از گناه خويش طلب مغفرت كرد .

جاسوس روس، از روند كار هراسان شد و ترسيد كه نقشه شيطانى اش فاش گردد . به همين جهت براى مخفى ساختن توطئه پليد روس، راه را براى نابودى امام دروغين هموار ساخت و براى كشته شدن او از هيچ كارى فروگذار نكرد. درست در همين روزها بود كه شاه كشته شد و ناصرالدين شاه كه به قدرت رسيد، دستور به دار اويخته شدن على محمد را صادر كرد و او اعدام گرديد.

پس از اعدام شدن على محمد حسين على بهاء و همكارانش چيزى نمانده بود كه به كيفر جنايات خويش برسند، اما تلاش سفارت روس و كارمندان آن براى نجات آن ها، كار خويش را كرد و آنان به دستور جاسوس روس و مساعدت همه جانبه سفارت روس به بغداد شتافتند و در آن جا بر اساس آموزشهاى آن جاسوس، حسين على مأموريت يافت كه به نفع برادر خويش يحيى وارد عمل شود و ادعا كند كه او همان كسى است كه در آخر الزمان ظهور خواهد كرد و امكانات گسترده و ثروت هنگفتى نيز در اختيار او براى تعقيب اين دروغ رسوا قرار داد و او نيز دعوت خويش را آغاز كرد و به نشر اين مرام ساختگى پرداخت.

در همان شرايط بود كه حكومت "عثمانى " اين گروه فاسد را از بغداد به تركيه و از آن جا به ادرنه (منبع:ولايتى از ولايات عثمانيه تركيه جديد) تبعيد ساخت، امَا آموزش هاى اين مسلك منحط، همچنان در سفارت روس در تهران تنظيم و به حسين على بها ارسال مي گرديد و او نيز آن ها را در ميان پيروان خويش، نشر و تبليغ مي كرد.

سرانجام كار به اختلاف ميان حسين على بهاء و برادرش يحيى كشيد. يحيى به قبرس رفت و در آن جا ازدواج كرد و خود را صبح ازل ناميد. اما حسين على و پيروانش از تركيه به عکا، در فلسطين تبعيد شدند و تلاش ارتجاعى خويش را براى نشر اين مرام استعمارى و خرافى در ايران و فلسطين از طريق بذل و بخشش هاى هنگفت ادامه دادند .

حسين على براى خويش، لقب بها را برگزيد و به همين جهت است كه پيروان او را بهايى مى نامند.

روشن است كه مرام بهايى هيچ ربطى به اسلام و اصول و فروع آن ندارد و بهائيان نيز مسلمان نيستند و خود را پيرو دين ديگرى به نام بهائيت مى شمارند.

به هر حال اين حزب سياسى- كه لباس دين را بر تن كرد- در برخى از كشورهاى اسلامى و غربى نفوذ كرد و امريكا و روسيه هر دو در ترويج آن بر ضد اسلام و مسلمانان، هماهنگ شدند . به همين جهت است كه در هر كشورى كه آمريكا حضور و نفوذ بيشترى داشته باشد، بهائيان بدانجا روى مى آورند و هنگامى كه نفوذ آمريكا در يكى از كشورهاى اسلامى فروكش كرد و متزلزل گرديد، مرام بهائيت نيز نفوذ خود را در آن جا از دست مى دهد. (امام مهدى ارواحنا له الفداء از ولادت تا ظهور سيد محمدكاظم قزوينى، ص 573)

بهائيه

فرقه بهائيه، فرقه اى منشعب از فرقه بابيه است.

بنيانگذار آيين بهائيت، ميرزا حسينعلى نورى معروف به بهاءالله است و اين آيين نيز نام خود را از همين لقب برگرفته است.

پدرش از منشيان عهد محمد شاه قاجار و مورد توجه قائم مقام فراهانى بود و بعد از قتل قائم مقام فراهانى از مناصب خود بركنار شد و به شهر نور رفت.

ميرزا حسينعلى در1233در تهران به دنيا آمد و آموزش هاى مقدماتى ادب فارسى و عربى را زير نظر پدر و معلمان و مربيان گذراند. پس از ادعاى بابيت توسط سيد على محمد شيرازى در شمار نخستين گروندگان به باب در آمد و از فعالترين افراد بابي شد و به ترويج بابيگري به ويژه در نورو مازندران پرداخت برخي از برادرانش از جمله برادر کوچکترش ميرزا يحيي معروف به صبح ازل نيز بر اثر تبليغ او به اين مرام پيوست.

پس از اعدام على محمد باب به دستور اميركبير، ميرزا يحيى ادعاى جانشينى باب را كرد. ظاهراً يحيى، نامه هايى براى على محمد باب نوشت و فعاليت هاى پيروان باب را توضيح داد. على محمد باب در پاسخ به اين نامه ها وصيت نامه اى براى يحيى فرستاد و او را وصى و جانشين خود اعلام كرد.

برخى گفته اند اين نامه ها توسط ميرزا حسينعلى و به امضاى ميرزا يحيى بوده است حسينعلى اين كار و نيز معرفى يحيى به عنوان جانشينى باب را براى محفوظ ماندن خود از تعرض مردم انجام داده است و على محمد در پاسخ به نامه ها ميرزا يحيى را وصى خود ندانسته بلكه به او توصيه كرده كه در سايه برادر بزرگتر خويش حسينعلى قرار گيرد .

در هر حال پس از باب، عموم بابيه به جانشينى ميرزا يحيى معروف به صبح ازل معتقد شدند و چون در آن زمان يحيى بيش از نوزده سال نداشت، ميرزا حسينعلى زمام كارها را در دست گرفت.

اميركبير براى فرو نشاندن فتنه بابيان از ميرزا حسينعلى خواست تا ايران را به قصد كربلا ترك كند و او در شعبان 1267به كربلا رفت، اما چند ماه بعد، پس از بركنارى و قتل اميركبير در ربيع الاول1268و صدارت يافتن ميرزا آقا خان نورى، به دعوت و توصيه شخص اخير به تهران بازگشت. در همين سال تيراندازى بابيان به ناصر الدين شاه پيش آمد و بار ديگر به دستگيرى و اعدام بابى ها انجاميد، و چون شواهدى براى نقش حسينعلى در طراحى اين سوء قصد وجود داشت، او را دستگير كردند.

اما حسينعلى به سفارت روس پناه برد و شخص سفير از او حمايت كرد . سرانجام با توافق دولت ايران و سفير روس، ميرزا حسينعلى به بغداد منتقل شد و بدين ترتيب بهاءالله با حمايت دولت روس از مرگ نجات يافت. او پس از رسيدن به بغداد نامه اى به سفير روس نگاشت و از وى و دولت روس براى اين حمايت قدردانى كرد.
در بغداد كنسول دولت انگلستان و نيز نماينده دولت فرانسه با بها ءالله ملاقات و حمايت دولت هاى خويش را به او ابلاغ كردند و حتى تابعيت انگلستان و فرانسه را نيز پيشنهاد نمودند. والى بغداد نيز با حسينعلى و بابيان با احترام رفتار كرد و حتى براى ايشان مقررى نيز تعيين شد. ميرزا يحيى كه عموم بابيان او را جانشين بلا منازع باب مى دانستند، با لباس درويشى مخفيانه به بغداد رفت و چهار ماه زودتر از بهاء الله به بغداد رسيد .

در اين هنگام بغداد و كربلا و نجف مركز اصلى فعاليت هاى بابيان شد و روز به روز بر جمعيت ايشان افزوده مى شد. در اين زمان برخى از بابيان ادعاى مقام من يظهره اللهى را ساز كردند . مى دانيم كه على محمد باب به ظهور فرد ديگرى پس از خود بشارت داده بود و او را من يظهره الله ناميده بود و از بابيان خواسته بود به او ايمان بياورند.
البته از تعبيرات وى بر مى آيد كه زمان تقريبى ظهور فرد بعدى را دو هزار سال بعد مى دانسته است. به ويژه آنكه ظهور آن موعود را به منزله فسخ كتاب بيان خويش مى دانسته است. اما شمارى از سران بابيه به اين موضوع اهميت ندادند و خود را من يظهره الله يا "موعود بيان " دانستند.

گفته شده كه فقط در بغداد بيست و پنج نفر اين مقام را ادعا كردند كه بيشتر اين مدعيان با طراحى حسينعلى و همكارى يحيى يا كشته شدند يا از ادعاى خود دست برداشتند. آدمكشى هايى كه در ميان بابيان رواج داشت و همچنين دزديدن اموال زائران اماكن مقدسه در عراق و نيز منازعات ميان بابيان و مسلمانان باعث شكايت مردم عراق و به ويژه زائران ايرانى گرديد و دولت ايران از دولت عثمانى خواست بابى ها را از بغداد و عراق اخراج كند.
بدين ترتيب در اوايل سال 280 1ق فرقه بابيه از بغداد به استانبول و بعد از چهار ماه به ادرنه منتقل شدند.
در اين زمان ميرزا حسينعلى مقام من يظهره اللهى را براى خود ادعا كرد و از همين جا نزاع و جدايى و افتراق در ميان بابيان آغاز شد. بابى هايى كه ادعاى او را نپذيرفتند و بر جانشينى ميرزا يحيى صبح ازل باقى ماندند، ازلي نام گرفتند و پذيرندگان ادعاى ميرزا حسينعلى بها الله "بهائى " خوانده شدند . ميرزا حسينعلى با ارسال نوشته هاى خود به اطراف و اكناف، رسماً بابيان را به پذيرش آيين جديد فرا خواند و ديرى نگذشت كه بيشتر آنان به آيين جديد ايمان آوردند.

منازعات ازليه و بهائيه در ادرنه شدت گرفت و اهانت و تهمت و افترا و كشتار رواج يافت و هر يك از دو طرف بسيارى از اسرار يكديگر را بازگفتند. بهاء الله دركتابى به نام "بديع "، وصايت و جانشينى صبح ازل را انكار كرد و به افشاگرى اعمال و رفتار او و ناسزا گويى به او و پيروانش پرداخت . در برابر، عزيه خواهر آن دو در كتاب تنبيه النائمين كارهاى بهاء الله را افشا كرد و يك بار نيز او را به مباهله فرا خواند .
نقل شده است كه در اين ميان صبح ازل برادرش بهاء الله را مسموم كرد و بر اثر همين مسموميت بهاء الله تا پايان عمر به رعشه دست مبتلا بود . سرانجام حكومت عثمانى براى پايان دادن به اين درگيرى ها بهاء الله و پيروانش را به عكا در فلسطين و صبح ازل را به قبرس تبعيد كرد، اما دشمنى ميان دو گروه ادامه يافت. بهاء الله مدت نه سال در قلعه اى در عكا تحت نظربود و پانزده سال بقيه عمر خويش را نيز در همان شهر گذراند و در هفتاد وپنج سالگى در 1308ق در شهر حيفا از دنيا رفت.

ميرزا حسينعلى پس از اعلام من يظهره اللهى خويش، به فرستادن نامه الواح براى سلاطين و رهبران دينى و سياسى جهان اقدام كرد و ادعاهاى گوناگون خود را مطرح ساخت. بارزترين مقام ادعايى او ربوبيت و الوهيت بود. او خود را خداى خدايان، آفريدگار جهان، كسى كه لم يلد ولم يولد است، خداى تنهاى زندانى، معبود حقيقى، رب ما يرى و ما لا يرى ناميد .
پيروانش نيز پس از مرگ او همين ادعاها را درباره اش ترويج كردند، و در نتيجه پيروانش نيز خدايى او را باور كردند و قبر او را قبله خويش گرفتند .
گذشته از ادعاى ربوبيت، او شريعت جديد آورد و كتاب اقدس را نگاشت كه بهائيان آن را ناسخ جميع صحائف و مرجع تمام احكام و اوامر و نوامي مي شمارند . بابى هايى كه از قبول ادعاى او امتناع كردند، يكى از انتقاداتشان همين شريعت آورى او بود، از اين روكه به اعتقاد آنان، نسخ كتاب بيان نمي توانست در فاصله بسيار كوتاه روى دهد. به ويژه آنكه احكام بيان و"اقدس " هيچ مشابهتى با يكديگر ندارند اساس بابيت، از بين بردن همه كتاب هاى غير بابى و قتل عام مخالفان بود، در حالى كه اساس بهائيت، رأفت كبرى و رحمت عظمي و الفت با جميع ملل بود. با اين حال ميرزا حسينعلى در برخى جاها منكر نسخ بيان شد .
مهمترين برهان او بر حقانيت ادعايش، مانند سيد باب، سرعت نگارش و زيبايى خط بود. نقل عمده كه در هر شبانه روز يك جلد كتاب مي نوشت. بسيارى از اين نوشته ها بعدها به دستور ميرزا حسينعلى نابود شد. نوشته هاى باقيمانده او نيز مملو از اغلاط املايى، انشايى، نحوى و غير آن بود.

مهمترين كتاب بهاء الله ايقان بود كه در اثبات قائميت سيد على محمد باب در آخربن سال هاى اقامت در بغداد نگاشت . اغلاط فراوان و نيز اظهار خضوع بهاء الله نسبت به برادرش صبح ازل در اين كتاب ثبت شد كه از همان سال هاى پايانى زندگى ميرزا حسينعلى پيوسته در معرض تصحيح و تجديد نظر قرار گيرد.
و اما بهائيه پس از بهاء الله: پس از مرگ ميرزا حسينعلى، پسر ارشد او عباس افندى (1260- 1340ق ). ملقب به عبدالبهاء جانشين وى گرديد . البته ميان او و برادرش محمدعلى بر سر جانشينى پدر مناقشاتى رخ داد كه منشأ آن صدور لوح عهدى از موى ميرزا حسينعلى بود كه در آن جانشين خود را عباس افندى و بعد از او محمدعلى افندى معين كرده بود .
در ابتداى كار اكثر بهائيان از محمدعلى پيروى كردند، اما در نهايت عباس افندى غالب شد. عبدالبهاء ادعايى جز پيروي از پدر و نشر تعاليم او نداشت و به منظور جلب رضايت مقامات عثمانى، رسماً و با التزام تمام، در مراسم دينى از جمله نماز جمعه شركت مي كرد و به بهائيان نيز سفارش كرده بود كه در آن ديار به كلى از سخن گفتن درباره آيين جديد بپرهيزيد. در اواخر جنگ جهانى اول، در شرايطى كه عثمانى ها درگير جنگ با انگليسى ها بودند و آرتور جيمز بالفور، وزير خارجه انگليس در صفر 6 133 نوآمبر 1917 اعلاميه مشهور خود مبنى بر تشكيل وطن ملى يهود در فلسطين را صادر كرده بود، مسائلى روى داد كه جمال پاشا، فرمانده كل قواى عثمانى، عزم قطعى بر اعدام عبدالبهاء، و هدم مراكز بهائى در عكا و حيفا گرفت.

برخى مورخان، منشأ اين تصميم را روابط پنهان عبدالبهاء با قشون انگليس كه تازه در فلسطين مستقر شده بود، مي دانند.
لرد بالفور بلافاصله به سالار سپاه انگليس در فلسطين دستور داد تا با تمام قوا در حفظ عبدالبهاء و بهائيان بكوشد . پس از تسلط سپاه انگليس بر حيفا، عبدالبهاء براى امپراتور انگليس، ژرژ پنجم، دعا كرد و از اينكه سراپرده عدل در سراسر سرزمين فلسطين گسترده شده به درگاه خدا شكر گذارد.
پس از استقرار انگليس در فلسطين، عبدالبهاء از دولت انگليس نشان شهسوارى نايت هود دريافت كرد و به عنوان سر ملقب گرديد. عبدالبهاء در سال 1340ق . درگذشت و در حيفا به خاك سپرده شد. در مراسم خاكسپارى او نمايندگانى از دولت انگليس حضور داشتند و چرچيل، وزير مستعمرات بريتانيا، با ارسال پيامي مراتب تسليت پادشاه انگليس را به جامعه بهائى ابلاغ كرد.
از مهمترين رويدادهاى زندگى عبدالبهاء، سفر او به اروپا و امريكا بود. اين سفر نقطه عطفي در ماهيت آيين بهايى محسوب مي گردد. پيش از اين مرحله، آيين بهايى بيشتر به عنوان يك انشعاب از اسلام يا تشيع و يا شاخه اى از متصوفه شناخته مي شد و رهبران بهائيه براى اثبات حقانيت خود از قرآن و حديث به جستجوى دليل مي پرداختند و اين دلايل را براى حقانيت خويش به مسلمانان و به ويژه شيعيان ارائه مي كردند.

مهمترين متن احكام آنان نيز از حيث صورت با متون فقهى اسلامي تشابه داشت. اما فاصله گرفتن رهبران بهايى از ايران و مهاجرت به استانبول و بغداد و فلسطين و در نهايت ارتباط با غرب، عملاً سمت و سوى اين آيين را تغيير داد و آن را از صورت آشناى دين هاى شناخته شده، به ويژه اسلام دور كرد.
عبدالبهاء در سفرهاى خود تعاليم باب و بهاء را با آن چه در قرن نوزدهم در غرب، خصوصا تحت عناوين روشنگرى و مدرنيسم و اومانيسم متداول بود، آشتى داد . البته بايد توجه داشت كه خود بهاء الله نيز در مدت اقامتش در بغداد با برخى از غرب زده هاى عصر قاجار مثل ميرزا ملكم خان، كه به بغداد رفته بودند آشنا شد. همچنين در مدت اقامتش در استانبول با ميرزا فتحعلى آخوندزاده كه سفرى به آن ديار كرده بود آشنا گرديد. افكار اين روشنفكران غربزده در تحولات فكرى ميرزا حسينعلى بى تأثير نبود .
نمونه اى از متأثر شدن عبدالبهاء از فرهنگ غربى، مسأله وحدت زبان وخط بود كه يكى از تعاليم دوازده گانه او بود. اين تعليم بر گرفته از پيشنهاد زبان اختراعى اسپرا نتواست كه در اوايل قرن بيستم طرفدارانى يافته بود، ولى به زودى غير عملى بودن آن آشكار شد و در بوته فراموشى افتاد. موارد ديگر تعاليم دوازده گانه عبارت است از: ترك تقليد تحرى حقيقت، تطابق دين با علم و عقل، وحدت اساس اديان , بيت العدل، وحدت عالم انسانى، ترك تعصبات، الفت و محبت ميان افراد بشر، تعديل معيشت عمومي، تساوى حقوق زنان و مردان، تعليم و تربيت اجبارى، صلح عمومي و تحريم جنگ. عبدالبهاء اين تعاليم را از ابتكارات پدرش قلمداد مي كرد و معتقد بود پيش از او چنين تعاليمي وجود نداشت.

اين اصول دوازده گانه متأثر از تفكر ماسونى و نظريه پردازان مشرب فراماسونرهاى انگليسى است. ماسونيت با نشر اين تعاليم سعى در استحاله تمامي فرهنگ هاى مذهبى در تفكر و فرهنگ غربى داشت، چنان كه پيامد نشر اين تفكرامانيسم و ليبراليسم مذهب همه روشنفكران گرديد و مبشر جهانى شد كه با تبليغ فرهنگ جهانى سعى در مستولى ساختن فرهنگ و تمدن مغرب زمين بر تمامي سرزمين هاى غير غربى داشت.
پس از عبدالبهاء، شوقى افندى ملقب به شوقى ربانى فرزند ارشد دختر عبدالبهاء، بنا به وصيت عبدالبهاه جانشين وى گرديد. اين جانشينى نيز با منازعات همراه بود زيرا بر طبق وصيت بهاء الله پس از عبدالبهاء بايد برادرش محمد على افندى به رياست بهائيه مي رسيد، اما عبدالبهاء او را كنار زد و شوقى افندى را به جانشينى او نصب كرد و مقرر نمود كه رياست بهائيان پس از شوقى در فرزندان ذكور او ادامه يابد. برخى از بهائيان رياست شوقى را نپذيرفتند و شوقى به رسم معهود اسلاف خود به بدگويى و ناسزا نسبت به مخالفان پرداخت. شوقى بر خلاف نياى خود تحصيلات رسمي داشت و در دانشگاه امريكايى بيروت و سپس در اكسفورد تحصيل كرده بود.
نقش اساسى او در تاريخ بهائيه، توسعه تشكيلات ادارى و جهانى اين آيين بود و اين فرايند به ويژه در دهه شصت ميلادى در اروپا و امريكا سرعت بيشترى گرفت و ساختمان معبدهاى قاره اى بهائى موسوم به مشرق الاذكار به اتمام رسيد . تشكيلات بهائيان كه شوقى افندى به آن "نظم ادارى امر الله " نام داد، زير نظر مركز ادارى و روحانى بهائيان واقع در شهر حيفا در كشور اسرائيل كه به "بيت العدل اعظم الهى " موسوم است، اداره مي گردد.

در زمان حيات شوقى افندى حكومت اسرائيل در فلسطين اشغالى تأسيس شد و شوقى از تأسيس اين دولت حمايت كرد و مراتب دومشى بهائيان را نسبت به كشور اسرائيل به رئيس جمهور اسرائيل ابلاغ كرد.
بنا بر تصريح عبدالبهاء پس از وى بيست و چهار تن از فرزندان ذكورش، نسل بعد از نسل با لقب ولى امر الله بايد رهبرى بهائيان را بر عهده مي گرفتند و هر يك بايد جانشين خود را تعيين مي كرد . اما شوقى افندى عقيم بود و طبعاً پس از وفاتش دوران ديگرى از دو دستگى و انشعاب وسرگشتگى در ميان بهائيان ظاهر شد . ولى سرانجام همسر شوقى افندى، روحيه ماكسول و تعدادى از گروه 27 نفرى منتخب شوقى ملقب به اياديان امر الله اكثريت بهائيان را به خود جلب و مخالفان خويش را طرد و بيت العدل را در 1963 تأسيس كردند.
ازگروه اياديان امر الله در زمان حاضر سه نفر يعنى روحيه ماكسول ودو تن ديگر در قيد حيات اند و با كمك افراد منتخب بيت العدل كه به مشاورين قاره اى معروف اند، رهبرى اكثر بهائيان را بر عهده دارند . به موازات رهبرى روحيه ماكسول، چارلز ميس ريمي نيز مدعى جانشينى شوقى افندى را كرد و گروه"بهائيان ارتدكس "را پديد آورد كه امروزه در امريكا، هندوستان و استراليا و چند كشور ديگر پراكنده اند.
عده اى ديگر از بهائيان به رهبرى جوانى از بهائيان خراسان، به نام جمشيد معانى كه خود را سماء الله مي خواند، گروه ديگرى از بهائيان را تشكيل دادند كه در اندونزى، هند، پاكستان، و امريكا پراكنده اند.(درنگارش اين مقاله، ازكتاب دانشنامه جهان اسلام ، ج 1 ص 16- 9 1، ص 733- 743 استفاده شد به نقل از نشريه موعود ش 22)



بشريه
فرقه اى از غلاة شيعه و شاخه اى از فرقه واقفيه - شيعيان هفت امامى- و مفوضه هستند مهم ترين عقيده بشيريه كه عامل ظهور، استقلال و تمايز آن ها از ديگر فرق اسلامى نيز هست، عقيده آنها در باب امامت است.

آنان سلسله امامان را به امام موسى بن جعفر علیه السلام پايان يافته مى دانند و معتقدند: امام در زندان هارون الرشيد زندانى نگرديده و در آنجا نمرده است، بلكه زنده و غايب است، و روزى باز مي گردد . بشيريه، آشكارا زندانى شدن امام موسى بن جعفر علیه السلام و شهادت آن حضرت را در زندان هارون انكار مي كنند اين فرقه معتقدند كه حضرت موسى بن جعفر علیه السلام قائم است و مهدى و سرانجام براى رهبرى مردم و گستراندن عدل بر جهان باز مي گردد و رجعت مي كند.(معارف ومعاريف، ج 3، ص 190)


بتريه


يكى از فرقه هاى زيديه از پيروان كثير النوى مي باشند.

آنان عقايد مشابهى با سليمانيه، يكى ديگر از فرقه هاى زيديه دارند. در اسلام و كفر عثمان توقف و ترديد دارند. در مسائل اعتقادى، مشرب اعتزال و در فروع فقهى بيشتر پيرو ابو حنيفه هستند. گروهى از آنان نيز پيرو شافعى يا مذهب شيعه مى باشند. (ملل ونحل 6 ج ا ص 161)
اميرالمؤمنين علیه السلام درباره فرقه بتريه مى فرمايد: هنگامى كه حضرت قائم ارواحنا له الفداء قيام كند، به سوى كوفه رهسپار مى شود. در آن جا تعداد ده هزار نفر كه آنان را بتريه مى نامند، در حالى كه سلاح بر دوش گرفته اند، جلو حضرت را مي گيرند و مي گويند از همان جا كه آمده اى، بازگرد زيرا ما به فرزندان فاطمه نيازى نداريم. حضرت شمشير مي کشد و همگى آنان را از دم تيغ مي گذارند. (ارشاد مفيد ص 334 اعلام الورى ص 431 بحارالانوار ج 52 ص 328)

امام باقر علیه السلام نيز مى فرمايد:... حضرت مهدى ارواحنا له الفداء به سوى كوفه رهسپار مى شود. در آن جا شانزده هزار نفر از بتريه، مجهز به سلاح در برابر حضرت مى ايستند آنان قاريان قرآن و دانشمندان دينى هستند كه پيشانى هاى آنان از عبادت زياد، پينه بسته، چهره هاى شان در اثر شب زنده دارى زرد شده و نفاق سراپایشان را پوشانده است. آنان يك صدا فرياد بر مى آورند: اى فرزند فاطمه علیه السلام از همان راه كه آمده اى باز گرد، زيرا به تو نيازى نداريم .

حضرت در پشت شهر نجف، از ظهر روز دوشنبه تا شامگاه بر آنان شمشير مي کشد و همه را مي کشد. (غيبة طوسى ص 283 بحارالانوار ج 2، ص 598 اثبات ا لهداة، ج 3، ص 3 1 5.)

گفته شده، بدين سبب آن ها را بتريه گويند كه يكى از سران آن ها مغيرة بن سعد بوده و او ملقب به ابتر بود.( معارف ومعاريف ج 3ص 59)




باقريه

گروهى از شيعيان اند كه معتقد به رجعت امام محمد باقر علیه السلام بودند. آنان رشته امامت را از حضرت على بن ابى طالب علیه السلام به نواده او امام باقر علیه السلام كشانيده و او را مهدى منتظر مي دانستند.

از نظر آنان جابر بن عبدالله انصارى روايت كرده كه رسول خدا به او فرموده است:

همانا تو او را خواهى ديد و چون او را ديدى سلام مرا به وى برسان. باقريه مي گويند: از آن جايى كه جابر مأمور رسانيدن سلام از طرف جدش به وى بود، پس آن حضرت مهدى منتظر است.(فرهنگ فرق اسلامي محمد جواد مشكور ص96)


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ساعت 13:15  توسط بچه خاکی  |